روز قبل از اینکه میخواستند حکم اعدام را درباره طیب صادر بکنند، آقای خمینی از زندان به حساب آمده بود بیرون، از عشرت آباد برده بودند او را خانه روغنی آنجا تحت نظر بود. دور و برش ساواکی و این چیزها بودند. مسیح داداش طیب تلفن میکند به ما و میگوید که: – روز جمعه بود اتفاقاً – خانه باش من می آیم کارت دارم.
گفتم: باشد.
بعد از مدتی اینها آمدند. طیب دو تا زن داشت و یک مشت بچه، خانواده حاج اسماعیل رضایی هم آمده بودند. گفتند که: آره ما دیروز آنجا بودیم و خبر به ما دادند که اینها فردا میخواهند اعدامشان بکنند، ما آمدهایم که تو یک جوری ما را ببری پهلوی آقای خمینی که بلکه آن بتواند یک کاری بکند.
ما سوار ماشین شدیم و گفتیم که: فقط شرطش این است که شماها خودتان را معرفی نکنید کی هستید، بگوئید ما از خمین آمدهایم از قوم و خویشهای آقا هستیم، زن و بچه هستیم و کسی نیست، میخواهیم برویم آقا را ببینیم، یک هفت هشت دقیقهای میبینیم و برمیگردیم.
من از دور بردم خانه را نشان دادم و اینها رفتند. رفتند تو و اتفاقاً اول، آن مأمور – یک کسی بود به نام حجازی سرپرست آن ساواکیهای آنجا بود – بعد از یک چند تا سئوالی که از اینها میکند، میگویند که: آره ما از خمین آمدهایم و از قوم و خویشهای آقا هستیم، آمدهایم برویم مشهد گفتیم اینجا اگر میشود دیدن آقا بیائیم.
میروند تو و بعد خودشان را معرفی میکنند. یک بچه کوچک حاج اسماعیل داشت و یک بچه کوچک هم طیب، آقا این دو تا بچه را بلند میکند روی دو تا پاهایش مینشاند و یک دستی روی سر و گوش اینها میکشد و دعاشان میکند. بعد میگوید که: من تا حالا از اینها هیچ چیزی نخواستهام، اما برای دفاع از جان این دو نفر میفرستم عقبشان بیایند، میخواهم از آنها که اینها را نکُشند.
خوب، اینها خوشحال میشوند و از خانه آمدند بیرون. اینها از این ور میآیند بیرون. به فاصله یک ربع و بیست دقیقهای، آقا، حجازی را میخواهد، حجازی میرود تو، می گوید: پاکروان را بگوئید بیاید من کارش دارم.
– پاکروان رئیس ساواک ایران بود – خوب پاکروان بعد از یک مقداری که میگذرد اینها متوجه میشوند که اینهایی که آمده بودند، قوم و خویشهای آقا نبودند خانواده طیب بودند. پاکروان آن روز خودش را نشان نمیدهد. هر چی آقا داد و بیداد میکند و این حرفها، میگویند: ما فرستادیم، نیستش، نبوده.
خوب، فردا صبح هم طیب اینها را اعدام کردند. صبح اول وقت که طیب و اینها تیرباران میشوند، برای ساعت ۷/۵ الی ۸ هم پاکروان میآید پهلوی آقا، میگویند که آقا هم فحش را میکشد به جانش. میگوید: قربان من نبودم مأموریت بودم، حالا هم تا رسیدم به من خبر دادند.
خلاصهاش آقا ردش میکند میگوید: پاشو برو.
خوب، یک تظاهراتی هم سرِ به حساب جنازه و تشییع جنازه و دفن مرحوم طیب و مرحوم حاج اسماعیل شد، خیلی هم شلوغ شده بود.
بازدیدها: ۰











