پدر ما از روحانیون مهم تهران بود و وقتی که در سال ۱۳۴۰ فوت کرد، عدهای از علما و مراجع در تشییع جنازه او شرکت کردند، از جمله سید باوقاری که نامشان «مصطفوی خمینی» بود و ما تا آن موقع ایشان را ندیده بودیم! همه آقایان برای پدر ما مجلس ختم گذاشتند، ولی مجلس ختمی که ایشان در مدرسه فیضیه گذاشتند، از همه پرجمعیتتر و مفصلتر بود! مراسم که تمام شد، داماد ما ـ که روحانی بود ـ به ما گفت: ادب حکم میکند که برای تشکر، به دیدن آقایانی که برای تشییع جنازه پدرتان آمدند بروید.
از جمله آقای خمینی، که بعد از نماز صبح به ما وقت دادند و رفتیم. بالای اتاق ایشان، تشکچهای بود که گوشه کتابی از زیر آن، بیرون زده بود. دقت که کردیم، دیدیم کتاب غربزدگی جلال است! جلال گفت: حضرت آقا! شما چرا وقتتان را با این پرت و پلاها تلف میکنید؟
امام گفتند: نه آقا! پرت و پلا نیست، این حرفها را باید امثال بنده میزدیم، ولی شما زدید و بسیار هم حرفهای درستی است!
بعد گفتند: من به آقایان سپردهام که این کتاب را چاپ کنند!
از قم که برمیگشتیم، جلال پرسید: این سید را چطور دیدی؟
گفتم: خیلی مرد است!
گفت: اگر قرار باشد حرکتی هم صورت بگیرد، کار همین سید است و بس، از بقیه کاری برنمیآید!.
بعد از آن هر اعلامیه و حرفی که از قم و از طرف سید برای ما میآمد، جلال میآورد و ما تایپ و تکثیر میکردیم و توسط دامادهایمان ـ که یکی روحانی و دیگری بازاری بود ـ پخش میکردیم.











