یکی از بزرگترین مهره ها و عوامل فساد دستگاه پهلوی، آقای امیر عباس هویدا بود. او پس از اعدام انقلابی منصور، بر سر کار آمد و به مدت نزدیک به سیزده سال، نخست وزیر شاه بود. او را به دستور ازهاری ظاهراً به زندان دژبان انداختند؛ ولی در واقع، آنجا هتلی بود که دسته جمعی خوش گذرانی می کردند.
همه دفاعیات هویدا در دادگاه، در این خلاصه می شد که می گفت: من یک مهره کوچک در سیستم بودم و این سیستم بود که حکومت می کرد؛ نه من و نه افراد. او همه اتهامات را رد می کرد و می گفت: این ساواک بود که کشور را اداره می کرد و من در صورت ظاهر نخست وزیر بودم و در واقع، از جریان های کشور اطلاع صحیحی نداشتم. او شاه و آمریکا را مسئول اعزام ارتش به ظفار و عمان عنوان و خودش را تبرئه می کرد و می گفت: من پس از گذشت چند ماه، از جریان مطلع شدم.
به هویدا گفتم: پس چرا استعفا ندادید؟
گفت: اختیار در دست ما نبود.
گفتم: این همه به خارج مسافرت می کردید، چرا تصمیم نگرفتید در آنجا بمانید و صدای اعتراض خود را بلند کنید و جزء مخالفین دولت باشید؟
او می گفت: مردم ما را قبول نداشتند. او می گفت: سفرهایم به چین و سنگال و اروپا و آمریکا به دستور آمریکا و شاه بود و تعمیر مقبره سید علی محمد باب و میرزا حسین علی بها و عباس افندی در حیفا و عکا نیز به دستور شاه بود و به دستور او بود که من پرده های قالی گرانقیمت را وقف آنجا کردم.
هویدا تصور می کرد که ما او را به عنوان یک نفر بهایی و یا بابی محاکمه می کنیم. به همین دلیل چندین بار به وی تذکر دادم که این طور نیست. من به او گفتم که شاه هر چه بود؛ ولی بهایی نبود که دستور دهد به مقبره حیفا و عکا فرش وقف کنی.
او مسئولیت همه کشتارهای بی رحمانه از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به بعد را به عهده شاه می دانست و همه تقصیرها را به گردن او می گذاشت. هویدا حاضر به قبول این موضوع نبود که این همه ضربه، بر پیکر سیاست و اقتصاد و فرهنگ این کشور در طول مدت سیزده سال نخست وزیری وی، از ناحیه او وارد شده است.
او فرزند عین الملک هویدا، از بابی های کاشان بود. پدر او چون زبان خارجی را خوب تکلم می کرد، ابتدا در اتاق بازرگانی دوره رضاخان مشغول کار شد و سپس، عهده دار سفارت در لبنان و سوریه و ترکیه گردید. او در مسافرت های مکرر به حجاز، در تخریب مقبره های ائمه چهارگانه در مدینه – که به دست وهابی ها در حجاز صورت گرفت – دخالت داشت. او می خواست بدین وسیله اختلاف میان شیعه و سنی را تشدید کند تا بتواند مسلک بهائیت را در همه جا نشر دهد.
خود هویدا هم مروج این مسلک در ترکیه بود. به همین دلیل چند بار مورد اعتراض دولت ترکیه قرار گرفت و سرانجام اخراج شد. عین الملک در راه حجاز، به دست افراد مسلح کشته شد و جنازه او را به لبنان و سوریه بردند؛ ولی مردم نمی گذاشتند که جنازه او در قبرستان مسلمان ها و در کنار مقبره زینب کبری در شام دفن شود. در نهایت او را به بیت المقدس برده و در قبرستان یهودیان الخلیل دفن کردند. هویدا هم در دادگاه به این امر اعتراف می کرد.
یکی از پر دردسرترین و جنجالی ترین محاکمات ما، همان محاکمه هویدا بود. ما در دادگاه مرتباً با کارشکنی های دولت موقت بازرگان رو به رو بودیم؛ زیرا اعضای این دولت تقریباً با اعدام هویدا مخالف بودند.
یدالله سحابی می گفت: اگر خلخالی هویدا را اعدام کند، نخست وزیر کشی در ایران امری عادی خواهد شد و ممکن است پس از شکست انقلاب، ما را هم بکشند.
بازرگان سرسختانه با اعدام هویدا مخالفت می کرد و برای جلوگیری از اعدام، سخت در تلاش بود. به من می گفت: شما نباید هویدا را اعدام کنید؛ چون می گویند که او هم در سازمان ملل و اروپا، طرفداران زیادی دارد و این را امام هم می گوید.
من این موضوع را از امام پرسیدم و ایشان فرمود: من چنین مطلبی را نگفته ام.
خانم انشاء هم که یکی از بستگان هویدا بود و به عنوان دکتر خصوصی او به زندان می آمد، در ملاقات با هویدا، او را از جریان ها با اطلاع می کرد.
هویدا در مدرسه رفاه، از شرایط استثنایی برخوردار بود: او را در یک اتاق خصوصی و دارای رادیو و تلویزیون نگهداری می کردند و اعضای دولت موقت مرتباً با او ملاقات می نمودند؛ ولی پس از انتقال بازداشت شدگان به زندان و بند یک، وضع فرق کرد و دیگر شرایط استثنایی در کار نبود. برای هر یک از آنها، یک سلول اختصاصی در نظر گرفته شد. البته در سلول ها باز بود و آنها با هم رفت و آمد می کردند و حالت فوق العاده ای وجود نداشت.
وقتی که از طرف صلیب سرخ، افرادی بـرای دیدن وضع زندانیان آمده بودند، آنها را به اتفاق آقای مبشری، وزیر دادگستری دولت موقت و آقای تمدن که به زبان فرانسه مسلط داخل زندان هدایت کردند. ما فقط به آنها سفارش کرده بودیم که سؤال و جواب باید به زبان فارسی باشد. آنها قبول کردند؛ ولی بدان عمل نکردند که مورد اعتراض من قرار گرفت. آقای هویدا از رفتار زندانبان ها راضی بود؛ ولی از تنگی سلول ها خیلی گله داشت.
به من به او گفتم: این سلول ها را رژیم شما برای ما ساخته بود؛ ولی بعد از ما نصیب شما شده است و ما نمی توانیم برای شما در شرایط فعلی زندان وسیع تری درست کنیم!
افراد زیادی از طرف دولت موقت با هویدا در تماس بودند و ما از دور ناظر جریان بودیم. آنها وعده آزادی به او می دادند؛ ولی من خبر نداشتم و او در دادگاه این مطالب را فاش ساخت. آنها همچنین، چند نفر از بازجوهای ورزیده دادگستری را برای بازجویی هویدا تعیین کرده بودند. من به چشم خود دیدم که هویدا را در یکی از اتاق های بند یک، به اصطلاح سین جیم می کردند و موضوع دیگر اینکه، مشاهد کردم جیب های هویدا پر از مدارک است.
من به رخ صفت که متصدی حفاظت از بند یک بود، گفتم: برو و هویدا را به کناری بکش و همه مدارک را بررسی کن تا ببینم موضوع چیست.
او هم رفت و همه مدارک را دید و معلوم شد که آن مدارک را همین بازجوهای پیر دادگستری برای او می آوردند و او هم دل خوش کرده بود. اولین جلسه محاکمه هویدا، قبل از رفراندوم بود که در اثر فشار دولت موقت تعطیل شد. البته من متوجه شدم، افرادی را کـه برای بازجویی هویدا انتخاب کرده بودیم، ورزیده نیستند و در واقع، هویدا در دادگاه حاکم، بازپرس ها محکوم شده بودند و این برای من خیلی ناگوار بود.
آقای بازرگان و فرزند ایشان، ساعت سه بعد از نیمه شب تلفن کردند و اصرار داشتند که از وضعیت دادگاه آگاه شوند و وقتی که متوجه شدند، دادگاه هنوز هویدا را محکوم نکرده است، نفس راحت کشیدند. من، همه این جریان ها را درک می کردم و می دانستم که آنها به هر ترفندی که باشد، می خواهند هویدا را از دست ما بگیرند. اهمال کاری های آقای هادوی و عدم قاطعیت او نیز به آنها کمک می کرد.
محاکمات، قبل از رفراندم تغییر رژیم موقتاً تعطیل شد و من به دستور امام به رشت و اردبیل و خلخال و کیوی و تبریز رفتم. من رأی خودم را در کیوی به صندوق انداختم و از آنجا، ابتدا به اردبیل و سپس به تبریز رفتم و وارد منزل آیت الله شهید آقای قاضی طباطبایی شدم. ایشان دل پُری از شریعتمداری و استاندار، رحمت الله مقدم مراغه ای داشت. رحمت الله هم تلفنی با من تماس گرفت.
البته، ظاهراً ابراز خوشحالی می کرد و می گفت: می خواهم به اردبیل و مشکین شهر بروم؛ ولی آقای قاضی راضی نیستند.
من به او گفتم: با این همه مشکلات که در تبریز داری، به چه مناسبت می خواهی به اردبیل و مشکین شهر بروی.
او جواب قانع کننده ای نداشت، ولی فردای آن روز به آنجاها رفت. من از تبریز به میانه و زنجان رفتم و کارهایی در آنجاها داشتم که انجام دادم و بالاخره، به تهران و قم آمدم. در قم خدمت امام رسیدم. چند روزی نگذشته بود که در زندان قصر، پاسداران اعتصاب کردند، آنها رژه می رفتند و فریاد می زدند: خلخالی کجایی؟ دادگاه خلخالی ایجاد باید گردد، هویدای لامذهب اعدام باید گردد.
سرانجام به قم آمدند و مصرانه از امام خواستند که مرا به دادگاه برگردانند. امام به من فرمود: شما به حرف بازرگانی ها گوش نکن.
ناهار را در قم خوردم و به طرف تهران و زندان قصر حرکت کردم. به مجرد ورود من به قصر، شور و هیجانی به وجود آمد و صدای پایکوبی ها در قصر پیچید، آن چنان که هویدا و همپالگی هایش شوکه شدند. آنها متوجه شدند که به قول خودشان، خلخالی جلاد به قصر برگشته است! اما من غیر از درد مستضعفان، درد دیگری نداشتم و صدای ضجه مبارزین در زیر شکنجه های جلادان رژیم که به دستور دولت امیر عباس هویداها انجام می گرفت، در گوشم طنین انداز بود و نمی توانستم هیچگاه آن را فراموش کنم.
[wpdiscuz-feedback id=”zja8hreyce” question=”هویدا تصور می کرد که ما او را به عنوان یک نفر بهایی و یا بابی محاکمه می کنیم. چند بار به وی تذکر دادم که این طور نیست. شاه هر چه بود؛ ولی بهایی نبود.” opened=”0″][/wpdiscuz-feedback]
بازدیدها: ۳











