در همان روزهای اول جنگ، مرحوم آیتالله مشکینی، مرحوم آیتالله مصباح یزدی و مرحوم آیت الله طاهری خرمآبادی به پایگاه زرهی لشکر اهواز آمده بودند. من هم به آنجا رفتم. وضعیتی که در ستاد لشکر دیدم بسیار نامطلوب بود. آن صحنه تلخ را هرگز از یاد نمی برم. روزهای اول جنگ شرایط خیلی سخت بود؛ رژیم بعث عراق حمله کرده بود و دائما در حال پیشروی بود؛ از طرفی هم توپخانهاش آتش سنگینی داشت. در این سو، آرایش نظامی نیروهای ارتش ما بهم ریخته بود. خیلی از نیروهای نظامی به شهرهای خود برگشته بودند. مدت سربازی سربازان هم کوتاه شده بود. شرایط خیلی سخت بود.
در مدتی که در مسجد سلیمان بودم، عمدتا درگیر پشتیبانی جبههها علی الخصوص پشتیبانی نیروهای نامنظم بودیم. کار ما بیشتر در این زمینه بود. خط هم میرفتم. یادم هست شبی که هویزه اشغال شد، من در نزدیکی هویزه حضور داشتم و در مقر لشکر ۱۶ قزوین، با سرهنگ لطفی دیدار کردم. آتش دشمن وحشتناک بود. متأسفانه همان شب هویزه سقوط کرد. چند روز قبل هم بستان سقوط کرده بود و نیروهای بعثی تا پل سوسنگرد پیشروی کرده بودند. برخی افراد از سوسنگرد با بعثیها همکاری کرده بودند. بچه ها این افراد را شناسایی و دستگیر کرده بودند. در حکم من، دادستانی سوسنگرد هم بود و قرار بود دادگاه این افراد را برگزار کنم ولی این امر محقق نشد.
اوضاع مناطق دیگر هم خوب نبود. خرمشهر سقوط کرده و آبادان نیز در محاصره بود. نیروهای دشمن تا نزدیکیهای اهواز جلو آمده بودند. شهرهای دیگر مثل شوش و دزفول و اندیمشک هم زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشتند و اهواز هم در خطر سقوط بود.
در آن شرایط سخت، تنها راهی که به ذهن مقامات اجرایی استان رسید این بود که تونل های انحرافی یا دریچههای سد شهید عباسپور را منفجر کنند تا اهواز را آب بگیرد و دشمن قادر به پیشروی نباشد. طبیعتا این کار خسارات بسیاری به دنبال داشت. از طرفی چاره دیگری هم نبود. اگر این کار انجام میشد، در مسیر ابتدا مناطق مسکونی گتوند زیر آب می رفت تا آب به اهواز برسد. این اقدام به ماشین آلات سنگین نیاز داشت و من چون دادستان منطقه بودم، حکم دادم که هرچه ماشین آلات سنگین از قبیل بیل مکانیکی، لودر و … هست به منطقه اعزام شود تا آن عملیات مهندسی به سرانجام برسد. اما در نهایت مسئولان استان به این نتیجه رسیدند که این اقدام مسئله ساده ای نیست و لذا آن اقدام عملی نشد. میخواهم بگوییم شرایط به قدری سخت بود که حتی گاه چنین تصمیماتی نیز اتخاذ می شد.
به یاد دارم یک بار بنیصدر برای بازدید آمد آنجا که من هم حضور داشتم. آمد و چند نفر از فرماندهان هوانیروز با او صحبت کردند. به هرحال او فرمانده کل قوا بود و آمده بود به پایگاه سر بزند و بازدیدی انجام دهد؛ با همان لباس خلبانی و تبختر خاص خودش.
در همین ایام یک بار به آبادان رفتم. البته آبادان در محاصره قوای بعثی بود و امکان نداشت به آسانی به آنجا برویم. به همین دلیل ابتدا به بندر امام رفتیم و از آنجا با هاورکرافت به نزدیک آبادان رسیدیم؛ به همراه مرحوم آقای خلخالی بودیم، مرحوم آقای جمی در آبادان حضور داشت و سرهنگ شکرریز فرمانده ارتش منطقه بود. با ماشین از آبادان به سمت خط مقدم رفتیم. در جاده در حال حرکت بودیم که به یک باره ماشین جلویی ما هدف قرار گرفت و منفجر شد. راننده ما و افسری که راهنما بود فورا فریاد زد که تانک عراقی در جاده و درست روبروی ما ایستاده و تیر مستقیم میزند. راننده فوری ترمز زد و ما به سرعت از ماشین بیرون آمدیم. در این لحظه یک باره ماشین ما منفجر شد و متوجه شدیم گلوله دوم ماشین ما را نشانه گرفته بود. از آنجا خود را به سنگرهای خودی رساندیم. اواخر زمستان ۵۹ بود و باران شدیدی آمده و شرایط را سخت تر کرده بود. تمام سنگر، گل شده بود. پر از گل و لای بود و رزمندگان در شرایط بسیار سختی در سنگرها بودند.
بنده تا ۱۵ خرداد ۱۳۶۰ در مسجد سلیمان حضور داشتم تا اینکه شهید قدوسی فرمودند که به خاطر شرایط ویژه بندرعباس، به آنجا منتقل شوم. با این که هنوز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ از راه نرسیده بود، عملیات مسلحانه در هرمزگان شروع شده و حدود ۵۰ یا ۶۰ عملیات مسلحانه در آنجا انجام شده بود. حدود ۱۵ مورد سرقت مسلحانه از بانک صورت گرفته بود و چندین آتش سوزی و ترور و … اتفاق افتاده بود. در این شرایط شهید قدوسی به من گفتند که باید سریع به بندر عباس بروم که بنده ابتدا به شیراز و در ۱۵ خرداد ۱۳۶۰ از شیراز به بندرعباس رفتم.











