آقای محتشمی گفت: نقل است که به هنگام دلهره و اضطراب این دعا خوانده شود. امام آن یادداشت را بدون آن که به آن نگاه کنند، تا کرده و زیر پتوی خود گذاشتند.
ادامه مطلبامام گفتند: من شما را خواستم ببینیم چه مشکلی دارید؟ مگر من خدای اینها هستم؟ از هر کسی میخواهند تقلید کنند. اختلاف شما سر این تقلید است؟!
ادامه مطلبامام وسط ایستاده بودند و گرزی در دستشان بود و اطرافشان رئیس جمهور آمریکا، نخست وزیر شوروی، نخست وزیر انگلستان و رئیس جمهور فرانسه بودند.
ادامه مطلببه امام عرض کردند: آقا! ما کی هستیم. اینها شما را قبول ندارند. حضرت امام خیلی عادی فرمود: خوب، قبول نداشته باشند. مگر من جزء اصول دین هستم؟!
ادامه مطلبامام فرمودند: من قبلاً از آقای مشكینی گِله كنم. ما آن قدری كه گرفتار به نفس خودمان هستیم، كافی است. دیگر مسائلی نفرمایید كه انباشته بشود در نفوس و ما را به عقب برگرداند.
ادامه مطلبامام فرمود: مگر کسی که علیه من حرف می زند را می توان کُشت؟ ولایت فقیه هم که ما معتقدیم یک مسئله فقهی است و فقهاء هم درباره آن نظرات مختلفی دارند.
ادامه مطلبحسنین هیکل گفت: وقتی موضع رهبری شما را در موضوع سوریه و شناخت عمیق عقبه توطئهای که در سوریه و منطقه شکل میگیرد فهمیدم، متعجب شدم.
ادامه مطلببه امام خبر دادند که در فلان جایی و خود شورای عالی قضائی پرونده زیاد مانده است. امام رأسا به آقای مقتدایی حکم دادند که فلان پرونده را رسیدگی کن.
ادامه مطلبدر قرارگاه نشسته بودم که دو سه ورق روزنامه جمهوری اسلامی را دیدم. دست بر قضا در یکی از آن صفحات فرهنگی روزنامه شعری از من چاپ شده بود.
ادامه مطلبفردی که من او را به عنوان کاندیدای رهبری فردی معرفی کردم بعدا به یکی از مناصب مهم برگزیده شد و در طول ایام فهمیدم که من آن زمان اشتباه کردم.
ادامه مطلبآقای طالقانی گفتند: من هر بار در برابر مشکلات احساس نگرانی می کنم به قم می روم، با امام به سخن می نشینم و با آرامش به تهران بر می گردم.
ادامه مطلبیک روز که در خانهشان بودم، مادرم به من گفت: اگر بار دیگر زندانی شوی، من خواهم مُرد! در آن روز کوشیدم به ایشان اطمینان خاطر بدهم.
ادامه مطلبآقا آمدند جلو و سلام کردند. آمدم بلند شوم که دستشان را رو شانه بنده گذاشتند و گفتند: راحت باشید و بنشینید. بعد گفتند که: اجازه است ما شما را ببوسیم؟
ادامه مطلبرهبر انقلاب در حال ایراد خطبهها بود که انفجار صورت گرفت. من یک لحظه به اشتباه فکر کردم که منافقان ایشان را هدف قرار دادهاند.
ادامه مطلبشاه را مصر دفن كردند خانوادهاش میآمدند سر قبر او. يك فردی آمد به من گفت: اگر امام اجازه دهند، دفعه بعد كه میآيند اينها را بكُشم؟
ادامه مطلبناگهان چشم امام به احمد آقا افتاد و او را صدا زد. احمد از جایش تکان نخورد. آقا با دیدن رنگ رخسار احمد از موضوع فوت حاج مصطفی مطلع شدند.
ادامه مطلبامام گفتند: اعتنا نکنید؛ ما می توانیم! به دوستان گفتم: امام می گویند می توانید. آن هواپیماها، به همّت شما و با توانستن شما هنوز پرواز می کنند.
ادامه مطلبامام حاج احمد آقا را فرستادند که از آنها سؤال کند. وقتی حاج احمد آقا جواب آنها را به امام گفت، امام فرمود: برو به آنها بگو شيادها دست از این کارهایتان بردارید.
ادامه مطلبمخالفانم نامه امام را مطرح کردند که تنها کسی که در دولت راجع به مسائل خارجی از جمله آمریکا، اسرائیل و فلسطین اظهار نظر می کند آقای محتشمی پور است.
ادامه مطلبروز پنجم دیدیم که نیرویی نیامد و روند اعزام متوقف شد. با ایران تماس گرفتیم، گفتند: امام مخالفت کرده اند و دستور داده اند که نیرو به سوریه اعزام نشود.
ادامه مطلبمیان من و سلول شهید رجایی، یک سلول فاصله بود. من با سلول مجاور به وسیلهی مورس حرف میزدم، پیام به سلول رجایی میرفت و پاسخ آن برمیگشت.
ادامه مطلبآقای هاشمی، نظر اجماعی شورای مرکزی حزب را که میتوانست نظر قطعی جامعه محترم مدرسین هم باشد. به عرض امام رساندند. امام تغییر نظر دادند.
ادامه مطلبامام موسیقی را ذاتاً حرام نمی دانند، بلکه غنا را حرام می دانند. در مواردی که موسیقی مضر باشد، مانند غذای مضر، موسیقی مضر هم حرام است.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در دستگاه هایی که قانون اساسی پیش بینی کرده تا نماینده ای برایشان بفرستم مشکل دارم تا چه رسد به اینها، لازم نیست.
ادامه مطلبهنوز به نیمه آیه هم نرسید که آقای ظهیرنژاد بدون هیچ اجازهای بلافاصله گفت: حضرت امام میگوید چه مقدار هواپیما داری، شما قرآن میخوانی!
ادامه مطلباین نامه در روزنامه اطلاعات چاپ شد و خیلیها درخواست کردند از هلال احمر که آدرس این دختر را به ما بدهید که ما برویم ولی ما این کار را نکردیم.
ادامه مطلبسید حسن دست رهبری را بوسید. بعدا گفت: من این کار را عمداً و با اخلاص انجام دادم. علت این بود که امسال رسانههای جهانی مرا «مرد سال» نامیدهاند.
ادامه مطلبآقا در کنار شهریار جلوس فرمودند و فرزندوار به استاد مهربانیها میکردند. غذا به بشقاب ایشان میکشیدند و نان و آب تعارف میکردند.
ادامه مطلبامام میفرمودند: طلاب وظیفه دارند درس بخوانند؛ اگر سختی هم هست باید بمانند و برای کسب معارف دینی سختیها را تحمل کنند.
ادامه مطلبمن سال 1324 بچهای شانزده ساله بودم، از پدرم و خانه پدری فرار کردم و عضو سازمان جوانان حزب توده شدم، دوران این گریز حدود پانزده سال طول کشید.
ادامه مطلب