یهودیان ایران
انقلاب هرگز با یهودیت به ضدّیت برنخاست. آیتالله خمینی با رهبران جامعه یهودی دیدار کرد و ضمن صدور یک فتوا خواهان خوشرفتاری با آنان شد.
ادامه مطلبانقلاب هرگز با یهودیت به ضدّیت برنخاست. آیتالله خمینی با رهبران جامعه یهودی دیدار کرد و ضمن صدور یک فتوا خواهان خوشرفتاری با آنان شد.
ادامه مطلبیک بار در پادگان اسلامآباد غرب، میزبانمان یک روحانی بود. خیلی از ما پذیرایی کرد و وقتی برنامه اجرا میکردیم، خودش هم نشست و گوش داد.
ادامه مطلبآمبولانسی را آورند که سقفش از بین رفته و بدنهاش آبکش شده. می گویند: این آمبوالنس باید برود مجروح و شهید را بیاورد. می گویم: مثل روز اولش میکنم.
ادامه مطلبای ماه زیبا بابایم را ندیدی در راه؟ در حالی که تفنگی بر دوش داشت و به شکار می رفت.
ادامه مطلبخودش را با تمام هیکل روی جنازه انداخت و زانوی او را شکست. صدای شکستن استخوان به آسمان بلند شد. فامیل های شهید نعره زدند و بلند گریه کردند.
ادامه مطلبپنج شش قدمی که از آنها دور شدم، صدای مهیبی مرا چند متر پرت کرد. خمپاره ای زمین خورده بود. آن دو جوان سبزواری با چهره ای خونین روی زمین افتاده بودند.
ادامه مطلبامام خمینی جمله معروفی داشتند که «صدام باید برود.» این مطلب یک سیاست کلی برای وزارت امور خارجه بود و ما نیز همین سیاست را دنبال می کردیم.
ادامه مطلبوقتی این ابیات را خواندم دیدم شهریار از من خواسته که او را معمم کنم و به پوشیدن لباس روحانی مفتخر سازم. می دانستم در حوزه درس خوانده است.
ادامه مطلببه مجرد پیاده شدن، بعثی ها ماشین را به رگبار بستند. آن موقع فهمیدیم که اینها عراقی هستند. بیرون آمدیم و پشت ماشین سنگر گرفتیم و بعد اسیر شدیم.
ادامه مطلبجانبازی بود که ترکش در ناحیه محل اتصال قاعده جمجمه به گردن داشت. نزدیک سرخرگ مهم خون رسان مغز و بصل النخاع که او را بسیار رنج می داد.
ادامه مطلبآقای موسوی اردبیلی گفت: يکی از مهاجرين جنگ تحميلي که خانه و دارائی های خود در آبادان را از دست داده بود، نامهای به من نوشت و از امام خمينی شکايت کرد.
ادامه مطلبامام فرمودند: شـما پنج هزار تا از کلاه آهنی های خودتان را به ایشان بفروشید و بگویید اینها را به جبهه ببرد و به لشکرش تحویل بدهد. بعد با پولی که از ایشان گرفتید، آنچه لازم دارید بخرید.
ادامه مطلبگفتم: عجیب است، اینها همه یک اقلیت مذهبی هستند و همه خارج از کشور می روند. یکی دو روزی بود که مسافران خارج از کشور بیشتر یهودی بودند.
ادامه مطلبآقای هاشمی که در آن وقت فرمانده جنگ هم بود گفت: من قطعنامه را قبول میکنم؛ حتی اگر مردم بر سرم بریزند، منتهی دیگران هم به من کمک کنند.
ادامه مطلبدر عملیات خیبر فقط جزایر مجنون مانده بود. امام فرمان داد که جزایر را حفظ کنید. من فرمان امام را به احمد کاظمی، همت و مهدی باکری گفتم.
ادامه مطلبصورتم داغ شد. پاهای جنازه را رها کردم و با پرخاش و گریه گفتم: من دیگه خسته شدم. من دیگه نمی آم تو این غسالخونه لعنتی. من دیگه پام رو اینجا نمی ذارم.
ادامه مطلبگفتم: کی هستی؟ گفت: مریم فرمانفرماییان همسر آقای کیانوری است. گفتم: همان سوسیال امپریالیست معروف. این جمله من برای او سخت تمام شد.
ادامه مطلببیشتر این سرودهای انقلابی که برای رزمندگان سرودم و مخصوصا این سرود «خجسته باد این پیروزی» اگر مایه ی ناباوری نباشد مثل این بود که به من الهام شد.
ادامه مطلببه راجیو گاندی گفتم: اگر بمبئی اشغال شود، چه کار می کنید؟ گفت: ما همه اشغالگران را به دریا می ریزیم و آنها را می کُشیم.
ادامه مطلبوقتی در تهران مطلب را به امام گفتم، آن مرد با عظمت و با ابهّت و آن کوه صبر و حلم، چنان در هم و منقلب شد که تعجّب کردم!
ادامه مطلباوضاع و احوال آنقدر به هم ریخته و آشفته بود که حتی فرصت باز کردن بند پوتین هایمان را هم نداشتیم و با پوتین نماز می خواندیم.
ادامه مطلبسر از پشت متلاشی شده و موها و مغزش باهم قاطی شده بودند، به پهلو خوابیده بود. به نظرم می خواسته به رو برگردد که همان لحظه به شهادت رسیده بود.
ادامه مطلب