باید کوزه را آب بکشم.
شیخی پرسید: تو سید حاج آقا روح الله هستی؟ آقا مصطفی پاسخ مثبت داد. او گفت: پس باید بروم این کوزه را آب بکشم، چون پدرت درس فلسفه می گوید!
ادامه مطلبشیخی پرسید: تو سید حاج آقا روح الله هستی؟ آقا مصطفی پاسخ مثبت داد. او گفت: پس باید بروم این کوزه را آب بکشم، چون پدرت درس فلسفه می گوید!
ادامه مطلبامام فرمودند: کسی از تهران با بلیط دو سره مامور شده است که بیاید اینجا که دو مطلب را به من بگوید. یکی علیه شریعتی و دیگری علیه آقای مطهری
ادامه مطلباین ماجرا در آن دعوای قم مطرح شد که دنبال مال نباشید و فقط دنبال کارهای معنوی باشیم و انقلاب را از این جهت آلوده به مسائل مالی نکنیم.
ادامه مطلبآقای سعیدی گفت: چرا دیر آمدی و آقای هاشمی جواب داد: می دانی بد کاری کردی این جلسات را درست کردی. نه تنها تعدیل نمی شود بلکه خصومت را بیشتر می کند.
ادامه مطلبتوهین شد که آخوند نباید باشد. خلاصه تقریباً پذیرفتند که دکتر حبیبی نمی تواند و بنی صدر یک شاخ گاوی است و کاریش هم نمی شود کرد و نفوذ دارد.
ادامه مطلبجوانان به سوی سر در سازمان اطلاعات پیش رفتند و عکس امام را بر بالای در سازمان اطلاعات نصب کردند. جمعیت صلوات می فرستادند.
ادامه مطلبآقای محتشمی گفت: نقل است که به هنگام دلهره و اضطراب این دعا خوانده شود. امام آن یادداشت را بدون آن که به آن نگاه کنند، تا کرده و زیر پتوی خود گذاشتند.
ادامه مطلبدیگران هم رضایت دادند و قرار شد مجلسی از کارشناسان فقهی ـ که نام خبرگان آنجا مطرح شد ـ اسم آن مجلس خبرگان باشد نه مجلس مؤسسان
ادامه مطلبمحمد منتظری گفت: رفتم خدمت امام و از مبارزات و فعالیت دانشجویان خارج کشور گفتم. امام گفت: شما مدتی است که درس را رها کردید، یک مقدار درس بخوان.
ادامه مطلببه امام گفتم: ما با دکتر حبیبی در مورد چند مطلب بحث می کردیم به این نتایج رسیدیم که به شما بگوییم. از جمله نیاز به طرحی برای تدوین قانون اساسی است.
ادامه مطلبامام برای دو کودک گزها را از لای زرورق در آوردند و در دهان آنان گذاردند و به من گفتند: هر چه رسم و متناسب با تعارفات اینجا هست به آنان بگویم.
ادامه مطلبآقای سید صادق روحانی از علمایی بود که اتفاقا به مطرح شدن نام آقای منتظری در مقام مرجعیت انتقاد داشت و از ابراز علنی این مسئله هم ابایی نداشت.
ادامه مطلبامام فرمودند: من به اسم حاضر نیستم از هیچ کـس نـام ببـرم و به صورت کلی شکنجه ها و بیدادگری های رژیم شاه را محکوم می کنم.
ادامه مطلباجازه حرف زدن به آن دو نفر را نداد. رو به من کرد و گفت: خیلی یکه تاز شدید. تکه تکه ات می کنیم. زود باش بگو سپاه، چقدر نیرو دارد؟
ادامه مطلبآقای محمد هاشمی رئیس وقت صدا و سیما زنگ زدند که از امام سؤال کنید آیا ملاقات مهندس بازرگان و دکتر یزدی با برژینسکی با مشورت ایشان انجام شده یا نه؟
ادامه مطلبتا گفت ایشان گل آقاست، امام گفت: تویی؟ شروع کرد به خندیدن. من گفتم: آقا به جد شما من ضدانقلاب نیستم، من مريد شما هستم. گفت: می دانم.
ادامه مطلبرجایی به طرف مهندس بازرگان رفت و او را در بستر بیماری بوسید. گفت: حالا با ماشین از اتوبان که می آمدم، یاد روزهای تشکیل نهضت آزادی افتادم.
ادامه مطلبامام گفتند که: موضوع حل شد. به آقای اردبیلی گفتیم و او هم قرار است که اعلام کند که آقای طالقانی عضو شورای انقلاب و رئیس آن شورا باشند.
ادامه مطلبمن ماجرا و نتایج مشورت با احمد آقا و آقای هاشمی را بازگو کردم. امام که با دقت گوش میدادند، گفتند: نه؛ من در این کار نوعی شیطنت میبینم.
ادامه مطلبکورت والدهايم نصیحت می کرد بعد می گفت: به نفع شماست، به مصلحت انقلاب شماست، التماس می کرد، می گفت شما بگذاریـد من یک ملاقاتی با امام بکنم این به نفع شما تمام می شود.
ادامه مطلبامام یک جمله به اینان فرموده بود که: بنی صدر چیزی نیست به اندازه سه ربع اش رفته و یک ربع از نفوذش مانده است. آن هم با یک تلنگر از بین خواهد رفت.
ادامه مطلببسیاری از روحانیون و طلاب بدون اینکه بدانند آلت دست قرار گرفته اند، هر گروه از آنان با برخورد غیرمنطقی به گروه دیگر توهین می کرد.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در جریان فعالیت شما هستم. خیلی برای شما دعا کردم. خیلی کار سختی بود و شما موفق شدید، خیلی مهم بود.
ادامه مطلبناگهان چشم امام به احمد آقا افتاد و او را صدا زد. احمد از جایش تکان نخورد. آقا با دیدن رنگ رخسار احمد از موضوع فوت حاج مصطفی مطلع شدند.
ادامه مطلبامام حاج احمد آقا را فرستادند که از آنها سؤال کند. وقتی حاج احمد آقا جواب آنها را به امام گفت، امام فرمود: برو به آنها بگو شيادها دست از این کارهایتان بردارید.
ادامه مطلبگفتم: در اوقاف به شئون سیاسی افراد کاری نداریم. ممکن است یک نفر از نظر سیاسی با ما مخالف باشد، ولی از نظر شرعی متولی بر موقوفه است.
ادامه مطلبامام میفرمودند: طلاب وظیفه دارند درس بخوانند؛ اگر سختی هم هست باید بمانند و برای کسب معارف دینی سختیها را تحمل کنند.
ادامه مطلبمن سال 1324 بچهای شانزده ساله بودم، از پدرم و خانه پدری فرار کردم و عضو سازمان جوانان حزب توده شدم، دوران این گریز حدود پانزده سال طول کشید.
ادامه مطلبامام گفتند: ببین، یک انار آبش را گرفتی تفالهاش مانده، بیندازید دور. گفتیم: دیگران چه خواهند گفت؟ فرمودند: هر چه بگویند.
ادامه مطلبرفتار امام با من بسیار خودمانی بود، به طوری که آقای مدرسی طباطبایی گفت: همه تعجب کرده بودند و پرسیدند که این آقا چه کسی است؟
ادامه مطلب