پانسمان فشاری مجروحان
همه آسیب دیده بودند و خونریزی داشتند. مهمترین کار ما این بود که شریان خونریزی دهنده اصلی را ببندیم، جراحت را پانسمان فشاری و محکم کنیم.
ادامه مطلبهمه آسیب دیده بودند و خونریزی داشتند. مهمترین کار ما این بود که شریان خونریزی دهنده اصلی را ببندیم، جراحت را پانسمان فشاری و محکم کنیم.
ادامه مطلبدر همان بجنورد گروهی از اعضای منافقین آمده بودند و قصد ترور کاسب کتابفروشی را داشتند و گفته بودند این آقای کتاب فروش که مغازهاش مرکز جمع شدن جوانان انقلابی است را ترور کنید تا تنبیهی برای انقلابیون باشد.
ادامه مطلببه مجلس رفتم و دیدم خبر شروع عملیات برای آزادسازی خرمشهر در فضای مجلس پیچیده و همه خوشحال هستند. هنگام تنفس با جبهه تماس گرفتم.
ادامه مطلبگفتم: وقتی عازم عتبات شدم، به دوستان و آیت الله بهشتی وکالت دادم که هر اعلامیهای صادر میکنید، امضای من هم پای آن باشد.
ادامه مطلباگر به ما مژده می دادند که ۲۰ گردان تازه نفس در اختیارتان قرار بدهیم به قدر پیام امام نمی توانست موجب ارتقاء روحیه مان بشود.
ادامه مطلببه بهآذین گفتیم: آن متاع گرانبها شما هستید! ولی مشکل این است که شما به دشمنان وطن که شما را از ما دزدیدهاند اعتماد بیشتری دارید.
ادامه مطلبحسن باقری و مجید بقایی به شناسایی میروند و کنار هم شهید میشوند. ما در محضر حضرت امام بودیم که خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
ادامه مطلبگفتیم: ما ایرانی هستیم. با این حرف او یک باره گفت: آهان! ایرانی. ایران، خمینی، اعدام. این کلمه آخر چنان روحم را آزرد که سابقه نداشت.
ادامه مطلبعکس هایی به خانواده ها می دادیم تا در تشییع جنازه شهید استفاده کنند. تصاویر بعضی از پیکرهای شهدا را نمی شد به خانواده ها داد.
ادامه مطلبآقای اشرفی به طرف امام رفت، حرف هایی با امام زد، بعد دست ایشان را بوسید. امام نیز با یک حالت غیرعادی از جایش بلند شد و بر پیشانی او بوسه زد.
ادامه مطلبپنج شش قدمی که از آنها دور شدم، صدای مهیبی مرا چند متر پرت کرد. خمپاره ای زمین خورده بود. آن دو جوان سبزواری با چهره ای خونین روی زمین افتاده بودند.
ادامه مطلبوزیر خارجه اتریش گفت: چرا قطب زاده اعدام شد؟ او از دوستان صمیمی من بود و من متأسفم که چنین حکومتی دارید. او خیلی غیر دیپلماتیک سخن گفت.
ادامه مطلبماشین و دو فرزندش را به سپاه آوردند. آقای دامغانی پس از اطلاع خیلی سریع به سپاه آمد و با حالت عصبانی گفت که: این ماشین در اختیار پسران من است.
ادامه مطلبمجاهدین در زندان حسن فرزانه را تحویل نمی گرفتند و گاهی شوخی شوخی او را بدجوری می زدند. بعد از مدتی او را به زندان شیراز تبعید کردند.
ادامه مطلبیک مرتبه جوانی آمد و محکم ایشان را بغل کرد! آیتالله اشرفی با لهجه اصفهانی گفتند: از من چه میخواهی؟ که ناگهان صدای انفجار بلند شد.
ادامه مطلباز صلابت ملت و ارتش و سپاه ما. جاودانه شد از فروغ سحر پگاه ما. صبح آرزو دمیده از کرانه ها. شاخه های زندگی زده جوانه ها. این پیروزی خجسته باد
ادامه مطلبامام فرمود: مگر کسی که علیه من حرف می زند را می توان کُشت؟ ولایت فقیه هم که ما معتقدیم یک مسئله فقهی است و فقهاء هم درباره آن نظرات مختلفی دارند.
ادامه مطلببالای سرش بودیم که ناگهان فریاد زد: آهای جن آمد، جن آمد. به شوخی گفتم: نترس جن نیست، آقای حسنی است. همه خندیدند. او را برداشتند به بازداشتگاه ببرند.
ادامه مطلبروز پنجم دیدیم که نیرویی نیامد و روند اعزام متوقف شد. با ایران تماس گرفتیم، گفتند: امام مخالفت کرده اند و دستور داده اند که نیرو به سوریه اعزام نشود.
ادامه مطلبمرد با خوردن سیانور خودکشی میکند، اما آن زن پس از دستگیری، همکاری کرده و اقرار میکند که از رابطین جنگل است و نیز قرار ملاقاتی را لو میدهد.
ادامه مطلباحمد آقا گفت: بیت امام هم تحت فشار است. البته خود امام هم بسیار در ادامه جنگ جدی هستند. فضای عمومی خیلی تند است.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در دستگاه هایی که قانون اساسی پیش بینی کرده تا نماینده ای برایشان بفرستم مشکل دارم تا چه رسد به اینها، لازم نیست.
ادامه مطلبمیگفت: من هنوز هم همان بچه یتیم کفاشی هستم که گوشه پیادهروهای شهر همدان، کفش مردم را برق میانداخت، من هنوز هم محمود واکسی هستم.
ادامه مطلبتا قبل از آن روز، بچه های سپاه به احمد بیان به چشم مطرب نگاه می کردند، ولی از آن روز به بعد، نگاه بچه های سپاه به او عوض شد.
ادامه مطلبراننده اتومبیل برای فرار از صحنه تصمیم داشت وارد آخرین خیابان واقع در سمت راست، در اتوبان مدرس شود. اما اصابت گلوله به قلب وی باعث شهادتش شد.
ادامه مطلبمادرم که فهمید منافق هستند. با صلابت و بدون ترس شروع به شعار دادن کرد و فریاد زد: «مرگ بر منافق». در این هنگام مادرم را به گلوله بستند.
ادامه مطلبامام فرمودند: شـما پنج هزار تا از کلاه آهنی های خودتان را به ایشان بفروشید و بگویید اینها را به جبهه ببرد و به لشکرش تحویل بدهد. بعد با پولی که از ایشان گرفتید، آنچه لازم دارید بخرید.
ادامه مطلبآقای موحدی کرمانی گفتند: می خواهیم امتحان رساله بگیریم، شما موافقت کن. گفتم: ما یک اقلیت مذهبی هم داریم. عده ای اهل تسنن و زرتشتی هستند.
ادامه مطلبیک بار که یکی از آنها بهوش آمده بود، تقی اتو را به کمر او گذاشت و در حالی که اتو داغ شده بود، بدن آنها را سوزاند.
ادامه مطلبمن رفتم پشت تریبون گفتم: از معاونین و همکار رئيس ديوان عـالـی کشور هستم و به نمایندگی از طرف ایشان آمدم، بعد سيستم حقوقی ایران را توضیح دادم.
ادامه مطلب