ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار
با رسیدن به حرم، دیگر کسی جلودار بچه ها نبود. در حرم حضرت ابوالفضل، یک فریاد، شاخه سبز درخت قلب ها بود: ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار!
ادامه مطلببا رسیدن به حرم، دیگر کسی جلودار بچه ها نبود. در حرم حضرت ابوالفضل، یک فریاد، شاخه سبز درخت قلب ها بود: ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار!
ادامه مطلببه شهید مدنی گفتیم: شما سالی حداقل سه چهار ماه در همدان هستید، اجازه بدهید، برای شما خانهای تهیه کنیم. فرمود: من خانه نیاز ندارم.
ادامه مطلبپنج شش قدمی که از آنها دور شدم، صدای مهیبی مرا چند متر پرت کرد. خمپاره ای زمین خورده بود. آن دو جوان سبزواری با چهره ای خونین روی زمین افتاده بودند.
ادامه مطلبامام نامه ای به مهندس موسوی نوشتند که الان چه وقت استعفاست، مردم شهید می دهند، ما باید به اینها خدمت کنیم، شما دارید این طور برخورد می کنید.
ادامه مطلببه مجرد پیاده شدن، بعثی ها ماشین را به رگبار بستند. آن موقع فهمیدیم که اینها عراقی هستند. بیرون آمدیم و پشت ماشین سنگر گرفتیم و بعد اسیر شدیم.
ادامه مطلبما دو سه نفر برای مذاکره رفتیم، در کنار صدام رده های بالای حکومت نشسته بودند. دو نفر گارد مسلح ایستاده و آماده بودند که شلیک کنند.
ادامه مطلبجانبازی بود که ترکش در ناحیه محل اتصال قاعده جمجمه به گردن داشت. نزدیک سرخرگ مهم خون رسان مغز و بصل النخاع که او را بسیار رنج می داد.
ادامه مطلبیکی از مردان بزرگ ما شهید تندگویان است که در تمامی لحظات که در اسارت بود و شکنجه میشد، هر لحظه شهید میشد و یک کلمهی آری به دشمن نمیگفت.
ادامه مطلباین نامه در روزنامه اطلاعات چاپ شد و خیلیها درخواست کردند از هلال احمر که آدرس این دختر را به ما بدهید که ما برویم ولی ما این کار را نکردیم.
ادامه مطلبمن ساختن بیمارستان را به عهده گرفتم و متوجه شدم که اسناد قطعاتی از زمین ها به نام کمیته امداد امام خمینی، بنیاد شهید و ... صادر شده است.
ادامه مطلب