انت انسان، انت ملک
مسئول اردوگاه گفت: تو کی هستی، انت انسان، انت ملک، انت مجوس، تو کی هستی، انسانی، ملکی، مجوسی. من هر وقت آمدم تو مشغول نماز بودی.
ادامه مطلبمسئول اردوگاه گفت: تو کی هستی، انت انسان، انت ملک، انت مجوس، تو کی هستی، انسانی، ملکی، مجوسی. من هر وقت آمدم تو مشغول نماز بودی.
ادامه مطلبمأمور عراقی به اخوی میگوید چه گفتید؟ اخوی میفرمایند: گفتم سلامت شما. میگوید: شما اسیر مایید با ما میجنگید، شما دغدغه دومتان سلامت من است؟
ادامه مطلببا رسیدن به حرم، دیگر کسی جلودار بچه ها نبود. در حرم حضرت ابوالفضل، یک فریاد، شاخه سبز درخت قلب ها بود: ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار!
ادامه مطلببه مجرد پیاده شدن، بعثی ها ماشین را به رگبار بستند. آن موقع فهمیدیم که اینها عراقی هستند. بیرون آمدیم و پشت ماشین سنگر گرفتیم و بعد اسیر شدیم.
ادامه مطلبما دو سه نفر برای مذاکره رفتیم، در کنار صدام رده های بالای حکومت نشسته بودند. دو نفر گارد مسلح ایستاده و آماده بودند که شلیک کنند.
ادامه مطلبیکی از مردان بزرگ ما شهید تندگویان است که در تمامی لحظات که در اسارت بود و شکنجه میشد، هر لحظه شهید میشد و یک کلمهی آری به دشمن نمیگفت.
ادامه مطلباین نامه در روزنامه اطلاعات چاپ شد و خیلیها درخواست کردند از هلال احمر که آدرس این دختر را به ما بدهید که ما برویم ولی ما این کار را نکردیم.
ادامه مطلبدر نامه ها برای اینکه ارادتمان را به امام نشان دهیم می نوشتیم که به پدر بزرگ روح الله سلام برسانید و بگویید که برای سلامتی و طول عمر ایشان دعا می کنیم.
ادامه مطلبوقتی در تهران مطلب را به امام گفتم، آن مرد با عظمت و با ابهّت و آن کوه صبر و حلم، چنان در هم و منقلب شد که تعجّب کردم!
ادامه مطلب