شهادت حسن
حسن باقری و مجید بقایی به شناسایی میروند و کنار هم شهید میشوند. ما در محضر حضرت امام بودیم که خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
ادامه مطلبحسن باقری و مجید بقایی به شناسایی میروند و کنار هم شهید میشوند. ما در محضر حضرت امام بودیم که خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
ادامه مطلبقذافی به مسئول دفترش گفت: به فرمانده گروه موشکی بگویید یک گروه از بچه ها را معرفی کنند که ده تا موشک و یک سایت پرتاب کننده آماده کنند.
ادامه مطلبگفتم: بیا برویم وسایلمان را برداریم. الان هواپیما می نشیند. وقتی پلکان را گذاشتند، نمی گذاریم آقای خامنه ای پیاده بشوند و به ایران بر می گردیم.
ادامه مطلببه امام گفت: آقا اصلا این بنی صدر مسلمان نیست. امام فرمود: ایشان سید و اولاد پیغمبر است، اگر نتوانستید ثابت کنید باید شلاق بخورید.
ادامه مطلبرفتم خدمت آیتالله محمدی گیلانی گفتم: گروهی داریم که بفرستیم بختیار را اعدام کنند. شما اجازه میدهید؟ گفت: بله. نوشت: بختیار مهدورالدم است.
ادامه مطلبگفتند: این را از سپاه اخراج کردند و بعداً به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شده. گفتم: تو همان نبودی که همه را جمع کردی و علیه حقوق شعار می دادی؟
ادامه مطلبگفتم: من این جوان را سراغ شما می فرستم، ببین می توانی دویست هزار تومان به او رشوه بدهی، مطمئنم که ایشان قبل از معامله این پول را نمی گیرد.
ادامه مطلبتویوتاها را در جبههها توزیع کردیم، به همه درد خورد و شد وسیله سازمانی ما. روی آن مینی کاتیوشا، خمپاره ۶۰ و ... گذاشتند.
ادامه مطلبامام فرمودند: شـما پنج هزار تا از کلاه آهنی های خودتان را به ایشان بفروشید و بگویید اینها را به جبهه ببرد و به لشکرش تحویل بدهد. بعد با پولی که از ایشان گرفتید، آنچه لازم دارید بخرید.
ادامه مطلبامام فرمودند بگویید حاج محسـن بیاید. رفتم، امام پرسیدند: شما چرا از افرادی که می خواهند به سپاه بیایند می پرسید از کی تقلید می کنید؟ به شما چه مربوط است.
ادامه مطلبهادی غفاری جلو قرار گرفت. این سفیر هم بغل دست من ایستاد. از حرکاتش کاملا مشخص بود که در همه عمرش دو رکعت نماز نخوانده است.
ادامه مطلببه امام گفتم: باغی هست که مربوط به بهایی ها بوده و مصادره شده و الان دست بنیاد است. شما این باغ را مرحمت کنید تا برای سپاهی ها خانه بسازیم.
ادامه مطلبمردم ریختند داخل حیاط. پیرمرد کاغذی درآورد و به زبان لری شروع به شعر خواندن کرد. بعدش گفت: ای امام زمان، مگر یه همچو نایبی به خواب ببینی.
ادامه مطلبفحش داد. بلند شدم و از زندان بیرون رفتم. کچویی زنگ زد و گفت: با آیتی چه کار کردی؟ آیتی با پاچه شلوارش خودش را دار زده و کُشته است.
ادامه مطلبمن یک دستمال کاغذی برداشتم، یک تار سبیلم را کَندم و لای آن گذاشتم، دستمال را تا کردم، چسب زدم و به دست ماتسومورا دادم.
ادامه مطلبامام فرمودند: اصولا بین دو مسلمان مرزی وجود ندارد؛ اما این نیست که ما برای کشور خودمان مرزی قائل نشویم. ما مرز ایران را مقدس میدانیم.
ادامه مطلب