اعزام به تبریز
در یکی از شهرهای آذربایجان یک روحانی مرتکب اشتباهی شده و در حق شخصی ظلم کرده بود که در پی شکایت آن شخص او را گرفته و زندانی کرده بودند.
ادامه مطلبدر یکی از شهرهای آذربایجان یک روحانی مرتکب اشتباهی شده و در حق شخصی ظلم کرده بود که در پی شکایت آن شخص او را گرفته و زندانی کرده بودند.
ادامه مطلبگفت: دستور داده بر ضد تظاهر کنندگان تیراندازی کردند و چند نفر از آنها کشته و شهید شدند. گفتم: حتما می دانید این به دستور شخصی او بوده؟
ادامه مطلببا این که در دین مسیحیان حجاب نیست، من خواهران و مادران مسیحی را می بینم که به احترام نظام و مسلمانان در محافل عمومی رعایت می کنند.
ادامه مطلبآقای اشرفی به طرف امام رفت، حرف هایی با امام زد، بعد دست ایشان را بوسید. امام نیز با یک حالت غیرعادی از جایش بلند شد و بر پیشانی او بوسه زد.
ادامه مطلباز آقای قاضی بدگویی می کردند؛ یعنی اول ایشان را فردی نعوذ بالله فاسق و جایز الغيبه قلمداد می نمودند. آنگاه هرچه دلشان می خواست می گفتند.
ادامه مطلبوقتی داخل پناهگاه شدم، دیدم افرادی آنجا جمع شدند. یکی از آنها تا چشمش به من خورد، از ترس غش کرد و به زمین افتاد. من دیگه بمباران را فراموش کردم.
ادامه مطلبوقتی این ابیات را خواندم دیدم شهریار از من خواسته که او را معمم کنم و به پوشیدن لباس روحانی مفتخر سازم. می دانستم در حوزه درس خوانده است.
ادامه مطلبسنار مامدی گفت: ما در محاصره نیروهای ملاحسنی هستیم و اگر تکان بخوریم یک نفر از ما باقی نمی ماند. چاره ای نداریم جز اینکه شهر را به سوی ایل خود ترک کنیم.
ادامه مطلبپیکر یک نوجوان دوازده ساله را با تبر قطعه قطعه کرده بودند که بزرگترین قطعه اش به اندازه یک لیوان بود. سرش را هم با تبر به چهار قسمت شکافته بودند.
ادامه مطلبمشغول تحقیق بودیم که آقای خلخالی وارد بندر عباس شد و برای آنها دادگاه تشکیل داد. بنده بعدها از این جهت ناراحت بودم که چرا در آن محاکمه حاضر شدم.
ادامه مطلببالای سرش بودیم که ناگهان فریاد زد: آهای جن آمد، جن آمد. به شوخی گفتم: نترس جن نیست، آقای حسنی است. همه خندیدند. او را برداشتند به بازداشتگاه ببرند.
ادامه مطلبیک روز رفتم از زندان تبریز بازدید کنم، دیدم یک مسجد بزرگ را اختصاص به زندانیان روحانی قرار داده اند. داخل آن، مملو از عمامه به سرهای بود.
ادامه مطلبوقتی امام تبعید شد، به تدریج اساتید از صحنه مبارزه دور شدند و به درس و بحث طلبگی پرداختند. تنها عدهای از خواص شاگردان امام در میدان مبارزه ماندند.
ادامه مطلبآیتالله گیلانی وقتی از موضوع آگاه میشود از شدت ناراحتی نمیتواند روی صندلی بنشیند. بلند میشود، قدم میزند و مرتب استغفرالله میگوید.
ادامه مطلببناچار در میان مسلحین، قرعه کشی کردیم. از جمله یکی از قرعه ها به نام آقا مهدی در آمد. او نیز همان طرح ابتکاری خود را همراه کاروان به تهران آورد.
ادامه مطلباعضای گروه های چپی گفتند اگر فلانی اجازه دهد ما کارخانه مشروب سازی پاکدیس را به آتش می کشیم. گفتم: نخیر، من چنين اجازه ای را نمی توانم بدهم.
ادامه مطلبامام فرمود: شما حتماً همه کارهای مربوط به استانداری را به وجه احسن انجام دادید، آن وقت نوبت به این رسیده که به کارهای من رسیدگی بکنید؟
ادامه مطلبگفتم: بنده را امام بسوى شما فرستاده تا از شما در دفاع از آرمان های امام و انقلاب بیعت بگیرم. در این هنگام نمازگزاران فریاد زدند: ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند.
ادامه مطلب