دیدار چمران
ماشین چمران از راه رسید. تا مرا دید، با تعجب گفت: اِ، شما اینجا؟ گفتم: من که به شما گفتم اینجا کار دارم. گفت که من عقل ندارم و از این حرفها.
ادامه مطلبماشین چمران از راه رسید. تا مرا دید، با تعجب گفت: اِ، شما اینجا؟ گفتم: من که به شما گفتم اینجا کار دارم. گفت که من عقل ندارم و از این حرفها.
ادامه مطلبامام اجازه نداده بود؛ اما آقای انواری به یاران گفته بود که: قتل منصور یک امر لازم است و اگر شما میخواهید، اقدام کنید. آنها هم رفتند و او را ترور کردند.
ادامه مطلبیکی از آنان که ارشد کشاورزان بود، عصبانی شد و گفت: میخواهید زمینهای آشیخ اکبر را بگیرید؟ ما زمین او را بگیریم؟ افتخار ما این است که رعیت آشیخ اکبر باشیم.
ادامه مطلب