تعبیرات روستایی
من رفتم و امام با ملاطفت گفتند: درست است، آقا مصطفی حق ندارد به شما چیزی بگوید! من دستپاچه شدم و گفتم: نه؛ البته ایشان قصد بدی نداشتند.
ادامه مطلبمن رفتم و امام با ملاطفت گفتند: درست است، آقا مصطفی حق ندارد به شما چیزی بگوید! من دستپاچه شدم و گفتم: نه؛ البته ایشان قصد بدی نداشتند.
ادامه مطلبطیب تا این حرف رو شنید بلند گفت: این حرف ها رو برا ننه ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می گم، من با بچه حضرت زهرا سلام الله علیه در نمی افتم.
ادامه مطلبسید تقوی آزاد شد. هاشمی تمام لباسهایش را که زنش آورده بود و فاستونی خیلی عالی بود، همه را به تقوی داد. فقط عمامه سیاه نداشت بدهد. خیلی شیک رفت.
ادامه مطلب