جزای قسم دروغ
گفت: عزت تو سال گذشته دهان مرا سرویس کردی. آبرویم را بردی. حرف نزدی تا اینکه خودت هم به این وضع گرفتار شدی، می بینی اینها تو را می کشند.
ادامه مطلبگفت: عزت تو سال گذشته دهان مرا سرویس کردی. آبرویم را بردی. حرف نزدی تا اینکه خودت هم به این وضع گرفتار شدی، می بینی اینها تو را می کشند.
ادامه مطلبآنها اسم مرا حیوان وحشی گذاشته بودند. مرا لخت آویزان می کردند و گاهی بر آلت تناسلی ام شلاق می زدند که بر اثر همین ضربات باد کرده بود.
ادامه مطلبمجاهدین در زندان حسن فرزانه را تحویل نمی گرفتند و گاهی شوخی شوخی او را بدجوری می زدند. بعد از مدتی او را به زندان شیراز تبعید کردند.
ادامه مطلبرفته رفته اشکالاتی جدی در مواضع و ایدئولوژی مجاهدین میدیدم و برخی از آنها را طرح میکردم. آنها ابتدا سعی میکردند به هر نحوی شده مرا توجیه کنند.
ادامه مطلبآقای مهدوی در خصوص مجاهدین نظرشان این بود که نباید با شدت با آنها برخورد می شد. آن موقع وی مخالف دستگیری و بازداشت اینها بود.
ادامه مطلبمن که با پندار اعدام پای به اینجا گذاشته بودم کمی افکار خود را سامان دادم و بر خود مسلط شدم، فهمیدم که بازی دیگری را میخواهند سرم در بیاورند.
ادامه مطلبدو برادر با هم در یک زندان و یک بند بودند. یکی مخالف مجاهدین و دیگری از موافقین سازمان. آنها با هم سلام و علیک نمیکردند، به خون هم تشنه بودند.
ادامه مطلبمجاهدین، شریعتی را خائن می دانستند. می گفتند: او خرده بورژوای سازشکار است. وگرنه چه دلیلی دارد که مقاله ضد کمونیستی او را در کیهان چاپ کنند.
ادامه مطلبپس از اینکه برخی افراد گروه گلسرخی اطلاعات خود را لو دادند، گلسرخی را به اوین بردند و شکنجهاش کردند. بعد به خاطر دفاعیاتش در دادگاه اعدامش کردند.
ادامه مطلبتمام این دروغ ها به خاطر آن بود که نمی خواستم برای آقای جنتی که حالا پا به سن هم گذاشته بود دردسری درست شود و در زندان گیر بیفتد.
ادامه مطلبشيخ احمد کروبی و شیخ منتظری را هم به آنجا آوردند. روی من به سوی دیوار بود. وقتی آنها را دیدم با خود گفتم: وای، الآن همه چیز خراب می شود.
ادامه مطلبآقای خمینی پرسید: من چه به آنها بگویم!؟ آن روحانی گفت: بگو ریششان را نتراشند. آقای خمینی ضمن یک نگاه تند به آن روحانی، سکوت معناداری کردند و چیزی نگفتند.
ادامه مطلب