ای ماه بابایم را ندیدی؟
ای ماه زیبا بابایم را ندیدی در راه؟ در حالی که تفنگی بر دوش داشت و به شکار می رفت.
ادامه مطلبای ماه زیبا بابایم را ندیدی در راه؟ در حالی که تفنگی بر دوش داشت و به شکار می رفت.
ادامه مطلبخودش را با تمام هیکل روی جنازه انداخت و زانوی او را شکست. صدای شکستن استخوان به آسمان بلند شد. فامیل های شهید نعره زدند و بلند گریه کردند.
ادامه مطلبصورتم داغ شد. پاهای جنازه را رها کردم و با پرخاش و گریه گفتم: من دیگه خسته شدم. من دیگه نمی آم تو این غسالخونه لعنتی. من دیگه پام رو اینجا نمی ذارم.
ادامه مطلبسر از پشت متلاشی شده و موها و مغزش باهم قاطی شده بودند، به پهلو خوابیده بود. به نظرم می خواسته به رو برگردد که همان لحظه به شهادت رسیده بود.
ادامه مطلب