سیمین
سیمین هم در اتاق بازجویی بود، تا مرا دید جلو آمد و گفت: طاهره جان، الهی قربانت بروم، من گفتم که میآمدم خانهی شما!
ادامه مطلبسیمین هم در اتاق بازجویی بود، تا مرا دید جلو آمد و گفت: طاهره جان، الهی قربانت بروم، من گفتم که میآمدم خانهی شما!
ادامه مطلبخودم را بهسادگی زدم و بر سر آقای غیوران فریاد کشیدم: این زنی که اینها میگویند با تو سوار ماشین بوده کیست؟ تو با یک زن رابطه داری؟ جریان از چه قرار است؟
ادامه مطلبآقای هاشمی در اتومبیل از غیوران سؤال میکند که آیا مجاهدین تغییر ایدئولوژی دادهاند؟ غیوران میگوید: فکر نمیکنم چنین چیزی باشد.
ادامه مطلب