بیعت همافران
گفتند: آمدهاند با امام بیعت کنند. اجازه نداری عکس بگیری! گفتم: بگذارید یک عکس بگیرم که برای شما سند باشد. طوری میگیرم که صورت کسی دیده نشود!
ادامه مطلبگفتند: آمدهاند با امام بیعت کنند. اجازه نداری عکس بگیری! گفتم: بگذارید یک عکس بگیرم که برای شما سند باشد. طوری میگیرم که صورت کسی دیده نشود!
ادامه مطلبفکر کردم او می رود مرا لو بدهد و او هم، چنین تصوری را درباره من کرده بود! چند روز بعد از پیروزی انقلاب، همدیگر را دیدیم و بغل کردیم و از ته دل گریه کردیم!
ادامه مطلبمن رفتم و امام با ملاطفت گفتند: درست است، آقا مصطفی حق ندارد به شما چیزی بگوید! من دستپاچه شدم و گفتم: نه؛ البته ایشان قصد بدی نداشتند.
ادامه مطلببرادرم محمدرضا بروجردی در سال 1361 شهید شد. تکاور ارتش بود. تفاوت سنی ما، فقط یک سال بود.در آن سالها صبحها با هم به سرکار میرفتیم.
ادامه مطلبخودم را بهسادگی زدم و بر سر آقای غیوران فریاد کشیدم: این زنی که اینها میگویند با تو سوار ماشین بوده کیست؟ تو با یک زن رابطه داری؟ جریان از چه قرار است؟
ادامه مطلبتبریز چند روز در اختیار خلق مسلمانها بود. آنها سعی میکردند جای استاندار و فرماندار را پیدا کنند؛ به همین دلیل ما دائم خانههایمان را عوض میکردیم.
ادامه مطلببهلول منبر رفت و روضه خواند و همه را به گریه انداخت! همیشه میگفت: کاری را که ما شروع کردهایم، این سید تمام خواهد کرد!.
ادامه مطلبگفت: حاج آقا حتی اگر خدا هم بیاید، او را نمیبخشیم! قاتل پسرم باید جلوی چشمان من اعدام شود، خودم میخواهم طناب دار را به گردنش بیندازم!
ادامه مطلب