توی تعمیرگاه شهید علی کردونی و شهید مجید جعفری به طور چرخشی میروم و ماشینها را درست میکنم. این دو تا تعمیرگاه، توی سه راه خرمشهر روبهروی هم هستند. نزدیک هفت ساعت است که دارم ماشینهایی را که از خط میآورند، تعمیر میکنم. مجتبی هم پا به پایم کار میکند. پسر بزرگم، رضا، گرم کار و خیس عرق شده. اگر در تهران و توی گاراژم بودم، تا به حال ده تا لیوان چای خورده بودم؛ اما معتقدم جبهه چندان جای این کارها نیست. باید فقط کار کرد.
مجتبی میگوید: حاجیجان! پا درد، کمر درد میگیریها! بیا کمی استراحت کنیم!
همین طور که دارم بدنه ماشین آهو را صاف میکنم، لبخند میزنم: با عباس فابریک از خستگی و استراحت حرف نزن! خودت بریدی، برو یک گوشه لم بده و خودت را باد بزن!
چند نفر از رزمندهها آمبولانسی را میآورند که سقفش از بین رفته و بدنهاش آبکش شده. آن که پشت فرمانش نشسته، سر بیرون میآورد: این آمبوالنس باید برود خط مقدم و مجروح و شهدا را بیاورد پشت جبهه. اگر…
حرفش را قطع میکنم: مثل روز اولش برایت درست میکنم. ماشینت را دست آدم مطمئنی دادهای. برو برادر!
چفیه را از دور گردن بر میدارم. با لنگیای که انداختهام روی بدنه یکی از ماشینهای آهو استیشن، عرقهای سر و گردنم را خشک میکنم. دوباره چفیه را دور گردنم میاندازم و مرتبش میکنم. این چفیه خیلی برایم مقدس است و اگر نباشد، نمیتوانم کار کنم. میرود و دعا میکند. طاق آمبوالنس را چندبار دید میزنم.
مجتبی لجش گرفته: بس نیست؟! چه قدر طاق را دید میزنی؟ همه صافکارها یک بار روبهروی ماشین میایستند و نگاه میکنند، بعد هم درستش میکنند و دیگر کاری ندارند که چه میشود؛ اما تو هم از بالا میبینی، هم از پایین، هم از چپ، هم از راست، بغل، روبهرو، زیر و رو… بابا! چه خبرت است؟!
حس میکنم کمی خسته شده. لبخندی حوالهاش میکنم: طاق آمبوالنس باید محکم باشد و سفت بشود تا وقتی که میرود توی دستانداز و باال و پایین میافتد، صدا ندهد. آمبوالنس همهاش میرود خط مقدم، اگر طاقش صدا بدهد، راننده فکر میکند با گلوله دارند او را میزنند. میترسد و یک وقت بر میگردد عقب.
بالاخره میخندد: هر چه حاجی دست طلا به ما بگوید، درست است.
از صبح اول وقت کارمان را شروع کردهایم. پشت سر هم ماشینهای ترکشخورده و سوراخ و از کارافتاده را میآورند. تعمیرگاه پر شده از ماشینهای شهید چمران، مدل آهو و سیمرغ که راستکار بچههاست و واردند به کارشان. همگی با هم از صبح تا شب نزدیک به پنج ماشین ترکشخورده را درست میکنیم.
حاجآقا آبدهنده با حیرت نگاهی به ماشینها و نگاهی به من و گروهم میاندازد. مثل همیشه دستهایش را بالا میبرد و خدا را شکر میکند: الحق که کارکردن شما با همه فرق میکند! خدا اجرتان دهد.
به حاج اکبر میگویم: شاهکارت را نشان بده!
حاجآقا آبدهنده میپرسد: شاهکار دیگر چیست؟
میگویم: حاج اکبر مصرف بنزین ماشینی را کم کرده.
دوباره میپرسد: اگر مصرف بنزین کم شود که سرعت را کم میکند! یعنی چی؟!
حاج اکبر پشت یک ماشین آهو مینشیند و روشن میکند. مسیری را به سرعت میرود و برمیگردد. صفحه کیلومتر و بنزین را نشان میدهد. مصرف در سرعت بالا تغییری نکرده! همه از این اتفاق خوشحال میشویم.
یک هفته از آمدنمان میگذرد. بچهها شبانهروز با تمام قوا کار کردهاند. ساعت یک که ناهارمان را میخوریم، برای اینکه روحیه بچهها تغییر کند و بعضی از مناطق را ببینند و بدانند که دشمن با مردم این مرز و بوم چه کرده، تصمیم میگیرم گروه را برای بازدید به مناطق عملیاتی آزاد شده ببرم. با حاج آقا آبدهنده، هماهنگ میکنم. قبول میکند. از روی پلی که بچههای خودمان در بستان زدهاند، میگذریم. شهر را نشانشان میدهم. مثل یک راوی کارکشته که دل پری از صدام دارد، از جنایتهای بعثیها میگویم. بچهها با ناراحتی به ویرانهها نگاه میکنند. وارد بیابانی میشویم که
پر از فشنگ است. بچهها چند فشنگ برمیدارند؛ ولی حاجی آبدهنده میگوید: هیچ کس با خودش فشنگ حمل نکند. ممکن است عمل نکرده باشد.
بیابان پر است از تانکهای سوخته، کلاههای سوراخ، اسلحه، چراغ عالءالدین، لباس و فشنگ. برمیگردیم و کارمان را شروع میکنیم.
چند روز است که بچهها حمام نرفتهاند. از کنار هر کدام که رد میشوم، بوی عرق و روغن و خاک، مشامم را آزار میدهد. تصمیم میگیرم ببرمشان حمام. نزدیک غروب است که با هم وارد اهواز میشویم. توی صف مینشینیم و بچهها تک، تک به حمام نمرهای میروند و درمیآیند. بعد از دو ـ سه ساعت برای همه ساندیس میخرم. با مینیبوس به تعمیرگاه برمیگردیم. بچهها یا اینجا حمام میروند یا به جایی که معروف است به حمام پدر شهید.
هفته بعد هم به همراه بچهها میرویم آبادان و توی نماز جمعه به امامت آقای جمی شرکت میکنیم. بعد از نماز، برمیگردیم تعمیرگاه. همین که برمیگردیم، نگاهم میافتد به چند قندان و هواپیماهایی که بچهها با پوکههایی که از توی بیابانها برداشته بودند، درست کردهاند. میگویم: هنر خوبی است. خیلی قشنگ شده. بارکالله! پلیس راه اگر ببیند، گیر نمیدهد؟
یکی از بچههای گروه میگوید: اگر فشنگها را توی ساکت پیدا کنند، گیر میدهند؛ اما وقتی کاردستی درست کنی و ببینند، چیزی نمیگویند!
میخواهیم ناهار بخوریم که دو نفر از برادرهای تصویربردار و گزارشگر به تعمیرگاه میآیند و از چگونگی کار ما میپرسند. بچهها من را به آن دو معرفی میکنند. سراغم که میآیند، درباره کاری که میکنیم، مصاحبه میکنم. از من میپرسند: به شما لقب عباس فابریک دستطلا دادهاند. چرا؟ مگر چه کار میکنید؟
ـ دوستان لطف دارند. نمیدانم چرا؟ من به همراه گروهم، ماشینهای ترکشخورده و پر از سوراخی را که میآورند، سوراخهایش را جوش میدهیم، بتونه میکنیم، رنگهای استتاری میزنیم و میفرستیم برای جلو و استفاده مجدد. این است کار ما از صبح تا شب.
گزارشگر با تعجب میگوید: این طور که شما تعریف کردید، کار چندان مهمی نیست؛ در حالی به نظر ما، دارید کار مشقتباری را انجام میدهید!
لبخند میزنم: بله، به حرف، ساده است. بیایید از تعمیرگاه بیرون تا کارهایی را که در طول ده روز قبل انجام دادهایم و آماده حرکت برای جبهه است را نشانتان بدهم.
چهل تا ماشینی را که درست کردهایم و پشت سر هم گذاشتهایم تا رانندهها بیایند و آنها را ببرند، نشانش میدهم: این هم کار شبانهروزی ما در عرض ده روز!
میپرسد: اگر قرار بود این چهل تا ماشین را در تهران انجام دهید، چه قدر وقتتان را میگرفت؟
پاسخ میدهم: شش ماه؛ اما این جا با تهران فرق دارد. باید شلاقی کار کرد.
گزارشگر به ماشینهایی که پشت سر هم قطار شده، نگاه میکند. تصویربردار هم با دوربینش فیلم میگیرد و میگوید: بیخود نیست که به شما میگویند: عباس فابریک!
میگویم: این که تعریف از خود میشود اگر من حرف بیشتری بزنم؛ ولی کار تعمیر اگر گروهی نباشد، یک پیچ هم شل و سفت نخواهد شد.
سر آخر میروند.
منبع: عباس دست طلا (داستانی از زندگی حاج عباس علی باقری)، خاطره نگار: محبوبه معراجی پور، ناشر: فاتحان، چاپ اول: بهار ۱۳۹۱، ص ۱۴۴












