امام در یک برخورد تاریخی گفتند که: من تأیید نمیتوانم بکنم، شما معتقد به مبارزه مسلحانه هستید، الان وقتش نیست، پیروز نخواهید شد.
ادامه مطلبگفتم: واجب است که از مبارزین اسلامی حمایت بکنم و حاضرم جزء آنها باشم و اگر این رابطه تشکیلاتی باشد، باید بشناسم که با چه گروهی هستم.
ادامه مطلبسید تقوی آزاد شد. هاشمی تمام لباسهایش را که زنش آورده بود و فاستونی خیلی عالی بود، همه را به تقوی داد. فقط عمامه سیاه نداشت بدهد. خیلی شیک رفت.
ادامه مطلبما از داخل سلولها سروصدای جشنها را میشنیدیم و زندانیان علیرغم جوّ خشونت و وحشتی که بر زندان حکمفرما بود. مخالفت خود را با سر دادن ابیاتی اعلام کردند.
ادامه مطلبمجاهدین، شریعتی را خائن می دانستند. می گفتند: او خرده بورژوای سازشکار است. وگرنه چه دلیلی دارد که مقاله ضد کمونیستی او را در کیهان چاپ کنند.
ادامه مطلبپس از اینکه برخی افراد گروه گلسرخی اطلاعات خود را لو دادند، گلسرخی را به اوین بردند و شکنجهاش کردند. بعد به خاطر دفاعیاتش در دادگاه اعدامش کردند.
ادامه مطلبآقای مطهری گفت: ما با کمونیستها هدف مشترک نداریم. اگر الآن جهت گیریهای ما مشخص نشود، فردا که انقلاب پیروز بشود، اینها میگویند: حاجی انا شریک.
ادامه مطلبفرمودند: پیشنهاد من و آیتالله طالقانی این است که در تظاهرات دانشجویی نام امام را مطرح کنید تا خیزش دانشجویی شناسنامه مشخصی داشته باشد.
ادامه مطلبیکی از افسران مصطفی را بغل گرفته و به سوی من آمد. مصطفی را گرفتم و بوسیدم. کودک چون مدت طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت و زد زیر گریه.
ادامه مطلبدر مورد صلوات فرسـتادن بـرای آیـت الله خمینی، مطلبی نبود که آقای مهندس بازرگان به آن اعتراض کنند و به نظر من اگر نمی کردند بهتر بود.
ادامه مطلبدوباره به میدان شاه رفتم و با بچهها سر مجسمه را پشت وانت باری انداختیم و به زارچ بردیم؛ سر بدقوارهای که اگر خود صاحبش بود، زندهاش نمیگذاشت.
ادامه مطلبتمام این دروغ ها به خاطر آن بود که نمی خواستم برای آقای جنتی که حالا پا به سن هم گذاشته بود دردسری درست شود و در زندان گیر بیفتد.
ادامه مطلبآقای آذری تصور می کرد که با تخریب مخالفان انقلاب، به انقلاب کمک می شود، در حالی که این کار ضربه به اصل انقلاب و سبب تاخیر در پیروزی آن می شد.
ادامه مطلبفاجعه مدرسه فيضيه روز بعد نيز تكرار شد و هدف آنان به خيال خودشان، مرعوب كردن مراجع و علما بود. ولی با اعلاميه مرحوم امام، آبروی شاه و دولتيان رفت.
ادامه مطلبآن روز که آل احمد به محضر امام میرسد، کتاب «غربزدگی» نیز در محضر ایشان بوده است. آل احمد میپرسد: این پرت و پلاها را میخوانید؟
ادامه مطلبیک ماه در سلول انفرادی بودم که از تلخ ترین خاطرات من است. علاوه بر اهانت و شکنجه، انحراف عقیدتی و ارتداد مجاهدین، سختی این زندان را مضاعف می کرد.
ادامه مطلبشيخ احمد کروبی و شیخ منتظری را هم به آنجا آوردند. روی من به سوی دیوار بود. وقتی آنها را دیدم با خود گفتم: وای، الآن همه چیز خراب می شود.
ادامه مطلبآقای خمینی پرسید: من چه به آنها بگویم!؟ آن روحانی گفت: بگو ریششان را نتراشند. آقای خمینی ضمن یک نگاه تند به آن روحانی، سکوت معناداری کردند و چیزی نگفتند.
ادامه مطلبشایع کرده بودند که زمانی که بهشتی از آلمان برگشته، دو هواپیما اجناس لوکس برای منزلش آورده و در خانه اشرافی زندگی میکند و دارای نوکر و کلفت است.
ادامه مطلبغزل یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور را با همان آهنگی که غلامحسین بنان، تصنیف تا بهار دلنشین آمده سوی چمن را خوانده است، تصنیفوار خواندم.
ادامه مطلبوقتی دیدم که ساواک من را شناسایی کرده تصمیم گرفتم فعالیتهای خود را علنی کنم. دیگر علنی بین دانشجویان سخنرانی میکردم.
ادامه مطلب