به بنىصدر گفتم: براى شما که آیت الله زاده هستید خوب نیست که زن و بچهتان به این شکل بگردند. گفت: من آنها را به هیچ کارى اجبار و الزام نمىکنم
ادامه مطلباتومبیل شهید مطهری در ترافیک مانده بود. همین که جوانها او را دیدند با لبخندی معنیدار به وی نگاه کردند و او را به یکدیگر نشان دادند.
ادامه مطلبسنار مامدی گفت: ما در محاصره نیروهای ملاحسنی هستیم و اگر تکان بخوریم یک نفر از ما باقی نمی ماند. چاره ای نداریم جز اینکه شهر را به سوی ایل خود ترک کنیم.
ادامه مطلبگفتم امام عسگری (ع) به یکی از اصحاب خود دستور داد که با ساطور یک شرور خطرناک را به قتل برساند. لذا آن منبر به منبر ساطوریه معروف شد.
ادامه مطلبسیمین هم در اتاق بازجویی بود، تا مرا دید جلو آمد و گفت: طاهره جان، الهی قربانت بروم، من گفتم که میآمدم خانهی شما!
ادامه مطلببرخی از تبعیدی ها بدون اجازه از جیرفت رفتند؛ از این عده، برخی گرفتار نشدند و نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند.
ادامه مطلببسیاری از روحانیون و طلاب بدون اینکه بدانند آلت دست قرار گرفته اند، هر گروه از آنان با برخورد غیرمنطقی به گروه دیگر توهین می کرد.
ادامه مطلبیک روز که در خانهشان بودم، مادرم به من گفت: اگر بار دیگر زندانی شوی، من خواهم مُرد! در آن روز کوشیدم به ایشان اطمینان خاطر بدهم.
ادامه مطلبرژیم شاه قصد داشت با این حرکت برنامه ریزی شده، گروه های مذهبی را افرادی ضد مردمی، بی رحم و مخالف فیلم و سینما معرفی کند.
ادامه مطلبگفت: تو باند نداری. کشتن تو مثل آب خوردن است. کافی است که وقتی از خیابان می روی، با یک موتور تصادف کنی و کشته شوی، تازه شهید هم نمی شوی.
ادامه مطلبناگهان چشم امام به احمد آقا افتاد و او را صدا زد. احمد از جایش تکان نخورد. آقا با دیدن رنگ رخسار احمد از موضوع فوت حاج مصطفی مطلع شدند.
ادامه مطلبیک سیلی محکم دیگری در گوشم گذاشت و گفت: چه شیخ بی حیایی، حالا این کارها را کرده، این همه هم کتک خورده، باز می گوید می خواهم منبر بروم.
ادامه مطلببه محض رؤیت اطلاعیه جا خوردم. آیه قرآن از بالای آرم سازمان حذف شده بود. آنچه را که می دیدم باور نمی کردم. عرق سردی بر پیشانیم نشست.
ادامه مطلببه مجرد اینکه سرباز روی خود را بر گرداند، سريع کاغذ را از دست آقای هاشمی گرفتم. او در بین صحبت هایش گفت که این نامه را به آقای توکلی بینا برسان.
ادامه مطلبپدر و مادرم آمدند. مادرم حال عجیبی داشت. چادرش را زیر بغل زده و با شتاب زنانه خاصی به سویم می آمد. شرمنده بودم که نمی توانستم پیش پای آنها بایستم.
ادامه مطلبآقای صفایی گفت: چریک کسی است که خانه به خانه دنبالش میگردند و آخر هم سوار یک ماشین ارتشی شده و به تهران میرود و کسی هم او را نمیشناسد.
ادامه مطلبچند روز بعد از قتل عام مردم در ميدان شهدا، در جمع زندانيان سياسی مسلمان تصميم گرفته شد بيانيه ای در محكوميت جنايت ۱۷ شهريور صادر شود.
ادامه مطلبگلسرخی شاعر و نویسنده روشنفکری بود و خیلی به اهل بیت ارادت داشت. در زندان به آنها «مارکسیستهای امام حسینی» میگفتیم.
ادامه مطلبمأمورین به سراغ سلول شماره هفده رفتند. بعد صدای تالاپ، تولوپ بود که شنیده می شد. آنها با مشت و لگد به سختی آقای هاشمی را کتک می زدند.
ادامه مطلبدوستان رجوی می گفتند: اگر انقلاب پیروز شود حکومت آینده یک حکومت مذهبی به شکلی که شما آخوندها می گویید نیست. ما چنین حکومتی را قبول نداریم.
ادامه مطلبمیان من و سلول شهید رجایی، یک سلول فاصله بود. من با سلول مجاور به وسیلهی مورس حرف میزدم، پیام به سلول رجایی میرفت و پاسخ آن برمیگشت.
ادامه مطلبباهنر آهسته به من گفت: ایستگاه بعدی من با او دعوا راه میاندازم. او را میگیرم و با او گلاویز میشوم. شما پیاده شو و فرار کن. با من کاری نمیتوانند بکنند.
ادامه مطلبپرسیدم: چه کسی تفرقه میاندازد؟ شیخ علی تهرانی گفت: همین بهشتی تفرقه میاندازد. نمیگذارد کار بکنیم، یک قانون اساسی خوبی تصویب بکنیم.
ادامه مطلبآقای منتظری به رموز زندان آگاه و مشابه هر جریان و اتفاق را بارها دیده بود. این بار هم حدس زد این برق کار ضبط یا شنودی در سلول نصب کرد.
ادامه مطلبدر دادگاه اول، طیب و هفت هشت تا از رفقایش به اعدام محکوم میشوند، بقیه ۱۵ سال، ۱۰ سال و ۵ سال و این چیزها. پرونده البته ۱۷ نفر بودند.
ادامه مطلبمن که با پندار اعدام پای به اینجا گذاشته بودم کمی افکار خود را سامان دادم و بر خود مسلط شدم، فهمیدم که بازی دیگری را میخواهند سرم در بیاورند.
ادامه مطلبصبح اول وقت که طیب و اینها تیرباران میشوند، برای ساعت ۷/۵ الی ۸ هم پاکروان میآید پهلوی آقا، میگویند که آقا هم فحش را میکشد به جانش.
ادامه مطلبمن سال 1324 بچهای شانزده ساله بودم، از پدرم و خانه پدری فرار کردم و عضو سازمان جوانان حزب توده شدم، دوران این گریز حدود پانزده سال طول کشید.
ادامه مطلببالاخره مقطعی رسید که 90 درصد کارهای این نشریه را شخص بنده انجام میدادم و حتّی حمل آن از قم به تهران به عهده خودم بود.
ادامه مطلبآمدند داخل بخش اندرونی شوند که شهید بهشتی در مقابل آن دربی که این دو بخش را از هم جدا می کرد، ایستادند و گفتند: از این جا به بعد نمیتوانید بروید.
ادامه مطلب