آقای مفتح گفت: به خانمها بگویید این رفتن من مطلقاً مسألهای نیست. مبادا مراسم به هم بخورد. عروسی امشب باید برگزار شود. هیچ مشکلی وجود ندارد.
ادامه مطلبآقای هادی غفاری را نیز آوردند. من شروع کردم به خندیدن و سلام و علیک کردن. علیرغم اینکه ایشان آدم شجاعی بود از خندیدن من بیشتر روحیه گرفت.
ادامه مطلبخودم را بهسادگی زدم و بر سر آقای غیوران فریاد کشیدم: این زنی که اینها میگویند با تو سوار ماشین بوده کیست؟ تو با یک زن رابطه داری؟ جریان از چه قرار است؟
ادامه مطلبآقای دعایی با صدای نهضت روحانیت در ایران به مبارزه ادامه داد و گاهی هم ما را نوازش میداد که با نوشتن چند مقاله نمیتوان مبارزه را ادامه داد!
ادامه مطلبامام فرمودند: پیامبر {ص} و امام علی {ع} هنگامی که از دنیا رفتند، 63 سال داشتند و من نیز 63 سال دارم و اگر کُشته شوم، چه بسا که به آرزویم رسیدهام.
ادامه مطلبمن که از امام خمینی تقلید میکردم، ابراز نکردم و در پاسخ گفتم: آیتالله میلانی. بازجو شروع به فحاشی کرد که تو دروغ میگویی.
ادامه مطلبطیب تا این حرف رو شنید بلند گفت: این حرف ها رو برا ننه ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می گم، من با بچه حضرت زهرا سلام الله علیه در نمی افتم.
ادامه مطلبگفت: ما عدالت را هم در سایه خدا می خواهیم، اگر بنا باشد خدایی نباشد، نام خدا و خداپرستی نباشد ما از آن عدالت بیزاریم.
ادامه مطلبگفتیم: چیزی نداریم که روی آن بایستید و سخنرانی کنید. بفرمایید روی ماشین که پارک شده است. گفت: ماشین مردم است، حق الناس است، نمی شود.
ادامه مطلبمن بعد از فوت مرحوم آیت الله بروجردی برای مرجعیت، نام احدی را به جز امام نیاوردم و گفتم: من غیر از امام کسی را نمی شناسم.
ادامه مطلباحمد آقا در مذاکره تلفنی گفت: آقا میگویند چرا فلانی اینجا نمیآید؟ من گفتم: اینجا آن قدر کار زیاد است که فرصتی برای آمدن به پاریس نیست.
ادامه مطلبدوستان خواستار هجرت من به عراق شدند. علی الخصوص آقای هاشمی از زندان پیغام دادند که به فلانی بگویید به هر قیمتی که هست از ایران فرار کند.
ادامه مطلبیک روز هم مرا بردند به عنوان بازجویی، دیدم محمد هم در آن اتاق است. بازجو شروع کرد به محمد فحش دادن؛ فحشهـای چارواداری و رکیک.
ادامه مطلبمرا خیلی شوک الکتریکی دادند. تمام بدن به رعشه در آمد. کسان دیگری که زندانی بودند را شکنجه میکردند و ما صدای شکنجه آنها را میشنیدیم.
ادامه مطلبوقتی خبر اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی توسط روزنامهها به قم رسید که آن را با حروف درشت چاپ کرده بودند، همه متأثر شدیم.
ادامه مطلبوقتی امام تبعید شد، به تدریج اساتید از صحنه مبارزه دور شدند و به درس و بحث طلبگی پرداختند. تنها عدهای از خواص شاگردان امام در میدان مبارزه ماندند.
ادامه مطلبگفتم: زبان عربی زبان اسلام است. چرا زبان عربی را ترویج نمیکنید؟ چرا در کشورهای عربی تاریخ مسیحی رواج دارد و از تاریخ اسلامی کمتر استفاده میشود؟
ادامه مطلبپس از انتشار خبر شهادت آیت الله سعیدی، حوزه علمیه را غباری از اندوه فرا گرفت. هیچ کس جرأت نفس کشیدن نداشت. شکنجههای ساواک به اوج رسیده بود.
ادامه مطلبدو برادر با هم در یک زندان و یک بند بودند. یکی مخالف مجاهدین و دیگری از موافقین سازمان. آنها با هم سلام و علیک نمیکردند، به خون هم تشنه بودند.
ادامه مطلبگفت: ایشان در سخنرانی مدرسه فیضیه، بر چه مبنایی به شاه گفت کاری نکن که این مردم بیرونت کنند. یک مرجع تقلید چگونه میتواند شاه را از کشور بیرون کند.
ادامه مطلبصحبت از مسائل روز شد و اینکه چه طور شد که آزاد شدید؟ علی شریعتی گفت و من با دو گوش خودم شنیدم، گفت که: من را آزاد کردند تا بکُشند.
ادامه مطلبامام گفت: آقای مطهری که کتاب حجاب را نوشت، بعضی از آقایان نامه نوشتند که با انتشار این کتاب در محله ما دختران چادرهایشان را برداشتند.
ادامه مطلببهلول منبر رفت و روضه خواند و همه را به گریه انداخت! همیشه میگفت: کاری را که ما شروع کردهایم، این سید تمام خواهد کرد!.
ادامه مطلبموقع خروج از مسجد یکی از بچه ها برق را قطع کرد و مسجد تاریک شد و حاضران از فرصت استفاده کردند و شعارهای تندی علیه شاه و رژیم دادند.
ادامه مطلبآقای طالقانی بدون آنکه تردیدی به خود راه دهد، بیدرنگ و با اطمینان از اتومبیل پیاده شد و در حالت برافروخته و محکم به طرف مأموران رفت.
ادامه مطلبآقای هاشمی در اتومبیل از غیوران سؤال میکند که آیا مجاهدین تغییر ایدئولوژی دادهاند؟ غیوران میگوید: فکر نمیکنم چنین چیزی باشد.
ادامه مطلبدر این اعلامیه، امام اسدالله علم را بـا لحن و زبانی مورد خطاب قرار داده بود که قدرت اسلام و عزت علمای مسلمین در آن موج میزد.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در اینجا گرچه به حرم امیرالمؤمنین (ع) و با عدهای از دوستان مأنوس بودم، اما خدا میداند در این مدت از دست آقایان چه کشیدم؟
ادامه مطلبوقتی مهندس بازرگان از امام تقاضای ملاقات کرد، امام فرمودند: ایشان باید مواضع خود را اعلام کند. چون بازرگان مواضع خود را اعلام نکرد و اجازه ملاقات داده نشد.
ادامه مطلبدر آن شب سه شهید دادیم. من دستانم را در خون آن شهیدان آغشتم و با انگشت خونی بر روی تابلوی میدان ژاله نوشتم: میدان شهدا
ادامه مطلب