امام یک جمله به اینان فرموده بود که: بنی صدر چیزی نیست به اندازه سه ربع اش رفته و یک ربع از نفوذش مانده است. آن هم با یک تلنگر از بین خواهد رفت.
ادامه مطلبرفتم خدمت آیتالله محمدی گیلانی گفتم: گروهی داریم که بفرستیم بختیار را اعدام کنند. شما اجازه میدهید؟ گفت: بله. نوشت: بختیار مهدورالدم است.
ادامه مطلبآقای بهشتی گفتند که: به آنها بگویید که من شما را بخشیدم، اما یک خواسته هم از شما دارم و آن اینکه از حالا به بعد تحت تاثیر تبلیغات دشمن قرار نگیرید.
ادامه مطلبامام فرمود: مگر کسی که علیه من حرف می زند را می توان کُشت؟ ولایت فقیه هم که ما معتقدیم یک مسئله فقهی است و فقهاء هم درباره آن نظرات مختلفی دارند.
ادامه مطلباتومبیل شهید مطهری در ترافیک مانده بود. همین که جوانها او را دیدند با لبخندی معنیدار به وی نگاه کردند و او را به یکدیگر نشان دادند.
ادامه مطلبسنار مامدی گفت: ما در محاصره نیروهای ملاحسنی هستیم و اگر تکان بخوریم یک نفر از ما باقی نمی ماند. چاره ای نداریم جز اینکه شهر را به سوی ایل خود ترک کنیم.
ادامه مطلبناگهان با صحنه ای روبرو شدم. سید بزرگوار محتشمی چهره اش و پیراهن سفیدش که غرق در خون بود نامتعادل از انتهای راهروی سمت چپ نمایان شد.
ادامه مطلبحسنین هیکل گفت: وقتی موضع رهبری شما را در موضوع سوریه و شناخت عمیق عقبه توطئهای که در سوریه و منطقه شکل میگیرد فهمیدم، متعجب شدم.
ادامه مطلبآقای مهدی عراقی گفت بعد از سقوط پادگان ها و غارت انبارهای اسلحه و به دنبال آن درخواست دولت برای تحویل سلاح ها، مردم این قالب ها را هم به اینجا آورده اند.
ادامه مطلبوقتی حکم اعدام هاشم آقاجری تحت عنوان اهانت به مقدسات و ارتداد داده شد، نه تنها من بلکه برخی از افراد سیاسی شاخص هم متعجب شده بودند.
ادامه مطلببه امام خبر دادند که در فلان جایی و خود شورای عالی قضائی پرونده زیاد مانده است. امام رأسا به آقای مقتدایی حکم دادند که فلان پرونده را رسیدگی کن.
ادامه مطلبآقای مهدوی در خصوص مجاهدین نظرشان این بود که نباید با شدت با آنها برخورد می شد. آن موقع وی مخالف دستگیری و بازداشت اینها بود.
ادامه مطلبدر عزای آقای طالقانی تقریبا تمام گروه های سیاسی، اعلامیه های همدردی صادر کردند و مجالس عزاداری بر پا داشتند. من در یکی از این مجالس سخنرانی کردم.
ادامه مطلبدر قرارگاه نشسته بودم که دو سه ورق روزنامه جمهوری اسلامی را دیدم. دست بر قضا در یکی از آن صفحات فرهنگی روزنامه شعری از من چاپ شده بود.
ادامه مطلبفردی که من او را به عنوان کاندیدای رهبری فردی معرفی کردم بعدا به یکی از مناصب مهم برگزیده شد و در طول ایام فهمیدم که من آن زمان اشتباه کردم.
ادامه مطلبگفتم امام عسگری (ع) به یکی از اصحاب خود دستور داد که با ساطور یک شرور خطرناک را به قتل برساند. لذا آن منبر به منبر ساطوریه معروف شد.
ادامه مطلبسیمین هم در اتاق بازجویی بود، تا مرا دید جلو آمد و گفت: طاهره جان، الهی قربانت بروم، من گفتم که میآمدم خانهی شما!
ادامه مطلببرخی از تبعیدی ها بدون اجازه از جیرفت رفتند؛ از این عده، برخی گرفتار نشدند و نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند.
ادامه مطلبآقا به ایشان فرمودند: یعنی شما می گویید من روی بازرسی خودم بازرسی کنم. اینها بازرس من هستند، روی حرف بازرس که بازرسی نمی کنند.
ادامه مطلبدر واقع آن بخش از ساواک سابق سعادتی را دستگیر کرد که در زمان شاه مسئول ضد جاسوسی بود. اینها واقعاً افراد خبره و توانمندی هم بودند.
ادامه مطلبمحمد منتظری در سال ۵۸ خیلی عصبی بود. ولی قبل از انقلاب واقعا فکور و اهل مطالعه بود. اما بعد از انقلاب اعصاب آرامی نداشت و خیلی تند شده بود.
ادامه مطلببسیاری از روحانیون و طلاب بدون اینکه بدانند آلت دست قرار گرفته اند، هر گروه از آنان با برخورد غیرمنطقی به گروه دیگر توهین می کرد.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در جریان فعالیت شما هستم. خیلی برای شما دعا کردم. خیلی کار سختی بود و شما موفق شدید، خیلی مهم بود.
ادامه مطلبآقای طالقانی گفتند: من هر بار در برابر مشکلات احساس نگرانی می کنم به قم می روم، با امام به سخن می نشینم و با آرامش به تهران بر می گردم.
ادامه مطلبکاش فقط همین بود که شهیدشان کرده بودند! بعضیشان را مثله کرده بودند. در بین شهدا پیکر آن ۲۴ پاسداری که محافظ بیمارستان بودند هم مشاهده میشد.
ادامه مطلبیک روز که در خانهشان بودم، مادرم به من گفت: اگر بار دیگر زندانی شوی، من خواهم مُرد! در آن روز کوشیدم به ایشان اطمینان خاطر بدهم.
ادامه مطلبخدمت امام نامه نوشتم که: مسئول صدا و سیما من هستم و مسئولیت این برنامه به عهده من است. اگر قرار است کسی مجازات شود، من باید مجازات شوم.
ادامه مطلبخداوند این توفیق را داد که این حرف امام پیاده شود، لذا به فکر تشکیل مرکز پژوهش ها افتادیم و این از باقیات و صالحات مجلس چهارم است.
ادامه مطلبآنها از نظر سیاسی، کم اطلاع بودند و لذا جای تعجب نیست اگر بدانیم فرمانده خلبان مهدیون پس از آن که به وسیله دادگاه تبرئه شد، چند ماه پس از من آزاد گردید.
ادامه مطلبآقا آمدند جلو و سلام کردند. آمدم بلند شوم که دستشان را رو شانه بنده گذاشتند و گفتند: راحت باشید و بنشینید. بعد گفتند که: اجازه است ما شما را ببوسیم؟
ادامه مطلب