ما مجبور شدیم کارشناس زمین شناسی پروژه را در ماشین آقای رفسنجانی بنشانیم تا در طول ادامه مسیر، همه چیز را برای ایشان توضیح دهد.
ادامه مطلبپرسید: میدانی الان کجا ایستادهای؟ گفتم: نه! پاسخ داد: تو در بزرگترین حوضچه آرامش تمام سدهای دنیا ایستادهای. پرسیدم که: منظورت چیست؟
ادامه مطلبامام فرمود: برو روزنامه اطلاعات و هر کاری که میتوانی بکن. به تو کسی نمیتواند تهمتی بزند. چیزی به تو نمیچسبد، برو و با قدرت کارت را بکن.
ادامه مطلبدر ترمیم ستاد انقلاب فرهنگی، بنده خدمت امام عرض کردم که: عده ما کم است و باید اعضای ستاد انقلاب فرهنگی افزایش پیدا کند.
ادامه مطلبآن روز که آل احمد به محضر امام میرسد، کتاب «غربزدگی» نیز در محضر ایشان بوده است. آل احمد میپرسد: این پرت و پلاها را میخوانید؟
ادامه مطلبگوینده اخبار خانم بی حجابی بود دو سه نفری از آنان با ناراحتی خطاب به آقای طالقانی گفتند: جمهوری اسلامی شده و اینها هنوز این جورند.
ادامه مطلبعده ای از مراجع حتی مارش قبل از اخبار را می بستند و می گفتند حرام است. بنابراين توقع از صدا و سيما بسيار بالا بود و امكانات هم بسيار كم.
ادامه مطلبپرسیدم: آقا چی را میفرمایید؟ فرمودند: نماز جمعه را میگویم، پخش مستقیم میکنید، و بعدش در همه خبرها میگویید، مردم چه گناهی کردهاند؟
ادامه مطلببیشتر این سرودهای انقلابی که برای رزمندگان سرودم و مخصوصا این سرود «خجسته باد این پیروزی» اگر مایه ی ناباوری نباشد مثل این بود که به من الهام شد.
ادامه مطلببرای سالگرد شهادت شهید مطهری شعری سرودم. گفتم آقای راغب یک آهنگی به من بده. او با دهانش یک چیزی زمزمه کرد و من گفتم فردا شعرش را می آورم.
ادامه مطلبمن گاه گاهی هم یک شعرهایی آنجا برای بچهها میخواندم، شعرهای من هم همهی آنها حالت انقلابی داشت و به سختی با رژیم مخالف بود.
ادامه مطلبیک ماه در سلول انفرادی بودم که از تلخ ترین خاطرات من است. علاوه بر اهانت و شکنجه، انحراف عقیدتی و ارتداد مجاهدین، سختی این زندان را مضاعف می کرد.
ادامه مطلباعضای گروه های چپی گفتند اگر فلانی اجازه دهد ما کارخانه مشروب سازی پاکدیس را به آتش می کشیم. گفتم: نخیر، من چنين اجازه ای را نمی توانم بدهم.
ادامه مطلبشهید بهشتی گفتند: بگذار مردم همان طور که هستیم ما را ببینند. اگر ما به مردم یاد بدهیم که ما را همین طور که هستیم، بپذیرند ارتباط ما با مردم بهتر می شود.
ادامه مطلبگفت: مرا ببرید به جبهه تا آنجایی که قرار است نیروها از روی مین رد شوند، من روی مین بخوابم تا یکی دو تایی که قرار است شهید بشوند زنده بمانند و بجنگند.
ادامه مطلبامام با تعجب فرمود: مگر قرار است در هر شماره عکس بنده روی مجلهتان چاپ کنید؟ نخیر. به هیچ وجه حتی در داخل مجله عکس مرا چاپ نکنید.
ادامه مطلبگفتند: به این دوستان بگویید با همت و پشتکار هدف های بزرگ این تحقیقات را دنبال کنند و این ثروت هنگفت انسانی را برای خود و کشور محقق نمایند.
ادامه مطلبوقتی این برخورد توهین آمیز را دیدیم، من به همسرم گفتم: شما سخنرانی نکنید؛ مگر نمی بینید جوّ چطوری است؟ به شما هم توهین می کنند.
ادامه مطلبوقتی سلولهای بنیادی ثبت شد، خیلی از مسئولان کشور نمیپذیرفتند. میگفتند: یا از خارج آوردهاید یا اینکه دروغ است. ما نمیتوانیم به این دانش دست پیدا کنیم.
ادامه مطلبتنها فکری که به نظرمان رسید، همان دوستی مشترک دکتر کاظمی و رهبر معظم انقلاب بود. ایشان موضوع را به نحوی به رهبر معظم انقلاب منتقل کرد.
ادامه مطلبهاشمی رفسنجانی برای اولین بار در بودجه ورزش ایران نام ورزش را گنجاند و این تصمیم در مجلس شورای اسلامی اعلام و قرار شد مشمول بودجه شود.
ادامه مطلبورزش آن زمان از دید سیاسیون به عنوان ضدارزش تلقی میشد و رغبتی برای فعالیت در آن وجود نداشت. دید مذهبیون نیز چندان متفاوت نبود.
ادامه مطلببرای اولین بار بانوان ایرانی در رژه بازیهای آسیایی حضور یافتند و برای اولین بار با پوشش اسلامی در بازیهای آسیایی پکن شرکت کردند.
ادامه مطلبدکتر غفوریفرد گفت: در استادیوم پکن سران بسیاری از کشورهای اسلامی به ایران تبریک گفته و یاد گرفتهاند چگونه زنان محجبه خود را در مسابقات شرکت بدهند.
ادامه مطلبشيخ احمد کروبی و شیخ منتظری را هم به آنجا آوردند. روی من به سوی دیوار بود. وقتی آنها را دیدم با خود گفتم: وای، الآن همه چیز خراب می شود.
ادامه مطلبپس از دستگیری ما، بقایای کادر مرکزی حزب و تمام سازمان مخفی که هنوز دستگیر نشده بودند، ناشیانه عمل کردند. يك ناشیگری بسیار سخت این بود:
ادامه مطلبامام فرمود: شما حتماً همه کارهای مربوط به استانداری را به وجه احسن انجام دادید، آن وقت نوبت به این رسیده که به کارهای من رسیدگی بکنید؟
ادامه مطلبیک ساواکی را دستگیر کرده بودند؛ اما او چنان با آیات قرآن و احادیث ائمه از خود دفاع می کرد که گویا مدت ها در حوزه علمیه تحصیل کرده بود.
ادامه مطلباین جوان بیچاره را به دلخراش ترین شکل ممکن کُشته بودند، سیمی را داخل آلت تناسلی او کرده به گردنش حلقه زده بودند و تمام استخوان هایش را شکسته بودند.
ادامه مطلبآقای گورباچف سخنرانی خودش را کرد و نوبت به آقای هاشمی رسید. متن سخنرانی که برای جناب آقای هاشمی تنظیم شده بود در سفارت جا مانده بود.
ادامه مطلب