بخارایی از منافقین بود.
بعد از آزادی مهدی بخارایی از زندان خیلی تلاش کردم او را برگردانم که برنگشت و نهایتاً اعدام شد. البته اعدامش بخاطر عقیدهاش نبود، به خاطر پرونده کثیفش بود.
ادامه مطلببعد از آزادی مهدی بخارایی از زندان خیلی تلاش کردم او را برگردانم که برنگشت و نهایتاً اعدام شد. البته اعدامش بخاطر عقیدهاش نبود، به خاطر پرونده کثیفش بود.
ادامه مطلبمجاهدین گفتند «این صدای ساواک است که از حلقوم منتظری و طالقانی بیرون میآید.» اینها تا دیروز آقای طالقانی و آقای منتظری را پدر طالقانی میدانستند.
ادامه مطلبدر آن دوران در نجف، آیت الله العظمی خویی در مسجد الخضراء نماز می خواندند. من خودم در این مسجد حضور داشتم که بعد از نماز، یک نفر با صدای بلند اعلام کرد که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی پیروز شد و همه تکبیر گفتند.
ادامه مطلبجنجالی تازه ای در تبریز به راه افتاد، سبب این جنجال مقاله ای بود به نام: بهانه ها را از دست خائنان باید گرفت، منتسب به آقای خلخالی بود.
ادامه مطلبآقای سعیدی گفت: چرا دیر آمدی و آقای هاشمی جواب داد: می دانی بد کاری کردی این جلسات را درست کردی. نه تنها تعدیل نمی شود بلکه خصومت را بیشتر می کند.
ادامه مطلبدیگران هم رضایت دادند و قرار شد مجلسی از کارشناسان فقهی ـ که نام خبرگان آنجا مطرح شد ـ اسم آن مجلس خبرگان باشد نه مجلس مؤسسان
ادامه مطلبخانمی آمد که بد حجاب بود. من به او اعتراض کردم. بازرگان خیلی عصبانی شد و به دکتر حائری که از نهضت آزادی و رفیق ما بود، گفت این ساواکی نباشد!؟
ادامه مطلبآیت الله طالقانی وقتی فهمیدند، فوراً راه افتادند. به قم رفتیم و با حضرت امام ملاقات کردند. بعد در مدرسه فیضیه سخنرانی کردند.
ادامه مطلبآیت الله طالقانی از زندان آزاد شد. وقتی خبر آزادی او را از زندان شنیدم از شوق گریه کردم و خیلی افسوس خوردم کـه چرا در تهران نیستم تا او را از نزدیک ببینم.
ادامه مطلببا ورود هیأت به سنندج آشوب کم شد و شهر آرام گرفت. ما در محیطی نسبتا آرام توانستیم با مردم، گروه ها و رهبران برجسته منطقه ارتباط برقرار سازیم.
ادامه مطلبآقای قاضی گفتند: این نظام، جمهوری اسلامی است، حاکمش یک مجتهد عادل و جامع الشرایط، مثل حضرت امام است و من آمادهام در خدمت ایشان باشم.
ادامه مطلبدر رسیدگی به پروندهها ما شرح جرم و اظهارات دستگیرشدگان را به آقای اراکی میدادیم. البته در خلال این کار درباره دستگیرشدگان پیشنهادات و نظرات خودمان را نیز به آقای اراکی میدادیم.
ادامه مطلبامام گفتند که: موضوع حل شد. به آقای اردبیلی گفتیم و او هم قرار است که اعلام کند که آقای طالقانی عضو شورای انقلاب و رئیس آن شورا باشند.
ادامه مطلبوقتی که دید اصلا کوتاهبیا نیستم قبول کرد که من پولها را ببرم. ما هم دو نفری چمدانهای پول را داخل ماشین گذاشتیم تا به نزد امام ببریم.
ادامه مطلببه بنىصدر گفتم: براى شما که آیت الله زاده هستید خوب نیست که زن و بچهتان به این شکل بگردند. گفت: من آنها را به هیچ کارى اجبار و الزام نمىکنم
ادامه مطلبدر عزای آقای طالقانی تقریبا تمام گروه های سیاسی، اعلامیه های همدردی صادر کردند و مجالس عزاداری بر پا داشتند. من در یکی از این مجالس سخنرانی کردم.
ادامه مطلبمحمد منتظری در سال ۵۸ خیلی عصبی بود. ولی قبل از انقلاب واقعا فکور و اهل مطالعه بود. اما بعد از انقلاب اعصاب آرامی نداشت و خیلی تند شده بود.
ادامه مطلبآقای طالقانی گفتند: من هر بار در برابر مشکلات احساس نگرانی می کنم به قم می روم، با امام به سخن می نشینم و با آرامش به تهران بر می گردم.
ادامه مطلبیک سیلی محکم دیگری در گوشم گذاشت و گفت: چه شیخ بی حیایی، حالا این کارها را کرده، این همه هم کتک خورده، باز می گوید می خواهم منبر بروم.
ادامه مطلبتوانستیم امام را به سمت هلی كوپتر هدایت كنیم و سپس به قطعه 17 شهریور رفتیم و بعد از سخنرانی تاریخی امام به بیمارستان هزار تخت خوابی رفتیم
ادامه مطلبپدر و مادرم آمدند. مادرم حال عجیبی داشت. چادرش را زیر بغل زده و با شتاب زنانه خاصی به سویم می آمد. شرمنده بودم که نمی توانستم پیش پای آنها بایستم.
ادامه مطلبگزارشی به سپاه رسید که مجتبی طالقانی در نمایندگی فلسطین یک ملاقاتهایی دارد. چند نفر با حکم آقای غرضی رفتند و مجتبی خانمش را بازداشت کردند.
ادامه مطلبمشاهده پیکر بی جان آقای طالقانی برایم غیرقابل باور بود. ایشان آرام به خواب ابدی فرو رفته بودند و یک جلد کلام الله مجید روی سینۀشان قرار داشت.
ادامه مطلببنیصدر در پاسخ بحثی کرد و در ضمن گفت: زنها باید روسری سر کنند، زیرا از موی سر آنان اشعهای متصاعد میشود که باعث میشود چنین و چنان شود!
ادامه مطلبگفت: یک نفر آمد و مرا نجات داد که او هم پدر من است و هم عمویم، هم برادر و دایی و مادرم، او همه کاره من است. او شیخ حسین انصاریان است.
ادامه مطلباحمد آقا در مذاکره تلفنی گفت: آقا میگویند چرا فلانی اینجا نمیآید؟ من گفتم: اینجا آن قدر کار زیاد است که فرصتی برای آمدن به پاریس نیست.
ادامه مطلبآقای طالقانی بدون آنکه تردیدی به خود راه دهد، بیدرنگ و با اطمینان از اتومبیل پیاده شد و در حالت برافروخته و محکم به طرف مأموران رفت.
ادامه مطلبآقای هاشمی در اتومبیل از غیوران سؤال میکند که آیا مجاهدین تغییر ایدئولوژی دادهاند؟ غیوران میگوید: فکر نمیکنم چنین چیزی باشد.
ادامه مطلبامام در یک برخورد تاریخی گفتند که: من تأیید نمیتوانم بکنم، شما معتقد به مبارزه مسلحانه هستید، الان وقتش نیست، پیروز نخواهید شد.
ادامه مطلبگفتم: واجب است که از مبارزین اسلامی حمایت بکنم و حاضرم جزء آنها باشم و اگر این رابطه تشکیلاتی باشد، باید بشناسم که با چه گروهی هستم.
ادامه مطلب