اشغالگران را به دریا می ریزیم.
به راجیو گاندی گفتم: اگر بمبئی اشغال شود، چه کار می کنید؟ گفت: ما همه اشغالگران را به دریا می ریزیم و آنها را می کُشیم.
ادامه مطلببه راجیو گاندی گفتم: اگر بمبئی اشغال شود، چه کار می کنید؟ گفت: ما همه اشغالگران را به دریا می ریزیم و آنها را می کُشیم.
ادامه مطلبشهید بهشتی به ما گفتند: زمانی که محمد آقا را دیدم بغل باز کردم و او را در آغوش گرفتم و گفتم محمد آقا خوش آمدی!
ادامه مطلبحضرت امام پیش از انقلاب از من شناختی داشتند، زیرا از طرف انجمن مهندسان به قم برای دیدار ایشان رفته بودیم و فعالیت هایی را که تا آن زمان انجام داده بودم.
ادامه مطلبمحمد منتظری اعلامیه ای علیه آقای بهشتی نوشتند و ایشان را به راسپوتین تشبیه و به عنوان فردی خشن و طرفدار خشونت متهم کردند.
ادامه مطلبعده ای هم دنبال اینها می گشتند و قصد کشتنشان را داشتند که ما با بلندگو اعـلام کـردیـم که حضرت آیت الله طالقانی فرموده اند که با اینها کاری نداشته باشیم.
ادامه مطلبگفتند که: شیخ علی تهرانی در مشهد از آقای بهشتی انتقاد کرده بود که ایشان زندگی اشرافی دارد و زی طلبگی را رعایت نمیکند.
ادامه مطلبگفتم: بنده را امام بسوى شما فرستاده تا از شما در دفاع از آرمان های امام و انقلاب بیعت بگیرم. در این هنگام نمازگزاران فریاد زدند: ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند.
ادامه مطلبمهندس بازرگان در تمام مدت از دولت حقوق نگرفت و میگفت: فقط یک حقوق حق من است، آن هم حقوق بازنشستگی دانشگاه است.
ادامه مطلبوقتی خدمت امام رسیدم و خواستم دست ایشان را ببوسم، در همان لحظه فرمودند: این حسام الدین امامی کیست؟ گفتم: مفسر سیاسی و مترجم است.
ادامه مطلبوقتی در تهران مطلب را به امام گفتم، آن مرد با عظمت و با ابهّت و آن کوه صبر و حلم، چنان در هم و منقلب شد که تعجّب کردم!
ادامه مطلبدر بین همین شهدای همدان، یک سردار سپاهی وجود داشت که وقتی مادرش از او پرسید تو در سپاه چه کارهای، جواب داد: جاروکشی میکنم.
ادامه مطلبامام فرمودند: اصولا بین دو مسلمان مرزی وجود ندارد؛ اما این نیست که ما برای کشور خودمان مرزی قائل نشویم. ما مرز ایران را مقدس میدانیم.
ادامه مطلبغزل یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور را با همان آهنگی که غلامحسین بنان، تصنیف تا بهار دلنشین آمده سوی چمن را خوانده است، تصنیفوار خواندم.
ادامه مطلبامام فرمودند: کدامتان چهره او را میدید؟ مقصود معظم له این بود که کدام یک مراقب تغییرات و عکسالعمل گورباچف بودیم.
ادامه مطلبآقای مهندس بازرگان حکم داد که به سازمان تربیت بدنی ایران بروم و هرچه گفتم: من فقط شش ماه کار اداری کرده ام و بلد نیستم قبول نکرد.
ادامه مطلبگورباچف دست خود را به طرف من دراز کرد و گفت: من برای دست دادن به سوی شما دستم را دراز نکردهام، بلکه به سوی مادر انقلاب دستم را دراز کردهام.
ادامه مطلبآقای عزت الله سحابی در مجله «ایران فردا» نوشته بودند که مهدوی کنی فتوا آورده است که به هر طریق ممکن باید آقای ناطق نوری را از صندوق ها بیرون آورید.
ادامه مطلبامام نگاهی کردند، گفتند: این حرف ها چیست! شما بگوئید بروند بجنگند، خدا می رساند، درست می کند، هیچ طور نمی شود.
ادامه مطلباوضاع و احوال آنقدر به هم ریخته و آشفته بود که حتی فرصت باز کردن بند پوتین هایمان را هم نداشتیم و با پوتین نماز می خواندیم.
ادامه مطلبمن خودم روی تخت شلاق خوابیدم، گفتم: تو را به امام زمان، بیا به من ده تا شلاق بزن، من قیامت طاقت ندارم. گفت: نمی زنم. گفتم: باید بزنی.
ادامه مطلبمتن حکم را آقای هاشمی رفسنجانی خواندند. آقای مهندس بازرگان در پاسخ به سخنان آقای خمینی و حکم نخست وزیری مطالبی را بیان کردند.
ادامه مطلبامام گفتند: بگویید من خودم باطل السِحر هستم. به آنها گفتم: امام این چیزها را قبول ندارد و گفته خودم باطل السِحرم، دنبال کارتان بروید.
ادامه مطلبدر ماه مبارک رمضان در حیاط را میزنند. وی میرود و به محض اینکه در را باز میکند، همان جا و جلوی روی خانوادهاش او را به شهادت میرسانند!
ادامه مطلبگفتم: سفیر امام خمینی هستم. ابرقدرت هستید، باشید! من الان نماینده انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی هستم و یک فوق ابر قدرت.
ادامه مطلبوقتی دیدم که ساواک من را شناسایی کرده تصمیم گرفتم فعالیتهای خود را علنی کنم. دیگر علنی بین دانشجویان سخنرانی میکردم.
ادامه مطلبسر از پشت متلاشی شده و موها و مغزش باهم قاطی شده بودند، به پهلو خوابیده بود. به نظرم می خواسته به رو برگردد که همان لحظه به شهادت رسیده بود.
ادامه مطلبآیت الله محمدی گیلانی گفتند: حاج احمد آقای خمینی بود و از طرف امام پیام دادند که: این روزها که قضات عصبانی هستند قضاوت نکنند.
ادامه مطلبگفتم: تراکتور و بیل بیاورید و زمین را در باتلاق بکنید. وقتی کندند دیدیم به جایی رسیدیم که ماده سیاهی شامل زغال ریخته بود.
ادامه مطلب