مسیحیان ارومیه
با این که در دین مسیحیان حجاب نیست، من خواهران و مادران مسیحی را می بینم که به احترام نظام و مسلمانان در محافل عمومی رعایت می کنند.
ادامه مطلببا این که در دین مسیحیان حجاب نیست، من خواهران و مادران مسیحی را می بینم که به احترام نظام و مسلمانان در محافل عمومی رعایت می کنند.
ادامه مطلبآقای اشرفی به طرف امام رفت، حرف هایی با امام زد، بعد دست ایشان را بوسید. امام نیز با یک حالت غیرعادی از جایش بلند شد و بر پیشانی او بوسه زد.
ادامه مطلباز آقای قاضی بدگویی می کردند؛ یعنی اول ایشان را فردی نعوذ بالله فاسق و جایز الغيبه قلمداد می نمودند. آنگاه هرچه دلشان می خواست می گفتند.
ادامه مطلبماشین و دو فرزندش را به سپاه آوردند. آقای دامغانی پس از اطلاع خیلی سریع به سپاه آمد و با حالت عصبانی گفت که: این ماشین در اختیار پسران من است.
ادامه مطلبوقتی داخل پناهگاه شدم، دیدم افرادی آنجا جمع شدند. یکی از آنها تا چشمش به من خورد، از ترس غش کرد و به زمین افتاد. من دیگه بمباران را فراموش کردم.
ادامه مطلبوقتی این ابیات را خواندم دیدم شهریار از من خواسته که او را معمم کنم و به پوشیدن لباس روحانی مفتخر سازم. می دانستم در حوزه درس خوانده است.
ادامه مطلبکفن پوشیدنِ آقای حسنی چنان وحشتی در دلِ آشوب طلبان انداخت که جرات بیرون آمدن نکردند و این ماجرا در همین جا بدون درگیری پایان یافت.
ادامه مطلبآقای قاضی گفتند: این نظام، جمهوری اسلامی است، حاکمش یک مجتهد عادل و جامع الشرایط، مثل حضرت امام است و من آمادهام در خدمت ایشان باشم.
ادامه مطلبیک مرتبه جوانی آمد و محکم ایشان را بغل کرد! آیتالله اشرفی با لهجه اصفهانی گفتند: از من چه میخواهی؟ که ناگهان صدای انفجار بلند شد.
ادامه مطلبامام فرمودند: من قبلاً از آقای مشكینی گِله كنم. ما آن قدری كه گرفتار به نفس خودمان هستیم، كافی است. دیگر مسائلی نفرمایید كه انباشته بشود در نفوس و ما را به عقب برگرداند.
ادامه مطلبرهبر انقلاب در حال ایراد خطبهها بود که انفجار صورت گرفت. من یک لحظه به اشتباه فکر کردم که منافقان ایشان را هدف قرار دادهاند.
ادامه مطلبمشغول تحقیق بودیم که آقای خلخالی وارد بندر عباس شد و برای آنها دادگاه تشکیل داد. بنده بعدها از این جهت ناراحت بودم که چرا در آن محاکمه حاضر شدم.
ادامه مطلببالای سرش بودیم که ناگهان فریاد زد: آهای جن آمد، جن آمد. به شوخی گفتم: نترس جن نیست، آقای حسنی است. همه خندیدند. او را برداشتند به بازداشتگاه ببرند.
ادامه مطلبیک روز رفتم از زندان تبریز بازدید کنم، دیدم یک مسجد بزرگ را اختصاص به زندانیان روحانی قرار داده اند. داخل آن، مملو از عمامه به سرهای بود.
ادامه مطلبافراد تصمیمگیر در استانها میدانستند آقای هاشمی از ورزش زنان حمایت میکند و نگاهشان تبدیل به نگاهی مثبت میشد.
ادامه مطلبمنظره این فاجعه بسیار تأثرانگیز و رقت آور بود. بر اساس گزارش ستاد نماز جمعه تهران قطعات بدن شهدا روی درختان اطراف محوطه پخش شده بود.
ادامه مطلبگفتم: بنده را امام بسوى شما فرستاده تا از شما در دفاع از آرمان های امام و انقلاب بیعت بگیرم. در این هنگام نمازگزاران فریاد زدند: ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند.
ادامه مطلب