دادگاه نظامی
آیت الله خامنه ای گفتند که: شنیده ام شما آنجا رفته اید و زندان می کنید و می خواهید اعدام کنید؛ همه ترسیده اند و وحشت کرده اند.
ادامه مطلبآیت الله خامنه ای گفتند که: شنیده ام شما آنجا رفته اید و زندان می کنید و می خواهید اعدام کنید؛ همه ترسیده اند و وحشت کرده اند.
ادامه مطلبامام نامه ای به مهندس موسوی نوشتند که الان چه وقت استعفاست، مردم شهید می دهند، ما باید به اینها خدمت کنیم، شما دارید این طور برخورد می کنید.
ادامه مطلببا ورود هیأت به سنندج آشوب کم شد و شهر آرام گرفت. ما در محیطی نسبتا آرام توانستیم با مردم، گروه ها و رهبران برجسته منطقه ارتباط برقرار سازیم.
ادامه مطلبمک فارلین وقتی به ایران آمد مقداری سلاح از بابت طلب های ایران از آمریکا به ایران آورد و نامه ای هم از سوی ریگان رئیس جمهور آمریکا آورده بود.
ادامه مطلببه امام گفت: آقا اصلا این بنی صدر مسلمان نیست. امام فرمود: ایشان سید و اولاد پیغمبر است، اگر نتوانستید ثابت کنید باید شلاق بخورید.
ادامه مطلبآقا نگران بودند که چرا وسواس به خرج می دهید و این موشکها را باز نمیکنید، حتی به شوخی هم فرمودند: اگر باز نکنید، می آیند اینها را می برند.
ادامه مطلبدیدم تیمسار قرنی را غرقه به خون، به بیمارستان آوردهاند! یک تیر به ران پا و تیر دیگری، به زیر جناق سینه ایشان خورده بود.
ادامه مطلبهیئتی از دولت موقت با بعضی احزاب کُرد در حال مذاکره بود. در پی این مذاکره شایعاتی مطرح شد که مسئولیت منطقه به حزب دموکرات واگذار شده است.
ادامه مطلبچیزی که برای من تعجب داشت این بود که آقا (رهبری) یک سری نوار ردیف های آوازی ایران را تهیه کرده بودند، اینکه از کجا تهیه کرده بودند نمی دانم.
ادامه مطلبنیروی انتظامی از پشت بام مردم، دیش های ماهواره را جمع می کرد. رهبری به من فرمودند: از قول من بگویید به هیچ وجه وارد خانه های مردم نشوند.
ادامه مطلبدر سفری که به مالزی داشتم در یکی از دانشگاهها چون زمینه کار علمی خودم ماهواره و فضا پیماست کمی از دستاوردهای ماهواره صحبت کردم.
ادامه مطلببنده درس تفسیر میگفتم، ماجراهای بنی اسرائیل را تفسیر میکردم. مرا را به ساواک خواستند و گفتند: چرا شما راجع به بنی اسرائیل حرف میزنید؟
ادامه مطلببعد از چندی خبر شدم که همین برگ را با هدفی توطئه آمیز، به عنوان مدرکی برای خروج ارز، سندسازی کرده اند و به طور گسترده علیه من پخش کرده اند.
ادامه مطلباو ساواک را سرزنش می کرد که چرا به او اجازه کُشتن کمونیست های زندانی را نمی دهد! گفتم: اگر ساواک به تو دستور قتل مرا بدهد، چه؟ گفت: به جدت می کُشم!
ادامه مطلبحسنین هیکل گفت: وقتی موضع رهبری شما را در موضوع سوریه و شناخت عمیق عقبه توطئهای که در سوریه و منطقه شکل میگیرد فهمیدم، متعجب شدم.
ادامه مطلبدر قرارگاه نشسته بودم که دو سه ورق روزنامه جمهوری اسلامی را دیدم. دست بر قضا در یکی از آن صفحات فرهنگی روزنامه شعری از من چاپ شده بود.
ادامه مطلبفردی که من او را به عنوان کاندیدای رهبری فردی معرفی کردم بعدا به یکی از مناصب مهم برگزیده شد و در طول ایام فهمیدم که من آن زمان اشتباه کردم.
ادامه مطلببرخی از تبعیدی ها بدون اجازه از جیرفت رفتند؛ از این عده، برخی گرفتار نشدند و نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند.
ادامه مطلبآقا به ایشان فرمودند: یعنی شما می گویید من روی بازرسی خودم بازرسی کنم. اینها بازرس من هستند، روی حرف بازرس که بازرسی نمی کنند.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در جریان فعالیت شما هستم. خیلی برای شما دعا کردم. خیلی کار سختی بود و شما موفق شدید، خیلی مهم بود.
ادامه مطلبیک روز که در خانهشان بودم، مادرم به من گفت: اگر بار دیگر زندانی شوی، من خواهم مُرد! در آن روز کوشیدم به ایشان اطمینان خاطر بدهم.
ادامه مطلبخداوند این توفیق را داد که این حرف امام پیاده شود، لذا به فکر تشکیل مرکز پژوهش ها افتادیم و این از باقیات و صالحات مجلس چهارم است.
ادامه مطلبآقا آمدند جلو و سلام کردند. آمدم بلند شوم که دستشان را رو شانه بنده گذاشتند و گفتند: راحت باشید و بنشینید. بعد گفتند که: اجازه است ما شما را ببوسیم؟
ادامه مطلبرهبر انقلاب در حال ایراد خطبهها بود که انفجار صورت گرفت. من یک لحظه به اشتباه فکر کردم که منافقان ایشان را هدف قرار دادهاند.
ادامه مطلبامام گفتند: اعتنا نکنید؛ ما می توانیم! به دوستان گفتم: امام می گویند می توانید. آن هواپیماها، به همّت شما و با توانستن شما هنوز پرواز می کنند.
ادامه مطلبآقای هاشمی با اشاره به بازدید خود از فدک اظهار داشت: فدک در ۷۵ کیلومتری خیبر قرار دارد و از سوی مردم محلی بستان فاطمه نامیده می شود.
ادامه مطلبعدهای از پاسداران گفتند: میخواهند پیش امام بروند و علت عزل آقای لاهوتی را بپرسند. احتمال تحریک شدن بعضی از آنها توسط منافقین بود.
ادامه مطلبمیان من و سلول شهید رجایی، یک سلول فاصله بود. من با سلول مجاور به وسیلهی مورس حرف میزدم، پیام به سلول رجایی میرفت و پاسخ آن برمیگشت.
ادامه مطلبحاج احمداقا با همان روحیه شوخ طبعی همیشگی شان گفتند که: امام چیز دیگری نگفتند اما اگر بخواهی خودم چیز دیگری رویش میگذارم.
ادامه مطلبآقای هاشمی، نظر اجماعی شورای مرکزی حزب را که میتوانست نظر قطعی جامعه محترم مدرسین هم باشد. به عرض امام رساندند. امام تغییر نظر دادند.
ادامه مطلب