اولین حمله کارتر به امام
سخنان کارتر در پایان ماه محرم ایراد شد. قبـل از محرم بسیاری از مفسران سیاسی پیش بینی می کردند که محرم، ماه سرنوشت سازی برای شاه خواهـد بود.
ادامه مطلبسخنان کارتر در پایان ماه محرم ایراد شد. قبـل از محرم بسیاری از مفسران سیاسی پیش بینی می کردند که محرم، ماه سرنوشت سازی برای شاه خواهـد بود.
ادامه مطلبما یک شب در خدمت امام بودیم. من از ایشان پرسیدم نظر شما نسبت به فلان کس چیست؟ امام یک تأملی کردند، گفتند: نمی شناسم.
ادامه مطلبحسد یک حالت نفسانی است که در آن حسود آرزو میکند، نعمتی از دیگری سلب شود. چه آن را برای خودش بخواهد یا نخواهد.
ادامه مطلبامام فرمودند: اینکه مبارزه نیست و اینها شما را به خود مشغول نکنند. ما دوباره جا خوردیم. پرسیدیم: مبارزه نیست؟! پس چه چیز مبارزه است؟!
ادامه مطلببه مجلس رفتم و دیدم خبر شروع عملیات برای آزادسازی خرمشهر در فضای مجلس پیچیده و همه خوشحال هستند. هنگام تنفس با جبهه تماس گرفتم.
ادامه مطلبامام گفتند: اگر من جای شما بودم وقتی سر و کله اولین ناو جنگی امریکایی در آبهای خلیج فارس ظاهر شد همان وقت آن را با موشک میزدم.
ادامه مطلبگفتم: وقتی عازم عتبات شدم، به دوستان و آیت الله بهشتی وکالت دادم که هر اعلامیهای صادر میکنید، امضای من هم پای آن باشد.
ادامه مطلباگر به ما مژده می دادند که ۲۰ گردان تازه نفس در اختیارتان قرار بدهیم به قدر پیام امام نمی توانست موجب ارتقاء روحیه مان بشود.
ادامه مطلباین ماجرا در آن دعوای قم مطرح شد که دنبال مال نباشید و فقط دنبال کارهای معنوی باشیم و انقلاب را از این جهت آلوده به مسائل مالی نکنیم.
ادامه مطلبخیلی از روحانیون به چند مرجع نجف یا قم معتقد بودند، اما شهید مدنی جز امام خمینی، کسی را به عنوان مرجع معرفی نمیکرد و ایشان را تنها منجی کشور میدانست.
ادامه مطلبامام دستور قاطعی داد که هر کس حجاب را نمی خواهد حسابش را تصفیه کنید، باز خرید کنید برود. تعدادی از خانم ها پذیرفتند و رفتند.
ادامه مطلبدر آن دوران در نجف، آیت الله العظمی خویی در مسجد الخضراء نماز می خواندند. من خودم در این مسجد حضور داشتم که بعد از نماز، یک نفر با صدای بلند اعلام کرد که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی پیروز شد و همه تکبیر گفتند.
ادامه مطلبجنجالی تازه ای در تبریز به راه افتاد، سبب این جنجال مقاله ای بود به نام: بهانه ها را از دست خائنان باید گرفت، منتسب به آقای خلخالی بود.
ادامه مطلببه بهآذین گفتیم: آن متاع گرانبها شما هستید! ولی مشکل این است که شما به دشمنان وطن که شما را از ما دزدیدهاند اعتماد بیشتری دارید.
ادامه مطلبکمال یاسینی یک روز به سلول عباس آمد. او چند نفر را ترور کرده بود. با او رو به رو شد و پرسید: عباس ما واقعا اشتباه کردیم؟ عباس گفت: متاسفانه اشتباه کردیم.
ادامه مطلبدر غروب ۲۲ بهمن ۵۷ فجر انقلاب اسلامی طلوع کرد. قطعاً کمتر کسی از ما این شب را آسوده خوابید؛ نه از بیم و هراس بلکه از اندیشه آنچه روی داده است.
ادامه مطلبآقای سعیدی گفت: چرا دیر آمدی و آقای هاشمی جواب داد: می دانی بد کاری کردی این جلسات را درست کردی. نه تنها تعدیل نمی شود بلکه خصومت را بیشتر می کند.
ادامه مطلبآنچه در حاشیه اغتشاشات اخیر ناباورانه خودنمایی می کند، پمپاژ یاس و ناامیدی از سوی کسانی است که به راستی داعیه اصلاح و استحکام نظام را دارند.
ادامه مطلبوسیلهی نقلیهی ما در این سفر یک ماشین سواری قراضهی قدیمی گازوئیل سوز بود که مال آقای مسعودی بود و رانندگی آن را یکی از مؤمنان علاقهمند به انقلاب بر عهده داشت.
ادامه مطلبامام بعد از سخنرانی در بهشت زهرا و اعلان تصمیم به تعیین دولت از هنگام ترک آنجا دیگر دیده نشدهاند. این زمانی بود که ما عمیقاً نگران و دلواپس امام شدیم.
ادامه مطلبآقای محتشمی گفت: نقل است که به هنگام دلهره و اضطراب این دعا خوانده شود. امام آن یادداشت را بدون آن که به آن نگاه کنند، تا کرده و زیر پتوی خود گذاشتند.
ادامه مطلببه امام گفتم: شما از نظراتتان که برنگشتید و فتاوای شما هست. ما شما را قبول داریم. صـریح بگویید و اگر این راه را می پسندید، به اینها بگویید.
ادامه مطلبمحمد منتظری که به لبنان رفته و در آنجا «سپاه صلح» را دیده بود، گفت که ما باید سپاه درست کنیم و اسمش را «سپاه پاسداران» بگذاریم.
ادامه مطلبمحمد منتظری گفت: رفتم خدمت امام و از مبارزات و فعالیت دانشجویان خارج کشور گفتم. امام گفت: شما مدتی است که درس را رها کردید، یک مقدار درس بخوان.
ادامه مطلببه امام گفتم: ما با دکتر حبیبی در مورد چند مطلب بحث می کردیم به این نتایج رسیدیم که به شما بگوییم. از جمله نیاز به طرحی برای تدوین قانون اساسی است.
ادامه مطلبسید جلال الدین تهرانی وصیت کرد خانه و وسایل و امکاناتاش وقف استان قدس رضوی علیه السلام باشد. او دو تقاضا از امام داشت که امام ظاهراً پذیرفته بودند.
ادامه مطلبآیت الله طالقانی وقتی فهمیدند، فوراً راه افتادند. به قم رفتیم و با حضرت امام ملاقات کردند. بعد در مدرسه فیضیه سخنرانی کردند.
ادامه مطلبفکر کردم او می رود مرا لو بدهد و او هم، چنین تصوری را درباره من کرده بود! چند روز بعد از پیروزی انقلاب، همدیگر را دیدیم و بغل کردیم و از ته دل گریه کردیم!
ادامه مطلبگورباچف خطاب به آیتالله جوای گفت ببینید اول من دست دادم تقصیر من بود، رفتید ایران به این خانم گله نکنید، تقصیر من بود و من نمیدانستم.
ادامه مطلبمن رفتم و امام با ملاطفت گفتند: درست است، آقا مصطفی حق ندارد به شما چیزی بگوید! من دستپاچه شدم و گفتم: نه؛ البته ایشان قصد بدی نداشتند.
ادامه مطلب