پیشمرگان کُرد
شبلی برای من مانند شهیدان باکری، خرازی و حاج همت عزیز و دوست داشتنی است. آن مردان بزرگ در سخت ترین شرایط از جان و مال خود گذشتند.
ادامه مطلبشبلی برای من مانند شهیدان باکری، خرازی و حاج همت عزیز و دوست داشتنی است. آن مردان بزرگ در سخت ترین شرایط از جان و مال خود گذشتند.
ادامه مطلبمن با عصبانیت بر سر شیخ عزالدین فریاد زدم و گفتم: تو منافع خلق کردستان را در نظر نمی گیری و باید یک روز پاسخ این رفتار ناپخته خود را به ملتمان بدهی.
ادامه مطلبجوانان روستا جمع شدیم، دست روی قرآن گذاشته، قسم خوردیم که در دفاع از روستا و ایستادگی در مقابل مشی ضد دینی این گروهکها با هم همپیمان شویم.
ادامه مطلبدر مریوان حزب دموکرات و همکارانشان، ٢٥ پاسدار کُرد محلی را به خاک و خون کشیدند و ارتش حرکتی نکرد با آنکه فقط ٤ کیلومتر با مریوان فاصله داشت.
ادامه مطلبقاسملو سركرده حزب دمکرات کردستان با سه هزار نفر از تفنگداران خود به قصدِ تصرف ارومیه، پادگانِ لشکر ۶۴ را به محاصره درآورد.
ادامه مطلبدکتر چمران در حالی که از شنیدن حرف های ما به شدت بغض کرده بود از هلی کوپتر پائین آمد و گفت: من با شما می مانم.
ادامه مطلبهیئتی از دولت موقت با بعضی احزاب کُرد در حال مذاکره بود. در پی این مذاکره شایعاتی مطرح شد که مسئولیت منطقه به حزب دموکرات واگذار شده است.
ادامه مطلبمن ماجرا و نتایج مشورت با احمد آقا و آقای هاشمی را بازگو کردم. امام که با دقت گوش میدادند، گفتند: نه؛ من در این کار نوعی شیطنت میبینم.
ادامه مطلبوارد خانه پاسداران شدیم، مجروحین در هر گوشه و کناری پراکنده بودند، در وسط حیاط، پاسداری اصفهانی كه مجروح شده بود و از دهانش خون جاری بود.
ادامه مطلبکاش فقط همین بود که شهیدشان کرده بودند! بعضیشان را مثله کرده بودند. در بین شهدا پیکر آن ۲۴ پاسداری که محافظ بیمارستان بودند هم مشاهده میشد.
ادامه مطلبپیکر یک نوجوان دوازده ساله را با تبر قطعه قطعه کرده بودند که بزرگترین قطعه اش به اندازه یک لیوان بود. سرش را هم با تبر به چهار قسمت شکافته بودند.
ادامه مطلبسخنان او آنقدر مؤثر و خالصانه بود که مرا آب کرد، به دوستانم گفتم كه: يك تفنگ ژ -۳ به او بدهند و يكی از جوانان به او تيراندازی و قوانین عمومی نبرد را بیاموزد.
ادامه مطلببمبی که در یک ژیان جاسازی شده بود، در ضلع جنوبی حرم حضرت معصومه (ع) منفجر شد که ۱۱ نفر شهید و نزدیک به 100 نفر مجروح شدند.
ادامه مطلباو را ترور کردند. نتوانستم به تشییع جنازهاش بروم، ولی اهالی مهاباد یک مجلس ترحیم برای برادرم ترتیب دادند. قبلاً گفتم کُردها خیلی مهربان هستند.
ادامه مطلبکیانوری به من گفت: یک مأموریت برای تو دارم. گفت: یکی از افراد ساواکی متعلق به جریان ضدانقلاب هست که اینها میخواهند در نماز جمعه بمبگذاری کنند.
ادامه مطلبیوسف را در همان محلی كه چند نفر از دموكراتها كشته شده بودند، به شهادت رساندند. سينهاش را شكافته و خنجر داغ بر بدنش گذاشته بودند.
ادامه مطلبمثله اش کرده و کاغذی روی سینه اش گذاشته بودند: این سزای کسی است که از انقلاب و رژیم خمینی دفاع کند. سزای کسی که عکس خمینی در خانه اش دارد.
ادامه مطلببا آقای کلاهدوز، فرمانده کل سپاه صحبت کردم. آقای کلاهدوز قول داد در اسرع وقت پانصد نیرو به مهاباد بفرستد. لذا مرا با هلیکوپتر در مهاباد نشاندند.
ادامه مطلب