ناگهان یکی از بچهها مرا صدا زد و گفت: اینجا یک دست افتاده است که میگویند برای حاج قاسم است. مرا آنجا برد، دنیایم خراب شد.
ادامه مطلبتوجه همه مردم پاکستان و دیپلمات های مقیم را به این نکته جلب کردم که ما نسبت به مسئله کشمیر حساسیت داریم و حامی مردم هستیم.
ادامه مطلبمن به دفتر آقای روحانی رفتم و ایشان به من گفتند: به صورت محرمانه آقای بشار اسد صبح به ایران آمده و الان هم با آقا ملاقات دارند.
ادامه مطلبآقای مسعود بارزانی، ریاست اقلیم کردستان عراق، اعلام کردند: من واقعاً نمیدانم چطور از جمهوری اسلامی تشکر کنم.
ادامه مطلبموقع گفتگو متوجه شدم که روی میز آقای اجرتون یک زیرسیگاری است که در کف آن نوشته شده است «محمد رسول الله» گفتم: این کار شما توهین آمیز است.
ادامه مطلبگورباچف خطاب به آیتالله جوای گفت ببینید اول من دست دادم تقصیر من بود، رفتید ایران به این خانم گله نکنید، تقصیر من بود و من نمیدانستم.
ادامه مطلبآقای صانعی و انصاری نشسته بودند. دیدم آقای شواردنادزه واقعا رنگش پریده و دارد با لکنت زبان جواب را میخواند، مترجم هم برای امام ترجمه میکرد.
ادامه مطلباعلام کردیم نه فقط مشروب نمی خوریم، بلکه در میهمانی ها شما هم نباید بخورید، چرا که ما اصلا سر میزی که مشروب سرو شود حضور نخواهیم یافت.
ادامه مطلبگفتیم: ما ایرانی هستیم. با این حرف او یک باره گفت: آهان! ایرانی. ایران، خمینی، اعدام. این کلمه آخر چنان روحم را آزرد که سابقه نداشت.
ادامه مطلبگفت: کامیون ها از کویر و بیراهه هایی که می شناسند می روند و بار را در زاهدان تخلیه می کنند. قاچاق کالا به این شکل علنی برای من تازگی داشت.
ادامه مطلبپیر زن داخل آلونک رفت و یک تکه پارچه مشکی که روی آن با هسته انگور نوشته بود: الله واحد، خمینی قائد با خود آورد. گفت: من چیزی ندارم که به امام و رزمندگان جبهه هدیه کنم.
ادامه مطلبوزیر خارجه اتریش گفت: چرا قطب زاده اعدام شد؟ او از دوستان صمیمی من بود و من متأسفم که چنین حکومتی دارید. او خیلی غیر دیپلماتیک سخن گفت.
ادامه مطلبامام خمینی جمله معروفی داشتند که «صدام باید برود.» این مطلب یک سیاست کلی برای وزارت امور خارجه بود و ما نیز همین سیاست را دنبال می کردیم.
ادامه مطلبرفتم خدمت آیتالله محمدی گیلانی گفتم: گروهی داریم که بفرستیم بختیار را اعدام کنند. شما اجازه میدهید؟ گفت: بله. نوشت: بختیار مهدورالدم است.
ادامه مطلبامام فرمود: مگر کسی که علیه من حرف می زند را می توان کُشت؟ ولایت فقیه هم که ما معتقدیم یک مسئله فقهی است و فقهاء هم درباره آن نظرات مختلفی دارند.
ادامه مطلبناگهان با صحنه ای روبرو شدم. سید بزرگوار محتشمی چهره اش و پیراهن سفیدش که غرق در خون بود نامتعادل از انتهای راهروی سمت چپ نمایان شد.
ادامه مطلبحسنین هیکل گفت: وقتی موضع رهبری شما را در موضوع سوریه و شناخت عمیق عقبه توطئهای که در سوریه و منطقه شکل میگیرد فهمیدم، متعجب شدم.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در جریان فعالیت شما هستم. خیلی برای شما دعا کردم. خیلی کار سختی بود و شما موفق شدید، خیلی مهم بود.
ادامه مطلباگر می خواستیم سفارت را بگیریم و دماغ آمریکا را به خاک بمالیم، همان قدر که آنها را گرفته بودیم، کافی بود. به نظر من ادامه آن چیز جالبی نبود.
ادامه مطلبمی گویم: نکند دوباره یک کاروان با تیربار و صورت های پوشیده به این خیابان بیایند و چند نفر از یک بنز استیشن زرهی پیاده شوند و ماجرای ربوده شدنم تکرار شود!
ادامه مطلبلاریجانی گفت: ببینید، شتر خوابیده، از خر بلندتر است! ما آنقدر عصبانی شدیم که جلسه را به اعتراض ترک کردیم. بعد نشستیم کمی شوخی کردیم.
ادامه مطلبسید حسن دست رهبری را بوسید. بعدا گفت: من این کار را عمداً و با اخلاص انجام دادم. علت این بود که امسال رسانههای جهانی مرا «مرد سال» نامیدهاند.
ادامه مطلبصدای جمهوری اسلامی از ترور و شهادت علامه عارف حسینی، رهبر شیعیان و نماینده ایران در پاکستان به دست گروهی ناشناس خبر داد.
ادامه مطلبنتیجه این تفکر هم همین شد که پس از گذشت سالها هنوز بسیاری از امور در کشور ناهماهنگ است و مدیران بسیاری از بخشها همچنان پاسخگو نیستند!
ادامه مطلبنظر آقای هاشمی این بود که باید همکاریهای تجاری ایران و شیعیان پاکستان گسترش یابد تا درآمدهای ناشی از آن صرف تقویت شیعیان در پاکستان گردد.
ادامه مطلبپس از سفر آقای اسحاق خان به ایران، در پاکستان فردی به نام فضل حق را ترور کردند و این ترور را به ایران منتسب کردن تا آثار سفر خنثی شود.
ادامه مطلبگفتند: چون دیروز آقای ولایتی باعث تأخیر یکی از هواپیماها به مدت یک ساعت شده بود، ما امروز تلافی کار دیروز وزیر امور خارجه را کردیم!
ادامه مطلبشوارد نادزه نیم ساعت زودتر آمده بود. امام که وارد شد، ایشان خواست دست بدهد، دید امام به سمت کاناپه رفت، او هم به سمت صندلیش رفت و نشست.
ادامه مطلبتقاضای گرومیکو این بود که حکومت کمونیستی افغانستان را به رسمیت بشناسیم. امام فرموده بودند: در کاری که به نفع مردم افغانستان نباشد، وارد نشوید.
ادامه مطلبپس از برگشت از مسکو، خدمت امام رسیدیم و دستشان را بوسیدیم و ایشان فرمودند: مارکسیسم تمام شده بود یا نه؟ گفتم: صد در صد تمام شده بود.
ادامه مطلب