به محل انفجار مینهای عراقی که منجر به شهادت هفتاد پاسدار شده بود، رفتم این منطقه از اوایل جنگی تا کنون در اشغال عراقیها بود و صدام برای آنجا فرماندار تعیین کرده بود.
ادامه مطلبتویوتاها را در جبههها توزیع کردیم، به همه درد خورد و شد وسیله سازمانی ما. روی آن مینی کاتیوشا، خمپاره ۶۰ و ... گذاشتند.
ادامه مطلباحمد آقا گفت: بیت امام هم تحت فشار است. البته خود امام هم بسیار در ادامه جنگ جدی هستند. فضای عمومی خیلی تند است.
ادامه مطلبمیگفت: من هنوز هم همان بچه یتیم کفاشی هستم که گوشه پیادهروهای شهر همدان، کفش مردم را برق میانداخت، من هنوز هم محمود واکسی هستم.
ادامه مطلباسلحه از زیر مانتو را بیرون میکشد و از پنجره اتاق دربانی، برادر چ را که توی حیاط سپاه ایستاده بود، هدف سه گلوله خودش قرار میدهد.
ادامه مطلبهنوز به نیمه آیه هم نرسید که آقای ظهیرنژاد بدون هیچ اجازهای بلافاصله گفت: حضرت امام میگوید چه مقدار هواپیما داری، شما قرآن میخوانی!
ادامه مطلبيك گروه كمال آبادی در تاريكی شب، از روی ترس كاظم ثامنی از فرماندهان سپاه را به خيال اينكه ضدانقلاب است به رگبار بست و به شهادت رساند.
ادامه مطلبیکی از مردان بزرگ ما شهید تندگویان است که در تمامی لحظات که در اسارت بود و شکنجه میشد، هر لحظه شهید میشد و یک کلمهی آری به دشمن نمیگفت.
ادامه مطلباین نامه در روزنامه اطلاعات چاپ شد و خیلیها درخواست کردند از هلال احمر که آدرس این دختر را به ما بدهید که ما برویم ولی ما این کار را نکردیم.
ادامه مطلبگفتند: چون دیروز آقای ولایتی باعث تأخیر یکی از هواپیماها به مدت یک ساعت شده بود، ما امروز تلافی کار دیروز وزیر امور خارجه را کردیم!
ادامه مطلبمهندس موسوی بود. دوستانه پرسید: آقای نکویی خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب، برای حسن دیوانه چه فکری کردند؟
ادامه مطلبیکی از خبرنگاران به صدام می گوید: جواب ایران را با کاری که کردید، چه طور می دهید؟ صدام می گوید: یک هفته دیگر به تهران بیایید تا جوابتان را بگیرید.
ادامه مطلبگفت: یکی از سربازان تغییر جنسیت داده، تقاضا داریم که معاف شود. بنده نامهای برای رئیس جمهور نوشتم و ایشان دستور فوری داد که معاف کنند.
ادامه مطلبدر نامه ها برای اینکه ارادتمان را به امام نشان دهیم می نوشتیم که به پدر بزرگ روح الله سلام برسانید و بگویید که برای سلامتی و طول عمر ایشان دعا می کنیم.
ادامه مطلبامام فرمودند: شـما پنج هزار تا از کلاه آهنی های خودتان را به ایشان بفروشید و بگویید اینها را به جبهه ببرد و به لشکرش تحویل بدهد. بعد با پولی که از ایشان گرفتید، آنچه لازم دارید بخرید.
ادامه مطلبگفتم: عجیب است، اینها همه یک اقلیت مذهبی هستند و همه خارج از کشور می روند. یکی دو روزی بود که مسافران خارج از کشور بیشتر یهودی بودند.
ادامه مطلبآقای هاشمی که در آن وقت فرمانده جنگ هم بود گفت: من قطعنامه را قبول میکنم؛ حتی اگر مردم بر سرم بریزند، منتهی دیگران هم به من کمک کنند.
ادامه مطلبدر عملیات خیبر فقط جزایر مجنون مانده بود. امام فرمان داد که جزایر را حفظ کنید. من فرمان امام را به احمد کاظمی، همت و مهدی باکری گفتم.
ادامه مطلبمثله اش کرده و کاغذی روی سینه اش گذاشته بودند: این سزای کسی است که از انقلاب و رژیم خمینی دفاع کند. سزای کسی که عکس خمینی در خانه اش دارد.
ادامه مطلبصورتم داغ شد. پاهای جنازه را رها کردم و با پرخاش و گریه گفتم: من دیگه خسته شدم. من دیگه نمی آم تو این غسالخونه لعنتی. من دیگه پام رو اینجا نمی ذارم.
ادامه مطلببا آقای کلاهدوز، فرمانده کل سپاه صحبت کردم. آقای کلاهدوز قول داد در اسرع وقت پانصد نیرو به مهاباد بفرستد. لذا مرا با هلیکوپتر در مهاباد نشاندند.
ادامه مطلبامام فرمودند: شما بر سر مرز بمانید. آقای هاشمی و سیاسیون گفتند که ما باید وارد خاک عراق شویم تا بتوانیم پشت میز مذاکره با دست پر صحبت کنیم.
ادامه مطلبگفت: مرا ببرید به جبهه تا آنجایی که قرار است نیروها از روی مین رد شوند، من روی مین بخوابم تا یکی دو تایی که قرار است شهید بشوند زنده بمانند و بجنگند.
ادامه مطلباین جوان بیچاره را به دلخراش ترین شکل ممکن کُشته بودند، سیمی را داخل آلت تناسلی او کرده به گردنش حلقه زده بودند و تمام استخوان هایش را شکسته بودند.
ادامه مطلبشوکه شدیم. مرگ خیلی دلخراش و وحشتناکی بود. تمام جنازه ها را مُثله کرده بودند، گوش و دماغ همه را بریده و پوست صورتشان را کَنده بودند.
ادامه مطلبوقتی در تهران مطلب را به امام گفتم، آن مرد با عظمت و با ابهّت و آن کوه صبر و حلم، چنان در هم و منقلب شد که تعجّب کردم!
ادامه مطلبدر بین همین شهدای همدان، یک سردار سپاهی وجود داشت که وقتی مادرش از او پرسید تو در سپاه چه کارهای، جواب داد: جاروکشی میکنم.
ادامه مطلبامام نگاهی کردند، گفتند: این حرف ها چیست! شما بگوئید بروند بجنگند، خدا می رساند، درست می کند، هیچ طور نمی شود.
ادامه مطلباوضاع و احوال آنقدر به هم ریخته و آشفته بود که حتی فرصت باز کردن بند پوتین هایمان را هم نداشتیم و با پوتین نماز می خواندیم.
ادامه مطلبسر از پشت متلاشی شده و موها و مغزش باهم قاطی شده بودند، به پهلو خوابیده بود. به نظرم می خواسته به رو برگردد که همان لحظه به شهادت رسیده بود.
ادامه مطلب