گفتم: عجیب است، اینها همه یک اقلیت مذهبی هستند و همه خارج از کشور می روند. یکی دو روزی بود که مسافران خارج از کشور بیشتر یهودی بودند.
ادامه مطلبموقع خروج از مسجد یکی از بچه ها برق را قطع کرد و مسجد تاریک شد و حاضران از فرصت استفاده کردند و شعارهای تندی علیه شاه و رژیم دادند.
ادامه مطلبگفت: اگر ما درخواست پناهندگی نداده بودیم، جرمی مرتکب نشده بودیم؛ اما با این اتفاقی که افتاده می دانیم که در ایران پدرمان را در خواهند آورد.
ادامه مطلبهادی غفاری جلو قرار گرفت. این سفیر هم بغل دست من ایستاد. از حرکاتش کاملا مشخص بود که در همه عمرش دو رکعت نماز نخوانده است.
ادامه مطلبامام فرمودند: آن موقع اگر حزب تشکیل میدادید، رژیم شما را پیدا میکرد و همه افراد را میبرد و ضربه میزد، ولی حالا خطری ندارد، بروید حزب تشکیل بدهید.
ادامه مطلبآقای طالقانی بدون آنکه تردیدی به خود راه دهد، بیدرنگ و با اطمینان از اتومبیل پیاده شد و در حالت برافروخته و محکم به طرف مأموران رفت.
ادامه مطلبدوباره آن فرد به توجیه پرداخت و مجددا از امام سؤال پرسید. امام هم در پاسخ گفتند: میگویید مجوز دزدی صادر کنم. نخیر! این کار صحیح نیست.
ادامه مطلبآقای هاشمی که در آن وقت فرمانده جنگ هم بود گفت: من قطعنامه را قبول میکنم؛ حتی اگر مردم بر سرم بریزند، منتهی دیگران هم به من کمک کنند.
ادامه مطلبآقای هاشمی در اتومبیل از غیوران سؤال میکند که آیا مجاهدین تغییر ایدئولوژی دادهاند؟ غیوران میگوید: فکر نمیکنم چنین چیزی باشد.
ادامه مطلبمعلمی داشتیم که برادرش از سران سازمان منافقین و خودش هم عضو سازمان بود. این معلم خیلی تلاش میکرد تا من را به نحوی جذب سازمان منافقین کند.
ادامه مطلبخاطره شیرین من از ماجرای کودتای نوژه این بود که با پیشنهاد من و موافقت حضرت امام، جمعی از کودتاچیان نادم آزاد شدند و به ارتش پیوستند.
ادامه مطلبامام گفتند: اگر اصالت به حکومت داده شود، تمام فروع و احکام باید در جهت تضمین مصالح حکومت قرار گیرد. اهداف حکومت تأمين مصالح اجتماع است.
ادامه مطلبدر این اعلامیه، امام اسدالله علم را بـا لحن و زبانی مورد خطاب قرار داده بود که قدرت اسلام و عزت علمای مسلمین در آن موج میزد.
ادامه مطلبمن رفتم پشت تریبون گفتم: از معاونین و همکار رئيس ديوان عـالـی کشور هستم و به نمایندگی از طرف ایشان آمدم، بعد سيستم حقوقی ایران را توضیح دادم.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در اینجا گرچه به حرم امیرالمؤمنین (ع) و با عدهای از دوستان مأنوس بودم، اما خدا میداند در این مدت از دست آقایان چه کشیدم؟
ادامه مطلبدر حالی که هنوز بختیار بر سر کار بود، چند نفری از علاقمندان به انقلاب یک شبکه تلویزیونی با عنوان تلویزیون انقلاب به راه انداختند که مرکزش مدرسه رفاه بود.
ادامه مطلبجنگ مسلحانهای که در تهران شکل گرفت، در پاریس و تل آویو طراحی شده بود. با پاریس طراحی کرده بودند که در همان هفتهها در تهران اتفاق بیفتد.
ادامه مطلبوقتی مهندس بازرگان از امام تقاضای ملاقات کرد، امام فرمودند: ایشان باید مواضع خود را اعلام کند. چون بازرگان مواضع خود را اعلام نکرد و اجازه ملاقات داده نشد.
ادامه مطلبدر آن شب سه شهید دادیم. من دستانم را در خون آن شهیدان آغشتم و با انگشت خونی بر روی تابلوی میدان ژاله نوشتم: میدان شهدا
ادامه مطلبلیبرالها از آمدن به مجلس خوداری کردند، ولی مجلس تشکیل شد. آنها قصد داشتند مجلس را از اکثریت بیاندازند تا نتواند به عدم کفایت سیاسی بنی صدر رأی بدهد.
ادامه مطلبدر عملیات خیبر فقط جزایر مجنون مانده بود. امام فرمان داد که جزایر را حفظ کنید. من فرمان امام را به احمد کاظمی، همت و مهدی باکری گفتم.
ادامه مطلبگفت: آشیخ تهرانی یادت است، ذهنت را مخدوش میکردیم و شما علیه نظام میگفتید و ما چاپ میکردیم. حالا ما توبه کردیم، تو هنوز سر موضعت هستی؟
ادامه مطلبشهید رجایی دلخور بود از اینکه بچهها شلخته هستند. یک بار گفت: یکی از امیدهایم این است که این انقلاب یک انقلاب در نظم، انضباط و مرتب بودن هم باشد.
ادامه مطلبامام در یک برخورد تاریخی گفتند که: من تأیید نمیتوانم بکنم، شما معتقد به مبارزه مسلحانه هستید، الان وقتش نیست، پیروز نخواهید شد.
ادامه مطلبگفتم: واجب است که از مبارزین اسلامی حمایت بکنم و حاضرم جزء آنها باشم و اگر این رابطه تشکیلاتی باشد، باید بشناسم که با چه گروهی هستم.
ادامه مطلبشكی در اينكه بنده به مناسبات مختلفی كه مربوط به دوران گذشته حكومتی بوده است، مجالس ترتيب دادهام و يا اسنادی برای شاه و همسرش نوشتهام، نیست.
ادامه مطلبآقای محمدی گيلانی شايد برای جبران تندیی كه به مرحوم لاجوردی فرموده بود، خطاب به من فرمود: شما میتوانستيد از شغلتان كناره بگيريد و استعفا كنيد.
ادامه مطلبگفت: حاج آقا حتی اگر خدا هم بیاید، او را نمیبخشیم! قاتل پسرم باید جلوی چشمان من اعدام شود، خودم میخواهم طناب دار را به گردنش بیندازم!
ادامه مطلبنارنجک را کشید و پشت سر آقای هاشمینژاد منفجر کرد و او را به شهادت رساند. بعدش منافقین به سرش ریختند و فریاد کردند که این منافق است.
ادامه مطلبایست دادند فرار کرد. بچهها تیراندازی کردند. گلوله به مغزش خورد، دستش بیحس شد و نارنجکی از دستش افتاد، منفجر شد و حمید و رضا شهید شدند.
ادامه مطلب