تقاضای گرومیکو این بود که حکومت کمونیستی افغانستان را به رسمیت بشناسیم. امام فرموده بودند: در کاری که به نفع مردم افغانستان نباشد، وارد نشوید.
ادامه مطلبپس از برگشت از مسکو، خدمت امام رسیدیم و دستشان را بوسیدیم و ایشان فرمودند: مارکسیسم تمام شده بود یا نه؟ گفتم: صد در صد تمام شده بود.
ادامه مطلببالاخره مقطعی رسید که 90 درصد کارهای این نشریه را شخص بنده انجام میدادم و حتّی حمل آن از قم به تهران به عهده خودم بود.
ادامه مطلباز امام سئوال برادر مصری را پرسیدم. امام گفت: اگر جنابعالی و یا آن آقایان زن شاه را مفسده می دانند، تقصیر بچه ها چیست؟ حتماً بگوئید که به این کار دست نزنند.
ادامه مطلبشورای نگهبان جمع زیادی از کاندیداها را رد صلاحیت کرد که حدود 100 نفر بودند. استناد هم کرد که به دلیل نظر وزارت اطلاعات اینها رد صلاحیت شده اند.
ادامه مطلبرفتار امام با من بسیار خودمانی بود، به طوری که آقای مدرسی طباطبایی گفت: همه تعجب کرده بودند و پرسیدند که این آقا چه کسی است؟
ادامه مطلبشانزدهم یا هفدهم آبان ماه در بـُن بودم که حاج سید احمد آقا زنگ زد و گفت که امام فرموده اند: شما مسئولیت روزنامه کیهان را بپذیرید.
ادامه مطلبآمدند داخل بخش اندرونی شوند که شهید بهشتی در مقابل آن دربی که این دو بخش را از هم جدا می کرد، ایستادند و گفتند: از این جا به بعد نمیتوانید بروید.
ادامه مطلبدر نامه ها برای اینکه ارادتمان را به امام نشان دهیم می نوشتیم که به پدر بزرگ روح الله سلام برسانید و بگویید که برای سلامتی و طول عمر ایشان دعا می کنیم.
ادامه مطلبانقلابی که ما مردم به پیروزی رساندیم میراث کهن تشیع خونین را همراه داشت و ما باید صبح پیروزی دو مرکز شمال و جنوب تهران را ویران میکردیم.
ادامه مطلبگروههای الحادی نظیر چریکهای فدایی خلق، حزب توده و مجاهدین خلق از تحویل اسلحههای ربوده شده خودداری کردند که بعدها خلع سلاح شدند.
ادامه مطلبمهندس سحابی پدر به ما گفت: چیزی شبیه «سازمان اقتصاد اسلامی» راه اندازی کنید و همان کارها را هم انجام دهید؛ ولی عنوان بانک روی آن نگذارید.
ادامه مطلببنیصدر در پاسخ بحثی کرد و در ضمن گفت: زنها باید روسری سر کنند، زیرا از موی سر آنان اشعهای متصاعد میشود که باعث میشود چنین و چنان شود!
ادامه مطلبآقای مفتح گفت: به خانمها بگویید این رفتن من مطلقاً مسألهای نیست. مبادا مراسم به هم بخورد. عروسی امشب باید برگزار شود. هیچ مشکلی وجود ندارد.
ادامه مطلبآقای هادی غفاری را نیز آوردند. من شروع کردم به خندیدن و سلام و علیک کردن. علیرغم اینکه ایشان آدم شجاعی بود از خندیدن من بیشتر روحیه گرفت.
ادامه مطلبخودم را بهسادگی زدم و بر سر آقای غیوران فریاد کشیدم: این زنی که اینها میگویند با تو سوار ماشین بوده کیست؟ تو با یک زن رابطه داری؟ جریان از چه قرار است؟
ادامه مطلبآقای دعایی با صدای نهضت روحانیت در ایران به مبارزه ادامه داد و گاهی هم ما را نوازش میداد که با نوشتن چند مقاله نمیتوان مبارزه را ادامه داد!
ادامه مطلبامام فرمودند: پیامبر {ص} و امام علی {ع} هنگامی که از دنیا رفتند، 63 سال داشتند و من نیز 63 سال دارم و اگر کُشته شوم، چه بسا که به آرزویم رسیدهام.
ادامه مطلببرخورد امام چنین نبود که بگویند: فلان کس بد است و یا فلان فرد خوب است. هیچ گاه تکلیف نمیکردند که این فرد را در این پست نصب کن.
ادامه مطلبمرا اخراج کردند. هرچند استادهای انقلابی در مدرسه کم نبودند، فضا طوری بود که اگر طلبهای کارهای انقلابی میکرد، با او برخورد میکردند.
ادامه مطلبمن که از امام خمینی تقلید میکردم، ابراز نکردم و در پاسخ گفتم: آیتالله میلانی. بازجو شروع به فحاشی کرد که تو دروغ میگویی.
ادامه مطلبشروع كرد به گفتن جنايات خود و يك مرتبه سالن سينما را داد و آنجا را مهديه كرد و آنجا مركز تبليغات اسلامی و فيلم های سالم شد و اين معناي ذکر است.
ادامه مطلبقبل از اینکه من کاری را که داشتم، مطرح کنم، امام گفتند که راجع به آن کسی که شما دیشب یا پریشب سؤال کردید، همین، نمی شناسم.
ادامه مطلبیک کلاس را گرفتیم و پشت آن با کاغذ a۴ نوشتیم اتاق نخست وزیر! آقای مهندس بازرگان هم رفت و پشت یک صندلی شکسته نشست و رئیس دولت شد.
ادامه مطلبآقای موسوی اردبیلی گفت: يکی از مهاجرين جنگ تحميلي که خانه و دارائی های خود در آبادان را از دست داده بود، نامهای به من نوشت و از امام خمينی شکايت کرد.
ادامه مطلبطیب تا این حرف رو شنید بلند گفت: این حرف ها رو برا ننه ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می گم، من با بچه حضرت زهرا سلام الله علیه در نمی افتم.
ادامه مطلببرای آقا گزارش آمده بود که در گرگان و علی آباد و مینودشت، فرمانده سپاهی است که بسیار خشن عمل کرده، افراد را دستگیر می کند و شلاق می زند.
ادامه مطلبآقای قرائتی عبای خود را گشود و مقدار زیادی پول به بنده ارائه کرد و گفت: این مبلغی است که من خودم را مالک آن نمی دانم.
ادامه مطلبگفتند: رئیس جمهور ترکمنستان برای افتتاح خط به مشهد می آید. آقای هاشمی خیلی فرصت نداشت و از من خواست به دکتر حبیبی بگویم که او برود.
ادامه مطلبگفت: یک نفر آمد و مرا نجات داد که او هم پدر من است و هم عمویم، هم برادر و دایی و مادرم، او همه کاره من است. او شیخ حسین انصاریان است.
ادامه مطلب