نظر آقای هاشمی این بود که باید همکاریهای تجاری ایران و شیعیان پاکستان گسترش یابد تا درآمدهای ناشی از آن صرف تقویت شیعیان در پاکستان گردد.
ادامه مطلبمن ساختن بیمارستان را به عهده گرفتم و متوجه شدم که اسناد قطعاتی از زمین ها به نام کمیته امداد امام خمینی، بنیاد شهید و ... صادر شده است.
ادامه مطلبمضمون پیام این بود: آقای منتظری در صورتی حاضر است با من ملاقات می کند، که همراه با متهم دستگیر شده مرتبط با خانه تیمی نهضت ها باشم!
ادامه مطلبپس از سفر آقای اسحاق خان به ایران، در پاکستان فردی به نام فضل حق را ترور کردند و این ترور را به ایران منتسب کردن تا آثار سفر خنثی شود.
ادامه مطلبگفتند: چون دیروز آقای ولایتی باعث تأخیر یکی از هواپیماها به مدت یک ساعت شده بود، ما امروز تلافی کار دیروز وزیر امور خارجه را کردیم!
ادامه مطلبآقا در کنار شهریار جلوس فرمودند و فرزندوار به استاد مهربانیها میکردند. غذا به بشقاب ایشان میکشیدند و نان و آب تعارف میکردند.
ادامه مطلباستاد شهریار در پاسخ به سؤالی در مورد بهترین غزل گفت: به نظر من همین شعار مردم که میگویند: خدایا! خدایا! خمینی را نگهدار، بهترین و زیباترین غزل است.
ادامه مطلبتابستان 66 یا 67 در مشهد با مشکل سوخت مواجه شدیم. برای اولین بار از راه آهن اجازه گرفتیم، بنزین را با قطار منتقل کنیم که فوق العاده کار خطرناکی بود.
ادامه مطلبهنگامی که به محل انفجار رسیدم جنازهها سوخته بود و قابل تشخیص نبود، در آن شرایط من از روی دندانی که برای شهید درست کرده بودم آن را تشخیص دادم.
ادامه مطلبامام میفرمودند: طلاب وظیفه دارند درس بخوانند؛ اگر سختی هم هست باید بمانند و برای کسب معارف دینی سختیها را تحمل کنند.
ادامه مطلبیکی از نمایندگان مجلس برای ایجاد بانکی به من توصیه میکرد. وقتی که به او مجوز ندادیم به شدت نسبت به من فحاشی کرد ولی بازهم کوتاه نیامدم.
ادامه مطلبمهندس موسوی بود. دوستانه پرسید: آقای نکویی خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب، برای حسن دیوانه چه فکری کردند؟
ادامه مطلبفوت سه نفر از سران انقلاب که ناگهانی از دنیا رفتند و شهید شدند، خیلی مرا متأثر کرد. من برای هر سه شاید چند روز مستمرا گریه میکردم.
ادامه مطلبآن زمان در حفاظت اطلاعات سپاه عدهای طرفدار مجاهدین انقلاب، عده ای شاخه آیتالله راستی کاشانی، یک عده بچههای فجر اسلام و یک عده هم مستقل بودند.
ادامه مطلبکیانوری به من گفت: یک مأموریت برای تو دارم. گفت: یکی از افراد ساواکی متعلق به جریان ضدانقلاب هست که اینها میخواهند در نماز جمعه بمبگذاری کنند.
ادامه مطلبهنوز از بحران جنجال تبریز به درستی رها نشده بودیم و مسأله گروگانها بحث روز جامعه بود، خیر ترور دکتر مفتح جمع دوستان روحانی ما را افسرده کرد.
ادامه مطلبشهيد باهنر مقداری صحبت کرد و گفت: ما در شرايط جنگ قرار داريم و بايد بپذيری و نایب رئيسی مجلس را كنار بگذاری. من گفتم: متأسفانه نمی توانم بپذيرم.
ادامه مطلبمن در اين باره با آقای بهشتی برخورد بدی داشتم. نوبت گرفتم و گفتم: من خيلی از اين صفای شما كه دارد در جای بدی به كار می رود، نگرانم.
ادامه مطلببرادرم محمدرضا بروجردی در سال 1361 شهید شد. تکاور ارتش بود. تفاوت سنی ما، فقط یک سال بود.در آن سالها صبحها با هم به سرکار میرفتیم.
ادامه مطلبمن سال 1324 بچهای شانزده ساله بودم، از پدرم و خانه پدری فرار کردم و عضو سازمان جوانان حزب توده شدم، دوران این گریز حدود پانزده سال طول کشید.
ادامه مطلبمن نامه مفصلی به زبان عربی به قذافی نوشتم و شخصیت آقا موسی و ارزش او را برای جهان اسلام یادآور شدم و اینکه او به لیبی آمده و آنجا مفقود شده است.
ادامه مطلبیکی از خبرنگاران به صدام می گوید: جواب ایران را با کاری که کردید، چه طور می دهید؟ صدام می گوید: یک هفته دیگر به تهران بیایید تا جوابتان را بگیرید.
ادامه مطلببعد از ورود مجدد ما آقای لاهوتی برنامه آقای موسوی خوئینیها را برای تسخیر سفارت داد و از ما خواست که با آنها همکاری کنیم.
ادامه مطلبگفت: یکی از سربازان تغییر جنسیت داده، تقاضا داریم که معاف شود. بنده نامهای برای رئیس جمهور نوشتم و ایشان دستور فوری داد که معاف کنند.
ادامه مطلبخدمت آیت الله جنتی در شورای نگهبان رسیدیم. ایشان دستکش بوکس را دستش کرد و یکی به خودش زد و گفت: این که به من پیرمرد هم بخورد طوری نمی شود.
ادامه مطلبمحمدعلی کلی با هاشمی رفسنجانی دیدار و اعلام کرد حاضر است به عنوان سفیر دوستی بین ایران و عراق در رابطه با بهبود روابط دو کشور اقدام کند.
ادامه مطلبمحل اقامت آقا در تالار آئینه آستان قدس بود. وانتباری را دنده عقب بردیم جلوی آسانسور. پتو هم انداخته و دو متکا هم گذاشته بودیم و گفتیم: آقا بفرمایید!
ادامه مطلبامام گفتند: ببین، یک انار آبش را گرفتی تفالهاش مانده، بیندازید دور. گفتیم: دیگران چه خواهند گفت؟ فرمودند: هر چه بگویند.
ادامه مطلبهمان زمان که شوروی افغانستان را اشغال کرده بود خیلی دنبال این بودند که ما حضور نیروهای شوروی در افغانستان را محکوم نکنیم تا در قبالش امکانات بدهند.
ادامه مطلبشوارد نادزه نیم ساعت زودتر آمده بود. امام که وارد شد، ایشان خواست دست بدهد، دید امام به سمت کاناپه رفت، او هم به سمت صندلیش رفت و نشست.
ادامه مطلب