همان قاضی شرع مورد اعتماد شما پيش من آمد و صريحاً گفت: آقای منتظری به من دروغ نسبت داده است، من اين گونه نگفتم. كه من به او گفتم: شما در مورد آقای منتظری چنين چيزی نگو، ممكن است ايشان اشتباه فهميده باشند.
ادامه مطلبمک فارلین وقتی به ایران آمد مقداری سلاح از بابت طلب های ایران از آمریکا به ایران آورد و نامه ای هم از سوی ریگان رئیس جمهور آمریکا آورده بود.
ادامه مطلبرفته رفته اشکالاتی جدی در مواضع و ایدئولوژی مجاهدین میدیدم و برخی از آنها را طرح میکردم. آنها ابتدا سعی میکردند به هر نحوی شده مرا توجیه کنند.
ادامه مطلبقاسملو سركرده حزب دمکرات کردستان با سه هزار نفر از تفنگداران خود به قصدِ تصرف ارومیه، پادگانِ لشکر ۶۴ را به محاصره درآورد.
ادامه مطلببه امام گفت: آقا اصلا این بنی صدر مسلمان نیست. امام فرمود: ایشان سید و اولاد پیغمبر است، اگر نتوانستید ثابت کنید باید شلاق بخورید.
ادامه مطلبکفن پوشیدنِ آقای حسنی چنان وحشتی در دلِ آشوب طلبان انداخت که جرات بیرون آمدن نکردند و این ماجرا در همین جا بدون درگیری پایان یافت.
ادامه مطلبیکی از زندانیان که روحانیون از نماز شب او تعریف می کردند یک دفعه مارکسیست شد و به همه چیز پشت کرد. روحانیون و مذهبی های داخل زندان هم ترسیدند.
ادامه مطلببه مجرد پیاده شدن، بعثی ها ماشین را به رگبار بستند. آن موقع فهمیدیم که اینها عراقی هستند. بیرون آمدیم و پشت ماشین سنگر گرفتیم و بعد اسیر شدیم.
ادامه مطلبمن و آقای حاج سید مهدی گفتیم: این کار ضربه به اصل انقلاب است. در همه جا سعی می کنند موجهین را جزو خودشان معرفی کنند.
ادامه مطلبگفت: مرخص هستی. این بازجویی شاید نزدیک به دو ساعت طول کشید، از جا بلند شدم و با حالت نگرانی اشک در چشمهایم حلقه زده بود.
ادامه مطلبآقا نگران بودند که چرا وسواس به خرج می دهید و این موشکها را باز نمیکنید، حتی به شوخی هم فرمودند: اگر باز نکنید، می آیند اینها را می برند.
ادامه مطلبآقای قاضی گفتند: این نظام، جمهوری اسلامی است، حاکمش یک مجتهد عادل و جامع الشرایط، مثل حضرت امام است و من آمادهام در خدمت ایشان باشم.
ادامه مطلبدیدم تیمسار قرنی را غرقه به خون، به بیمارستان آوردهاند! یک تیر به ران پا و تیر دیگری، به زیر جناق سینه ایشان خورده بود.
ادامه مطلبیک مرتبه جوانی آمد و محکم ایشان را بغل کرد! آیتالله اشرفی با لهجه اصفهانی گفتند: از من چه میخواهی؟ که ناگهان صدای انفجار بلند شد.
ادامه مطلبایشان بارها شهید محراب را تهدید کرد که در امر مرجعیت با من همراه شو و دست از خمینی بردار، در غیر این صورت من تو را با رسوایی از شهر بیرون میکنم!
ادامه مطلبدکتر چمران در حالی که از شنیدن حرف های ما به شدت بغض کرده بود از هلی کوپتر پائین آمد و گفت: من با شما می مانم.
ادامه مطلبهیئتی از دولت موقت با بعضی احزاب کُرد در حال مذاکره بود. در پی این مذاکره شایعاتی مطرح شد که مسئولیت منطقه به حزب دموکرات واگذار شده است.
ادامه مطلبیک روز من تمام این لنچ دارها را که معمولاً قاچاق میبردند، به بخشداری کُنارک دعوت کردم. به آنها گفتم: تا به حال برای دیگران قاچاق میکردید، از امروز برای ایران قاچاق کنید.
ادامه مطلبامام فرمودند: من قبلاً از آقای مشكینی گِله كنم. ما آن قدری كه گرفتار به نفس خودمان هستیم، كافی است. دیگر مسائلی نفرمایید كه انباشته بشود در نفوس و ما را به عقب برگرداند.
ادامه مطلبکارگردان برزخی ها ایرج قادری بود. داستانش این بود که یک عده ضد انقلاب که توطئه می کردند، به دلیل شروع جنگ از آن برزخ به سمت انقلاب برگشتند.
ادامه مطلبیک بار چند دختر را به اتهام شرکت در عملیات های گروهکی با اتومبیل به اوین آوردند اما آنها از ماشین پیاده نمی شدند، هر چه اصرار کردند فایده ای نداشت.
ادامه مطلبدر رسیدگی به پروندهها ما شرح جرم و اظهارات دستگیرشدگان را به آقای اراکی میدادیم. البته در خلال این کار درباره دستگیرشدگان پیشنهادات و نظرات خودمان را نیز به آقای اراکی میدادیم.
ادامه مطلبامام گفتند که: موضوع حل شد. به آقای اردبیلی گفتیم و او هم قرار است که اعلام کند که آقای طالقانی عضو شورای انقلاب و رئیس آن شورا باشند.
ادامه مطلبدکتر صادقی از آیتالله خوئی خواست که از امام خبری بگیرد. طلبهها با شنیدن سخنان دکتر صادقی به گریه افتادند و آیتالله خوئی نیز تحت تأثیر قضای حاکم متأثر شد.
ادامه مطلبمن ماجرا و نتایج مشورت با احمد آقا و آقای هاشمی را بازگو کردم. امام که با دقت گوش میدادند، گفتند: نه؛ من در این کار نوعی شیطنت میبینم.
ادامه مطلبدر مورد کشمیری هم میگفتند که دو تا خودکار دارد با یکی کارهای شخصی را انجام میدهد و یکی کارهای اداری.
ادامه مطلبمن احساس میکردم یک تیر به من اصابت کرده و از شکمم خارج شده است. در این لحظات شخصی که درون اتاق بود، همچنان تلاش میکرد گلولهای دیگر به سوی من شلیک کند.
ادامه مطلبشخصی را دستگیر کرده بودیم و شب اعدام خانوادهاش را آورده بودند آخرین دیدارش را انجام بدهد. مادرش گفته بود که: من شیرم را بر تو حرام کردم، چون تو جلوی حسین زمان ایستادی. که ما همه گریهمان گرفته بود.
ادامه مطلبچیزی که برای من تعجب داشت این بود که آقا (رهبری) یک سری نوار ردیف های آوازی ایران را تهیه کرده بودند، اینکه از کجا تهیه کرده بودند نمی دانم.
ادامه مطلبنیروی انتظامی از پشت بام مردم، دیش های ماهواره را جمع می کرد. رهبری به من فرمودند: از قول من بگویید به هیچ وجه وارد خانه های مردم نشوند.
ادامه مطلب