صدای انقلاب اسلامی
من تا مدتی بعد از ۲۲ بهمن هم که گذشته بود بارها به این فکر میافتادم که ما خوابیم یا بیدار و تلاش میکردم که از خواب بیدار شوم.
ادامه مطلبمن تا مدتی بعد از ۲۲ بهمن هم که گذشته بود بارها به این فکر میافتادم که ما خوابیم یا بیدار و تلاش میکردم که از خواب بیدار شوم.
ادامه مطلبامام گفتند: من اول شما را امتحان میکنم. گفتند: امتحان کنید. امام گفتند: سه موضوع هست، به امام زمان (عج) بگویید اینها را حل کنند.
ادامه مطلبکمکم با تحت تاثیر قرار گرفتن از دکتر شریعتی با مسائل سیاسی آشنا شدم. بعد همزمان شد با جلساتی که آیتالله خامنهای در مسجد کرامت میگذاشت.
ادامه مطلبآقای شجریان در آمریکا بستری بود، من به آقای رحمانیفضلی، وزیر کشور گفتم اگر شجریان فوت کند باید به فکر کنترل تهران باشید.
ادامه مطلبآقای هاشمی آن را مطرح کردند؛ اما با اکثریت قاطعی رد شد! با اینکه ایشان هم گفتند که این نظر امام است، اما فقط عدهی معدودی به آن رأی دادند!
ادامه مطلبما یک شب در خدمت امام بودیم. من از ایشان پرسیدم نظر شما نسبت به فلان کس چیست؟ امام یک تأملی کردند، گفتند: نمی شناسم.
ادامه مطلبدکتر احمدی نژاد اصرار داشت که با توجه به اهمیت امور در سفارت وین به ویژه اینکه آنجا سفارت مالی ماست، به اتریش بروم.
ادامه مطلبگفت: تبعیدیهای ایرانشهر در سه شهر توزیع خواهند شد؛ یکی به جیرفت، دیگری به ایذه، و سومی به اقلید اعزام میشوند.
ادامه مطلببه مجلس رفتم و دیدم خبر شروع عملیات برای آزادسازی خرمشهر در فضای مجلس پیچیده و همه خوشحال هستند. هنگام تنفس با جبهه تماس گرفتم.
ادامه مطلبدر آن دوران در نجف، آیت الله العظمی خویی در مسجد الخضراء نماز می خواندند. من خودم در این مسجد حضور داشتم که بعد از نماز، یک نفر با صدای بلند اعلام کرد که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی پیروز شد و همه تکبیر گفتند.
ادامه مطلباولین نماز جمعه را در تاریخ ۱۸ فروردین ۷۱ اقامه کردم، در آغاز با مشکلاتی مواجه بودم، ولی با صبر و استعانت از خدا به تدریج برطرف شد.
ادامه مطلبوقتی شهید رجایی پیکر شهید بهشتی را دید بسیار متأثر شد. دیگر توانایی ایستادن روی پای خودش را هم نداشت. برایش یک صندلی آوردند.
ادامه مطلبآقای خامنهای هم که زیرک؛ حدود ۱۰ متر مانده بود به من برسد، مرا هم همه میدیدند، عصایشان را بلند کردند و گفتند: ببین آقای باهنر! من جزو احسنتیها بودم؛ جزو نه احسنتیها نبودم. یادت باشد.
ادامه مطلبناله و فریاد شکنجه شوندگان روزها گوشهایمان را میآزرد و در برخی شبها نیز تا صبح ادامه مییافت. روش شکنجه آنها هم حساب شده و دقیق بود.
ادامه مطلبحسن باقری و مجید بقایی به شناسایی میروند و کنار هم شهید میشوند. ما در محضر حضرت امام بودیم که خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
ادامه مطلببرای بازدید جبهه ها و گذراندن ایام نوروز با رزمندگان و بررسی راه های فعال کردن جبهه ها و اطلاع از آخرین وضعیت خطوط جنگی، به جبهه رفتم.
ادامه مطلبدکتر علی شریعتی شروع به سخنرانی نمود و نتیجه گرفت که اسلام امروز یک رقیب و یک دشمن دارد. دشمن اسلام استعمار و رقیب او مارکسیسم است.
ادامه مطلباجازه خواستند که به این علم ورود پیدا کنند. رهبری پاسخ جالبی دادند فرمودند: اهداف این علم را پیگیری بکنید و این ثروت را برای کشور بیافرینید.
ادامه مطلبمن هم از پشت بلندگوی مسجد خطاب به سلیمی زاده گفتم: آن چیزی که در دست توست، اگر در دست یک پیرزن هم باشد، جرأت سر و صدا پیدا می کند.
ادامه مطلبآقای سید صادق روحانی از علمایی بود که اتفاقا به مطرح شدن نام آقای منتظری در مقام مرجعیت انتقاد داشت و از ابراز علنی این مسئله هم ابایی نداشت.
ادامه مطلبشهید بروجردی آمد و برای حدود ۳۴ نفر در پادگان پس از خواندن دعای کمیل و نماز جماعت برای آنها سخنرانی کرد و از لزوم استقامت گفت.
ادامه مطلبیک نفر از خودشان به عنوان مجری شروع کرد از اعضای حزب توده سؤال کردن درباره مواردی که خیانت های حزب توده را به کشور اثبات می کرد.
ادامه مطلبدر حین شلاق زدن، یکی بالای سرم می آمد و می خواست از فلان کس یا از نهضت اسلامی بیزاری بجویم. من مخالفت می کردم و آنها به زدن ادامه می دادند.
ادامه مطلبقذافی به مسئول دفترش گفت: به فرمانده گروه موشکی بگویید یک گروه از بچه ها را معرفی کنند که ده تا موشک و یک سایت پرتاب کننده آماده کنند.
ادامه مطلبتا گفت ایشان گل آقاست، امام گفت: تویی؟ شروع کرد به خندیدن. من گفتم: آقا به جد شما من ضدانقلاب نیستم، من مريد شما هستم. گفت: می دانم.
ادامه مطلبهمسرم وارد پادگان شد، من هم با یک ترفند ظریف به دنبال ایشان رفتم. وقتی با آقای هاشمی روبرو شدیم، او از این شیوه ملاقات خوشحال بود و می خندید.
ادامه مطلبگفتم: بیا برویم وسایلمان را برداریم. الان هواپیما می نشیند. وقتی پلکان را گذاشتند، نمی گذاریم آقای خامنه ای پیاده بشوند و به ایران بر می گردیم.
ادامه مطلبوقتی مرحوم دکتر کاظمی آشتیانی قضیه را می گفت، هم خودش گریه اش گرفت، هم آن جوان که در مجلس بود، گریه اش گرفت. بنا کردند گریه کردن.
ادامه مطلبگفت: من این کار را نمیکنم. گفتم: چرا؟ مگر تو از تیم تخریب نیستی؟ گفت: تا ده میلیون به من وام ندهی من این کار را انجام نمیدهم.
ادامه مطلبوقتی این ابیات را خواندم دیدم شهریار از من خواسته که او را معمم کنم و به پوشیدن لباس روحانی مفتخر سازم. می دانستم در حوزه درس خوانده است.
ادامه مطلب