ورود به مجلس دوم برای من قدری غیرمترقبه بود. بعد از جریان ۸ شهریور و ۷ تیر و آن حوادث عظیم، ما میخواستیم در تهران برای برگزاری کنگره حزب جمهوری اسلامی جمع شویم. من آن موقع در کرمان بودم. وقتی به این فکر کردم که بقیه سیف انقلاب میخواهند در کنگره حزب جمع بشوند؛ اگر یک دفعه بمبی منفجر شود، دیگر چیزی نمیماند. بدنم لرزید.
سراسیمه زن و بچه را ول کردم و گفتم: من به تهران میروم. دعوت هم نشده بودم. وقتی رسیدم تهران بلافاصله به حزب رفتم و خب خیلی هم شناخته شده نبودم. آنجا گفتم: من آمدهام برای کنگره. خیلی هم کاربلد نیستم، برای امنیت و اینها. ولی آمدم هرچه که به عقلم میسد اینجا انجام دهم و کمک کنم. کنگره هم اتفاقاً در همین اردوگاه شهید باهنر بود. قبلش قرار بود در جماران برگزار شود. خدا رحمت کند آقای سرحدیزاده و آقای حائریزاده را. بنده به همراه اینها شدیم مسئول ستاد برگزارکننده کنگره. آقای جاسبی هم به اصطلاح قائم مقام دبیرکل بود و خود دبیرکل هم آقای آیتالله خامنهای بودند. به این صورت در تهران ماندگار شدیم.
بعد از آن، از کرمان آمدند و گفتند که بیا کاندیدای انتخابات بشو؛ وقتی این را گفتند، واقعاً بغض گلویم را گرفت؛ گفتم مملکت اینقدر بیآدم و بیشخصیت مانده که حالا من، یک جوان ۲۷ ساله بروم نماینده مجلس بشوم؟ من کجا و مجلس کجا؟ بالاخره ما را قانع کردند که فعلاً ما غیر از تو کسی را نداریم و باید بیایی و به گردنمان افتاد.
من موقعی که آمدم به مجلس شاید تا یک سال فقط مینشستم و گوش میدادم که چیزی یاد بگیرم. نه اظهارنظری میکردم و نه موضعی میگرفتم؛ مثل یک دانشآموز ساعی و درسخوان نشسته بودم که کار یاد بگیرم. تا اینکه به دوره دوم ریاست جمهوری حضرت آقا رسید و روز تحلیف؛ و ایشان مجبور شد دوباره آقای مهندس موسوی را به عنوان نخست وزیر معرفی کند. روز تحلیف، من یک سخنرانی کردم که اولین نطق مجلس من بود که خیلی هم در کشور سروصدا کرد…
سخنرانیهای آن موقع با قرعه معلوم میشد؛ روز سخنرانی ما اتفاقاً به روز تحلیف افتاده بود. روز تحلیف معمولاً رئیس جمهور در مجلس سخنرانی میکند و معمولاً سخنرانی قبل از دستور ندارد. طبق قرعهکشی اسم من آن روز درآمده بود. دو روز قبلش آقای هاشمی پیام فرستادند که پس فردا تحلیف داریم و نوبت تو هم هست که باید سخنرانی کنی؛ ولی سخنرانی نکن؛ بگذار دو روز بعدش. من هم ـ معذرت میخواهم ـ جوان و سرتق بودم؛ گفتم: الا و لابد من باید همان روز سخنرانی کنم. هرچه گفتند این با نظم و انظباط و برنامه نمیخواند، گفتم این حق آییننامهای من است. اگر اجازه ندهید وسط تحلیف تذکر آییننامهای میدهم و برای سخنرانی بلند میشوم؛ چون هر نمایندهای تذکر آییننامهای بدهد، نطقهای مجلس قطع میشود و باید این تذکر را جواب بدهند. گفتم این حق قانونی من است؛ گفتند: چرا؟ گفتم: من سخنرانیام را آماده کردهام برای روز تحلیف؛ روز بعد از تحریف دیگر به درد نمیخورد.
آخر آن بندگان خدا تسلیم شدند و صبح وقتی رئیس مجلس، آقای هاشمی زنگ را زد؛ آقای منشی اعلام کرد که اول قرائت کلام الله مجید، دوم سخنرانی آقای مهندس باهنر و سوم مراسم تحلیف. ملت تعجب کردند که یعنی چه؟ سخنرانی باهنر؟ همه آمده بودند. بالاخره ما سخنرانی را شروع کردیم و یه فراز خطاب به آقای مهندس موسوی داشت که تو نخست وزیر امام هستی؛ امام تو را نخست وزیر نگه داشته؛ آقای خامنهای نمیخواست تو را نخستوزیر بگذارد…
گفتم کاری بکن که در دوره دوم نخست وزیری، آبروی امام و انقلاب و نظام را حفظ کنی. باید وحدت داشته باشی. مهندس موسوی هم نشسته بود. یک خطاب هم داشتم به آقای خوئینیها؛ ایشان آن زمان دادستان بود. آن موقع تعدادی از جوانهای به اصطلاح حزبالهی در خیابان ولیعصر (عج) به صورت چند خانم بیحجاب اسید پاشیده بودند. آقای ناطق نوری وزیر که کشور بود، این جوانها را بازداشت کرده بود. آقای خوئینیها که حالا اصلاحطلب شدهاند، خطاب به وزیر کشور گفته بود که چرا اینها را بازداشت کردی؟ من دادستان هستم و باید دستور آزادیشان را بدهی. اینها حزب الهی بودند و به وظیفه شان عمل کردند. اینها را نمیدانم پخش میکنید یا نه؟…
خطاب کردم به آقای خوئینیها و گفتم جناب آقای خوئینیها، تو دادستان کشور هستی. مهمترین ارزش در این کشور اجرای قانون است. اگر کسی در این مملکت بخواهد سرخود قانونشکنی کند، فردا با داری با بنز در خیابان حرکت میکنی، جلوی تو را میگیرند، پیادهات میکنند و میگویند تو مسئول هستی، برو سوار موتور سیکلت بشو. تو دادستان هستی. فردا نوبت خودت میشود؛ پس فردا نوبت دیگری میشود. گفتم اگر قانونشکنی بشود، اولین فدائیان قانونشکنی خود شماها خواهید بود. کسی که رفته اسید به صورت مردم ریخته، باید بازداشت شود…
همه سران مملکت هم بودند و گوش میدادند. ما هم از این موقعیت سوءاستفاده کردیم و صحبت من که تمام شد، همه گفتند: احسنت احسنت. بعد همه احسنتها که تمام شد، خدا رحمت کند مرحوم فؤاد کریمی نماینده اهواز را. خیلی دوستش میدارم؛ از آخر مجلس بلند شد گفت: باهنر! نه احسنت، نه احسنت، نه احسنت. چون بالاخره طرف به اصطلاح چپی بود و ما راستی بودیم و از این حرفهای ما خوشش نیامد. بعد از جلسه تحلیف رفته بودیم برای پذیرایی و من نزدیک میز پذیرایی ایستاده بودم و آقایان سران داشتند میآمدند؛ آقای هاشمی و آقای خامنهای و آقای موسوی اردبیلی و آقای خوئینیها؛ همه داشتند میآمدند. آقای خامنهای هم که زیرک؛ حدود ۱۰ متر مانده بود به من برسد، مرا هم همه میدیدند، عصایشان را بلند کردند و گفتند: ببین آقای باهنر! من جزو احسنتیها بودم؛ جزو نه احسنتیها نبودم. یادت باشد. میتوانست یواشکی بیاید در گوشم بگوید ولی بلند گفت.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران، ۱۴۰۱/۱۱/۱۵، کدخبر: ۱۵۸۳۶۳۱، گفت و گو با مهندس محمدرضا باهنر
بازدیدها: ۰











