باید کوزه را آب بکشم.
شیخی پرسید: تو سید حاج آقا روح الله هستی؟ آقا مصطفی پاسخ مثبت داد. او گفت: پس باید بروم این کوزه را آب بکشم، چون پدرت درس فلسفه می گوید!
ادامه مطلبشیخی پرسید: تو سید حاج آقا روح الله هستی؟ آقا مصطفی پاسخ مثبت داد. او گفت: پس باید بروم این کوزه را آب بکشم، چون پدرت درس فلسفه می گوید!
ادامه مطلبامام فرمودند: کسی از تهران با بلیط دو سره مامور شده است که بیاید اینجا که دو مطلب را به من بگوید. یکی علیه شریعتی و دیگری علیه آقای مطهری
ادامه مطلبهمه آسیب دیده بودند و خونریزی داشتند. مهمترین کار ما این بود که شریان خونریزی دهنده اصلی را ببندیم، جراحت را پانسمان فشاری و محکم کنیم.
ادامه مطلبیکی از نزدیکان آقای احمدی نژاد با من تماس گرفت و در خواست کرد که یک نفر از بانک مرکزی در پستی نباشد. ایستادگی کرده و گفتم امکان ندارد.
ادامه مطلبقابل قبول نبود که بخواهد کودتایی رخ بدهد، چراکه مردم عاشق امام و انقلاب بودند و اصلاً نمیشد تصور کرد که کودتایی رخ بدهد و به نتیجه هم برسد.
ادامه مطلبمن تا مدتی بعد از ۲۲ بهمن هم که گذشته بود بارها به این فکر میافتادم که ما خوابیم یا بیدار و تلاش میکردم که از خواب بیدار شوم.
ادامه مطلبامام گفتند: من اول شما را امتحان میکنم. گفتند: امتحان کنید. امام گفتند: سه موضوع هست، به امام زمان (عج) بگویید اینها را حل کنند.
ادامه مطلبوسط خواندن حمد، امام جماعت شروع کرد سرش را خاراندن، یک دفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر!!خیلی خنده ام گرفت.
ادامه مطلببعد از اعدام گودرزی اعلامیهای در خارج از کشور منتشر شد که او را شهید ششم قلمداد کردند. در ادبیات انقلابی شیعه دو، سه شهید مهم داریم.
ادامه مطلبکمکم با تحت تاثیر قرار گرفتن از دکتر شریعتی با مسائل سیاسی آشنا شدم. بعد همزمان شد با جلساتی که آیتالله خامنهای در مسجد کرامت میگذاشت.
ادامه مطلبآقای شجریان در آمریکا بستری بود، من به آقای رحمانیفضلی، وزیر کشور گفتم اگر شجریان فوت کند باید به فکر کنترل تهران باشید.
ادامه مطلبمنافقینی که در همهجا بودند، پلاکاردهای بسیاری آوردهاند. آقای خامنه ای به من گفت: من که دیشب گفتم تحصن در مسجد باشد، میدانستم اینها اذیت میکنند.
ادامه مطلبدر همان بجنورد گروهی از اعضای منافقین آمده بودند و قصد ترور کاسب کتابفروشی را داشتند و گفته بودند این آقای کتاب فروش که مغازهاش مرکز جمع شدن جوانان انقلابی است را ترور کنید تا تنبیهی برای انقلابیون باشد.
ادامه مطلبمسلحین مجید را سر و ته از درخت آویزان میکنند، بدنش را گلولهباران میکنند و سرش را میبرند و بدنش را قطعهقطعه خرد میکنند و آتش میزنند.
ادامه مطلبآقای هاشمی آن را مطرح کردند؛ اما با اکثریت قاطعی رد شد! با اینکه ایشان هم گفتند که این نظر امام است، اما فقط عدهی معدودی به آن رأی دادند!
ادامه مطلبگفت: سپاه ايران براى فتح قدس به لبنان نخواهد آمد. جنگ ايران و عراق پايان مىيابد و ميان سربازان آنها گُل رد و بدل مىشود.
ادامه مطلبسخنان کارتر در پایان ماه محرم ایراد شد. قبـل از محرم بسیاری از مفسران سیاسی پیش بینی می کردند که محرم، ماه سرنوشت سازی برای شاه خواهـد بود.
ادامه مطلبمیگفتند یعنی چه آقای مطهری کنجی مینشیند و کتاب مینویسد؟ بیاید مثلاً سخنرانی مبارزاتی انجام دهد یا شور انقلابی به جامعه بدهد.
ادامه مطلبنامه به آقای خاتمی نوشتم که آقای خاتمی! وزیر شما به مدیرمسئول توهین کرده! آن هم راجع به خبری که درست بوده! وزیر چه حقی دارد که توهین کند؟!
ادامه مطلبما یک شب در خدمت امام بودیم. من از ایشان پرسیدم نظر شما نسبت به فلان کس چیست؟ امام یک تأملی کردند، گفتند: نمی شناسم.
ادامه مطلبرفتم استعفای خود را به رییس جمهور بدهم. نبودند. پاکت حاوی استعفا نامه را به رییس دفتر ایشان تحویل دادم و گفتم این استعفا برگشت ناپذیر است.
ادامه مطلبدکتر احمدی نژاد اصرار داشت که با توجه به اهمیت امور در سفارت وین به ویژه اینکه آنجا سفارت مالی ماست، به اتریش بروم.
ادامه مطلبآقای مهاجرانی از من دلخور شده بود. لذا من تهرانتایمز هم که رفتم یک سال و نیم ایشان تلاش کرد که من کارت مدیرمسئول را نگیرم.
ادامه مطلبصفحه «بازار مکاره» داشتیم و ارتباطاتی به این شکل با فضای خارج از کشور ایجاد کردیم. این باعث شد نامه مینوشتند، بحثهایشان را مطرح میکردند.
ادامه مطلببعدها یکی از عواملی که باعث به فکر واداشتن من شد این بود که چرا انجمن حجتیه اینقدر مورد قبول و حمایت دستگاه اطلاعاتی کشور است؟
ادامه مطلبدر روستایی از مردم پرسیدم: خوشحالید که این راه ساخته شد؟ گفتند: بله! این پلنگ خمینی است که میآید نعره میکشد و جاده میسازد.
ادامه مطلبامام فرمودند: اینکه مبارزه نیست و اینها شما را به خود مشغول نکنند. ما دوباره جا خوردیم. پرسیدیم: مبارزه نیست؟! پس چه چیز مبارزه است؟!
ادامه مطلببولدیرفی که من به عنوان دیپلماتی ورزیده، سیاسی و خوش برخورد می شناختم، چنان منفعل شده بود که صورتش سرخ شده مدام عرق می ریخت.
ادامه مطلبگفت: تبعیدیهای ایرانشهر در سه شهر توزیع خواهند شد؛ یکی به جیرفت، دیگری به ایذه، و سومی به اقلید اعزام میشوند.
ادامه مطلبناگهان یکی از بچهها مرا صدا زد و گفت: اینجا یک دست افتاده است که میگویند برای حاج قاسم است. مرا آنجا برد، دنیایم خراب شد.
ادامه مطلب