تیر مستقیم
نیروهای دشمن تا نزدیکیهای اهواز جلو آمده بودند. شهرهای دیگر مثل شوش و دزفول و اندیمشک هم زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشتند.
ادامه مطلبنیروهای دشمن تا نزدیکیهای اهواز جلو آمده بودند. شهرهای دیگر مثل شوش و دزفول و اندیمشک هم زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشتند.
ادامه مطلببه مجلس رفتم و دیدم خبر شروع عملیات برای آزادسازی خرمشهر در فضای مجلس پیچیده و همه خوشحال هستند. هنگام تنفس با جبهه تماس گرفتم.
ادامه مطلبامام گفتند: اگر من جای شما بودم وقتی سر و کله اولین ناو جنگی امریکایی در آبهای خلیج فارس ظاهر شد همان وقت آن را با موشک میزدم.
ادامه مطلبیکی از آقایان وارد شد و سکوت را شکست و گفت: آقایان طیب و حاج اسماعیل رضایی اعدام شده و امشب آنان را دفن کردند. نماز لیله الدفن را فراموش نکنید.
ادامه مطلببا رسیدن به حرم، دیگر کسی جلودار بچه ها نبود. در حرم حضرت ابوالفضل، یک فریاد، شاخه سبز درخت قلب ها بود: ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار!
ادامه مطلبگفتم: وقتی عازم عتبات شدم، به دوستان و آیت الله بهشتی وکالت دادم که هر اعلامیهای صادر میکنید، امضای من هم پای آن باشد.
ادامه مطلبتوجه همه مردم پاکستان و دیپلمات های مقیم را به این نکته جلب کردم که ما نسبت به مسئله کشمیر حساسیت داریم و حامی مردم هستیم.
ادامه مطلباگر به ما مژده می دادند که ۲۰ گردان تازه نفس در اختیارتان قرار بدهیم به قدر پیام امام نمی توانست موجب ارتقاء روحیه مان بشود.
ادامه مطلباین ماجرا در آن دعوای قم مطرح شد که دنبال مال نباشید و فقط دنبال کارهای معنوی باشیم و انقلاب را از این جهت آلوده به مسائل مالی نکنیم.
ادامه مطلبخیلی از روحانیون به چند مرجع نجف یا قم معتقد بودند، اما شهید مدنی جز امام خمینی، کسی را به عنوان مرجع معرفی نمیکرد و ایشان را تنها منجی کشور میدانست.
ادامه مطلبمن به دفتر آقای روحانی رفتم و ایشان به من گفتند: به صورت محرمانه آقای بشار اسد صبح به ایران آمده و الان هم با آقا ملاقات دارند.
ادامه مطلبگفت: من تا قبل از این رأی اعتماد، چهار فرزند داشتم از امروز به بعد یازده میلیون فرزند دارم و باید پاسخگوی این بچهها باشم.
ادامه مطلبآقای مسعود بارزانی، ریاست اقلیم کردستان عراق، اعلام کردند: من واقعاً نمیدانم چطور از جمهوری اسلامی تشکر کنم.
ادامه مطلبامام دستور قاطعی داد که هر کس حجاب را نمی خواهد حسابش را تصفیه کنید، باز خرید کنید برود. تعدادی از خانم ها پذیرفتند و رفتند.
ادامه مطلبدر آن دوران در نجف، آیت الله العظمی خویی در مسجد الخضراء نماز می خواندند. من خودم در این مسجد حضور داشتم که بعد از نماز، یک نفر با صدای بلند اعلام کرد که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی پیروز شد و همه تکبیر گفتند.
ادامه مطلبجنجالی تازه ای در تبریز به راه افتاد، سبب این جنجال مقاله ای بود به نام: بهانه ها را از دست خائنان باید گرفت، منتسب به آقای خلخالی بود.
ادامه مطلباولین نماز جمعه را در تاریخ ۱۸ فروردین ۷۱ اقامه کردم، در آغاز با مشکلاتی مواجه بودم، ولی با صبر و استعانت از خدا به تدریج برطرف شد.
ادامه مطلببه بهآذین گفتیم: آن متاع گرانبها شما هستید! ولی مشکل این است که شما به دشمنان وطن که شما را از ما دزدیدهاند اعتماد بیشتری دارید.
ادامه مطلببه شهید مدنی گفتیم: شما سالی حداقل سه چهار ماه در همدان هستید، اجازه بدهید، برای شما خانهای تهیه کنیم. فرمود: من خانه نیاز ندارم.
ادامه مطلبکمال یاسینی یک روز به سلول عباس آمد. او چند نفر را ترور کرده بود. با او رو به رو شد و پرسید: عباس ما واقعا اشتباه کردیم؟ عباس گفت: متاسفانه اشتباه کردیم.
ادامه مطلبوقتی شهید رجایی پیکر شهید بهشتی را دید بسیار متأثر شد. دیگر توانایی ایستادن روی پای خودش را هم نداشت. برایش یک صندلی آوردند.
ادامه مطلبدر غروب ۲۲ بهمن ۵۷ فجر انقلاب اسلامی طلوع کرد. قطعاً کمتر کسی از ما این شب را آسوده خوابید؛ نه از بیم و هراس بلکه از اندیشه آنچه روی داده است.
ادامه مطلبآقای سعیدی گفت: چرا دیر آمدی و آقای هاشمی جواب داد: می دانی بد کاری کردی این جلسات را درست کردی. نه تنها تعدیل نمی شود بلکه خصومت را بیشتر می کند.
ادامه مطلبماشین چمران از راه رسید. تا مرا دید، با تعجب گفت: اِ، شما اینجا؟ گفتم: من که به شما گفتم اینجا کار دارم. گفت که من عقل ندارم و از این حرفها.
ادامه مطلبتوهین شد که آخوند نباید باشد. خلاصه تقریباً پذیرفتند که دکتر حبیبی نمی تواند و بنی صدر یک شاخ گاوی است و کاریش هم نمی شود کرد و نفوذ دارد.
ادامه مطلبجوانان به سوی سر در سازمان اطلاعات پیش رفتند و عکس امام را بر بالای در سازمان اطلاعات نصب کردند. جمعیت صلوات می فرستادند.
ادامه مطلبآقای مطهری و آقای بهشتی و آقای انواری وسیلهی ارتباط هیئتهای مؤتلفه با امام و مرحوم آیت الله میلانی بودند. یادم است بعد از کشته شدن منصور آقای انواری را گرفتند. بعدها شنیدم که آقای انواری واسطهی نقل فتوا بودند.
ادامه مطلبوسیلهی نقلیهی ما در این سفر یک ماشین سواری قراضهی قدیمی گازوئیل سوز بود که مال آقای مسعودی بود و رانندگی آن را یکی از مؤمنان علاقهمند به انقلاب بر عهده داشت.
ادامه مطلبآقای خامنهای هم که زیرک؛ حدود ۱۰ متر مانده بود به من برسد، مرا هم همه میدیدند، عصایشان را بلند کردند و گفتند: ببین آقای باهنر! من جزو احسنتیها بودم؛ جزو نه احسنتیها نبودم. یادت باشد.
ادامه مطلبگفتند: آمدهاند با امام بیعت کنند. اجازه نداری عکس بگیری! گفتم: بگذارید یک عکس بگیرم که برای شما سند باشد. طوری میگیرم که صورت کسی دیده نشود!
ادامه مطلب