احضار سفیر شوروی
بولدیرفی که من به عنوان دیپلماتی ورزیده، سیاسی و خوش برخورد می شناختم، چنان منفعل شده بود که صورتش سرخ شده مدام عرق می ریخت.
ادامه مطلببولدیرفی که من به عنوان دیپلماتی ورزیده، سیاسی و خوش برخورد می شناختم، چنان منفعل شده بود که صورتش سرخ شده مدام عرق می ریخت.
ادامه مطلبتوجه همه مردم پاکستان و دیپلمات های مقیم را به این نکته جلب کردم که ما نسبت به مسئله کشمیر حساسیت داریم و حامی مردم هستیم.
ادامه مطلبموقع گفتگو متوجه شدم که روی میز آقای اجرتون یک زیرسیگاری است که در کف آن نوشته شده است «محمد رسول الله» گفتم: این کار شما توهین آمیز است.
ادامه مطلبگورباچف خطاب به آیتالله جوای گفت ببینید اول من دست دادم تقصیر من بود، رفتید ایران به این خانم گله نکنید، تقصیر من بود و من نمیدانستم.
ادامه مطلبآقای صانعی و انصاری نشسته بودند. دیدم آقای شواردنادزه واقعا رنگش پریده و دارد با لکنت زبان جواب را میخواند، مترجم هم برای امام ترجمه میکرد.
ادامه مطلباعلام کردیم نه فقط مشروب نمی خوریم، بلکه در میهمانی ها شما هم نباید بخورید، چرا که ما اصلا سر میزی که مشروب سرو شود حضور نخواهیم یافت.
ادامه مطلبگفتیم: ما ایرانی هستیم. با این حرف او یک باره گفت: آهان! ایرانی. ایران، خمینی، اعدام. این کلمه آخر چنان روحم را آزرد که سابقه نداشت.
ادامه مطلبگفت: کامیون ها از کویر و بیراهه هایی که می شناسند می روند و بار را در زاهدان تخلیه می کنند. قاچاق کالا به این شکل علنی برای من تازگی داشت.
ادامه مطلبامام گفت: من نیازی به این کار نمی بینم، ولی اگر شما می خواهید اقداماتی کنید، مانعی ندارد. شما بدانید من به مرگ طبیعی خواهم مُرد. متحیر شدیم.
ادامه مطلبگفتم: بیا برویم وسایلمان را برداریم. الان هواپیما می نشیند. وقتی پلکان را گذاشتند، نمی گذاریم آقای خامنه ای پیاده بشوند و به ایران بر می گردیم.
ادامه مطلبامام خمینی جمله معروفی داشتند که «صدام باید برود.» این مطلب یک سیاست کلی برای وزارت امور خارجه بود و ما نیز همین سیاست را دنبال می کردیم.
ادامه مطلبناگهان با صحنه ای روبرو شدم. سید بزرگوار محتشمی چهره اش و پیراهن سفیدش که غرق در خون بود نامتعادل از انتهای راهروی سمت چپ نمایان شد.
ادامه مطلبحسنین هیکل گفت: وقتی موضع رهبری شما را در موضوع سوریه و شناخت عمیق عقبه توطئهای که در سوریه و منطقه شکل میگیرد فهمیدم، متعجب شدم.
ادامه مطلبامام فرمودند: من در جریان فعالیت شما هستم. خیلی برای شما دعا کردم. خیلی کار سختی بود و شما موفق شدید، خیلی مهم بود.
ادامه مطلبمی گویم: نکند دوباره یک کاروان با تیربار و صورت های پوشیده به این خیابان بیایند و چند نفر از یک بنز استیشن زرهی پیاده شوند و ماجرای ربوده شدنم تکرار شود!
ادامه مطلبمخالفانم نامه امام را مطرح کردند که تنها کسی که در دولت راجع به مسائل خارجی از جمله آمریکا، اسرائیل و فلسطین اظهار نظر می کند آقای محتشمی پور است.
ادامه مطلبروز پنجم دیدیم که نیرویی نیامد و روند اعزام متوقف شد. با ایران تماس گرفتیم، گفتند: امام مخالفت کرده اند و دستور داده اند که نیرو به سوریه اعزام نشود.
ادامه مطلبهمسر دکتر فاطمی در آن روز از من کیف دکتر فاطمی حاوی وسایل شخصی مثل عینک و خودکار و ... را نیز به عنوان یادگار خواستند.
ادامه مطلبراننده اتومبیل برای فرار از صحنه تصمیم داشت وارد آخرین خیابان واقع در سمت راست، در اتوبان مدرس شود. اما اصابت گلوله به قلب وی باعث شهادتش شد.
ادامه مطلبدر جلسه شورای معاونان وزارت امور خارجه، آقای ولایتی گفت: از دادستانی کل تماس گرفته و گفتهاند تقی محمدی در زندان خودکُشی کرده است.
ادامه مطلبصدای جمهوری اسلامی از ترور و شهادت علامه عارف حسینی، رهبر شیعیان و نماینده ایران در پاکستان به دست گروهی ناشناس خبر داد.
ادامه مطلبنتیجه این تفکر هم همین شد که پس از گذشت سالها هنوز بسیاری از امور در کشور ناهماهنگ است و مدیران بسیاری از بخشها همچنان پاسخگو نیستند!
ادامه مطلبنظر آقای هاشمی این بود که باید همکاریهای تجاری ایران و شیعیان پاکستان گسترش یابد تا درآمدهای ناشی از آن صرف تقویت شیعیان در پاکستان گردد.
ادامه مطلبپس از سفر آقای اسحاق خان به ایران، در پاکستان فردی به نام فضل حق را ترور کردند و این ترور را به ایران منتسب کردن تا آثار سفر خنثی شود.
ادامه مطلبگفتند: چون دیروز آقای ولایتی باعث تأخیر یکی از هواپیماها به مدت یک ساعت شده بود، ما امروز تلافی کار دیروز وزیر امور خارجه را کردیم!
ادامه مطلبشوارد نادزه نیم ساعت زودتر آمده بود. امام که وارد شد، ایشان خواست دست بدهد، دید امام به سمت کاناپه رفت، او هم به سمت صندلیش رفت و نشست.
ادامه مطلبتقاضای گرومیکو این بود که حکومت کمونیستی افغانستان را به رسمیت بشناسیم. امام فرموده بودند: در کاری که به نفع مردم افغانستان نباشد، وارد نشوید.
ادامه مطلبپس از برگشت از مسکو، خدمت امام رسیدیم و دستشان را بوسیدیم و ایشان فرمودند: مارکسیسم تمام شده بود یا نه؟ گفتم: صد در صد تمام شده بود.
ادامه مطلبشهید نوری هنوز زنده بود و ناله می کرد. گفت: شاهسون سوختم! خلاصم کن! به من کمک کن! دوستانم، همکارانم جلوی چشمم تکه و پاره شدند.
ادامه مطلبپرسید: شما جلسات علنی مشروب نمی خورید یا در جلسات خصوصی هم مشروب نمی خورید؟ گفتم: ما نه علنی و نه خصوصی، مشروب نمی خوریم.
ادامه مطلب