ختم غائله
آن نوجوان را در قطعه شهدا دفن کردند. پس از بررسیهای انجام شده مشخص شد که این نوجوان با شلیک تیر منافقین شهید شده است.
ادامه مطلبآن نوجوان را در قطعه شهدا دفن کردند. پس از بررسیهای انجام شده مشخص شد که این نوجوان با شلیک تیر منافقین شهید شده است.
ادامه مطلبآن نوجوان را در قطعه شهدا دفن کردند و جزء شهدا قرار گرفت. البته پس از بررسیهایی مشخص شد که این نوجوان با شلیک تیر منافقین شهید شده است.
ادامه مطلبقرار شد که من هر هفته یک ساعت با او صحبت کنم. امیرانتظام میگفت: من یک زن و دو بچه دارم که آنها در سوئیس هستند و هیچ کس را در ایران ندارم.
ادامه مطلبيك گروه كمال آبادی در تاريكی شب، از روی ترس كاظم ثامنی از فرماندهان سپاه را به خيال اينكه ضدانقلاب است به رگبار بست و به شهادت رساند.
ادامه مطلبیکی از مردان بزرگ ما شهید تندگویان است که در تمامی لحظات که در اسارت بود و شکنجه میشد، هر لحظه شهید میشد و یک کلمهی آری به دشمن نمیگفت.
ادامه مطلباین نامه در روزنامه اطلاعات چاپ شد و خیلیها درخواست کردند از هلال احمر که آدرس این دختر را به ما بدهید که ما برویم ولی ما این کار را نکردیم.
ادامه مطلبآقای بازرگان آمد، ایشان هم گفت که: موافقت نکرده است. بعد معلوم شد ایشان نشسته پای تلفن به آقای بازرگان تلفن کرده و گفته آقا بقیه موافق هستند.
ادامه مطلباستاد شهریار در پاسخ به سؤالی در مورد بهترین غزل گفت: به نظر من همین شعار مردم که میگویند: خدایا! خدایا! خمینی را نگهدار، بهترین و زیباترین غزل است.
ادامه مطلبکیانوری به من گفت: یک مأموریت برای تو دارم. گفت: یکی از افراد ساواکی متعلق به جریان ضدانقلاب هست که اینها میخواهند در نماز جمعه بمبگذاری کنند.
ادامه مطلبمن در اين باره با آقای بهشتی برخورد بدی داشتم. نوبت گرفتم و گفتم: من خيلی از اين صفای شما كه دارد در جای بدی به كار می رود، نگرانم.
ادامه مطلبشانزدهم یا هفدهم آبان ماه در بـُن بودم که حاج سید احمد آقا زنگ زد و گفت که امام فرموده اند: شما مسئولیت روزنامه کیهان را بپذیرید.
ادامه مطلبانقلابی که ما مردم به پیروزی رساندیم میراث کهن تشیع خونین را همراه داشت و ما باید صبح پیروزی دو مرکز شمال و جنوب تهران را ویران میکردیم.
ادامه مطلبگفت: یک نفر آمد و مرا نجات داد که او هم پدر من است و هم عمویم، هم برادر و دایی و مادرم، او همه کاره من است. او شیخ حسین انصاریان است.
ادامه مطلببعد از انقلاب صاحبان کابارهها را احضار کردیم و دستور دادیم آن شغل را ترک کرده، به شغل دیگری روی آورند. به زودی در آن مراکز کارهای مفیدی راه اندازی شد.
ادامه مطلبدیدم دارند یک نفر را به شدت کتک می زنند. جلو رفتم و دیدم آقای رشیدیان است، نماینده مردم آبادان. خیلی ناراحت شدم و با تندی با آنها برخورد کردم.
ادامه مطلببه من خبر دادند که بچههای کمیته در رستمکلا رفتند و باغ کاوس را گرفتهاند. کاوس یک زرتشتی بود که در ایام محرم برای حضرت ابوالفضل نذری میداد.
ادامه مطلببنیصدر گفت: نگران نباش. چون که چه شما و هیچ کس دیگر نمیتواند کاری را انجام دهد. یک ریال در خزانه نیست، بوی الرحمن این دولت به مشام میرسد.
ادامه مطلبدر مسجد جامع ورامين، منافقين به بهشتی اهانت کردند، مردم در صدد برآمدند به آنها حمله کنند، ولی بهشتی مانع شد. جلسه را آرام کرد و به سخنرانی ادامه داد.
ادامه مطلبگفتم: عجیب است، اینها همه یک اقلیت مذهبی هستند و همه خارج از کشور می روند. یکی دو روزی بود که مسافران خارج از کشور بیشتر یهودی بودند.
ادامه مطلبخاطره شیرین من از ماجرای کودتای نوژه این بود که با پیشنهاد من و موافقت حضرت امام، جمعی از کودتاچیان نادم آزاد شدند و به ارتش پیوستند.
ادامه مطلبآیت الله گلپایگانی گفت: خداوند بعد از ۱۴ قرن از زمان پیامبر (ص) این لباس را به تن آیت الله خمینی دوخته است. هیچ کسی نمی تواند کار او را انجام بدهد.
ادامه مطلبمثله اش کرده و کاغذی روی سینه اش گذاشته بودند: این سزای کسی است که از انقلاب و رژیم خمینی دفاع کند. سزای کسی که عکس خمینی در خانه اش دارد.
ادامه مطلبگودرزی یک کشیده بیشتر نخورد و همان ابتدای کار از مسیر بازداشت تا زندان اعتراف کرد. بچههای گروه فرقان هم به توصیه گودرزی کم کم اطلاعات دادند.
ادامه مطلبفحش داد. بلند شدم و از زندان بیرون رفتم. کچویی زنگ زد و گفت: با آیتی چه کار کردی؟ آیتی با پاچه شلوارش خودش را دار زده و کُشته است.
ادامه مطلبامام فرمود: برو روزنامه اطلاعات و هر کاری که میتوانی بکن. به تو کسی نمیتواند تهمتی بزند. چیزی به تو نمیچسبد، برو و با قدرت کارت را بکن.
ادامه مطلببرای سالگرد شهادت شهید مطهری شعری سرودم. گفتم آقای راغب یک آهنگی به من بده. او با دهانش یک چیزی زمزمه کرد و من گفتم فردا شعرش را می آورم.
ادامه مطلبشهید بهشتی گفتند: بگذار مردم همان طور که هستیم ما را ببینند. اگر ما به مردم یاد بدهیم که ما را همین طور که هستیم، بپذیرند ارتباط ما با مردم بهتر می شود.
ادامه مطلبامام با تعجب فرمود: مگر قرار است در هر شماره عکس بنده روی مجلهتان چاپ کنید؟ نخیر. به هیچ وجه حتی در داخل مجله عکس مرا چاپ نکنید.
ادامه مطلباین جوان بیچاره را به دلخراش ترین شکل ممکن کُشته بودند، سیمی را داخل آلت تناسلی او کرده به گردنش حلقه زده بودند و تمام استخوان هایش را شکسته بودند.
ادامه مطلبشوکه شدیم. مرگ خیلی دلخراش و وحشتناکی بود. تمام جنازه ها را مُثله کرده بودند، گوش و دماغ همه را بریده و پوست صورتشان را کَنده بودند.
ادامه مطلب