دو خاطره
گفت: من تا قبل از این رأی اعتماد، چهار فرزند داشتم از امروز به بعد یازده میلیون فرزند دارم و باید پاسخگوی این بچهها باشم.
ادامه مطلبگفت: من تا قبل از این رأی اعتماد، چهار فرزند داشتم از امروز به بعد یازده میلیون فرزند دارم و باید پاسخگوی این بچهها باشم.
ادامه مطلبوقتی شهید رجایی پیکر شهید بهشتی را دید بسیار متأثر شد. دیگر توانایی ایستادن روی پای خودش را هم نداشت. برایش یک صندلی آوردند.
ادامه مطلبشهید بهشتی گفت: ما به خاطر ارزش های اسلام قیام کرده و شعار داده ایم، قرار نیست خودمان به آن شعارها عمل نکنیم و ملتزم نباشیم.
ادامه مطلببه امام گفتم: شما از نظراتتان که برنگشتید و فتاوای شما هست. ما شما را قبول داریم. صـریح بگویید و اگر این راه را می پسندید، به اینها بگویید.
ادامه مطلبگفت به بهشتی بگویید پولهایی که به خارج برده، بدهد به ما برای زن و بچه هایمان خانه بخریم که اگر کُشته شدیم لااقل اینها خانه ای داشته باشند.
ادامه مطلبخانمی آمد که بد حجاب بود. من به او اعتراض کردم. بازرگان خیلی عصبانی شد و به دکتر حائری که از نهضت آزادی و رفیق ما بود، گفت این ساواکی نباشد!؟
ادامه مطلببرای بازدید جبهه ها و گذراندن ایام نوروز با رزمندگان و بررسی راه های فعال کردن جبهه ها و اطلاع از آخرین وضعیت خطوط جنگی، به جبهه رفتم.
ادامه مطلبابتدا جز آنکه به همراه مردم بگریم چه کاری می توانستم بكنم. ولی توجه داشتم که من برای گریه به آنجا نرفته بودم. خوب شد که مثل آنها شیون به راه نینداختم.
ادامه مطلبمرحوم حاج احمد آقا گفت: حق با کلاهدوز است. من هم با محسن موافقم، تو تلاش کن یک رای دیگر پیدا کنی و امروز تمامش کنید.
ادامه مطلباجازه حرف زدن به آن دو نفر را نداد. رو به من کرد و گفت: خیلی یکه تاز شدید. تکه تکه ات می کنیم. زود باش بگو سپاه، چقدر نیرو دارد؟
ادامه مطلبپیر زن داخل آلونک رفت و یک تکه پارچه مشکی که روی آن با هسته انگور نوشته بود: الله واحد، خمینی قائد با خود آورد. گفت: من چیزی ندارم که به امام و رزمندگان جبهه هدیه کنم.
ادامه مطلبامام گفت: من نیازی به این کار نمی بینم، ولی اگر شما می خواهید اقداماتی کنید، مانعی ندارد. شما بدانید من به مرگ طبیعی خواهم مُرد. متحیر شدیم.
ادامه مطلبامام طیف سیالی از نور بود که در ضمیر آگاه حاضران حسینیه رخنه می کرد و همه تصاویری را که پیش از دیدنش در ذهن ترسیم شده بود را درهم می شکست.
ادامه مطلبوقتی این ابیات را خواندم دیدم شهریار از من خواسته که او را معمم کنم و به پوشیدن لباس روحانی مفتخر سازم. می دانستم در حوزه درس خوانده است.
ادامه مطلبمجاهدین در زندان حسن فرزانه را تحویل نمی گرفتند و گاهی شوخی شوخی او را بدجوری می زدند. بعد از مدتی او را به زندان شیراز تبعید کردند.
ادامه مطلبشرط رهايي ناهيد را توهين به امام قرار داده بودند، اما ناهيد استقامت كرده و شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجيح داده بود.
ادامه مطلبیک روز من تمام این لنچ دارها را که معمولاً قاچاق میبردند، به بخشداری کُنارک دعوت کردم. به آنها گفتم: تا به حال برای دیگران قاچاق میکردید، از امروز برای ایران قاچاق کنید.
ادامه مطلبکارگردان برزخی ها ایرج قادری بود. داستانش این بود که یک عده ضد انقلاب که توطئه می کردند، به دلیل شروع جنگ از آن برزخ به سمت انقلاب برگشتند.
ادامه مطلبیک بار چند دختر را به اتهام شرکت در عملیات های گروهکی با اتومبیل به اوین آوردند اما آنها از ماشین پیاده نمی شدند، هر چه اصرار کردند فایده ای نداشت.
ادامه مطلبدر مورد کشمیری هم میگفتند که دو تا خودکار دارد با یکی کارهای شخصی را انجام میدهد و یکی کارهای اداری.
ادامه مطلبشخصی را دستگیر کرده بودیم و شب اعدام خانوادهاش را آورده بودند آخرین دیدارش را انجام بدهد. مادرش گفته بود که: من شیرم را بر تو حرام کردم، چون تو جلوی حسین زمان ایستادی. که ما همه گریهمان گرفته بود.
ادامه مطلبدر زمان دفن جنازه ها در بهشت زهرا یک جنازه اضافی داشتیم که اسم نداشت. یک هفته بعد نبش قبر شد و همسرش از دندانهای دکتر عضدی جنازه را شناسایی کرد.
ادامه مطلبدر آن زمان جناب آیتالله صافی در شورای نگهبان تشریف داشتند. ایشان خیلی دقت و سختگیری میکرد و واقعاً دقتهای بسیار جالبی داشتند.
ادامه مطلببه روحانی گفتند: ما در آسمانها دنبالت میگشتیم، او را از ماشین پیاده کرده و جلوی چشم خانوادهاش به شهادت رساندند. با لباس سپاه این کار را کردند.
ادامه مطلببهشتی گفت: ما انقلاب کردیم که آدم تربیت کنیم، نه اینکه مثل آجر قالب بزنیم. اگر خانم شما برود بازار و از سر بازار تا ته آن یک جور پارچه باشد، میتواند بگوید انتخاب کردم؟ انسان به انتخاب آدم میشود.
ادامه مطلبامام یک جمله به اینان فرموده بود که: بنی صدر چیزی نیست به اندازه سه ربع اش رفته و یک ربع از نفوذش مانده است. آن هم با یک تلنگر از بین خواهد رفت.
ادامه مطلبآقای بهشتی گفتند که: به آنها بگویید که من شما را بخشیدم، اما یک خواسته هم از شما دارم و آن اینکه از حالا به بعد تحت تاثیر تبلیغات دشمن قرار نگیرید.
ادامه مطلبدر قرارگاه نشسته بودم که دو سه ورق روزنامه جمهوری اسلامی را دیدم. دست بر قضا در یکی از آن صفحات فرهنگی روزنامه شعری از من چاپ شده بود.
ادامه مطلبامام گفتند: اعتنا نکنید؛ ما می توانیم! به دوستان گفتم: امام می گویند می توانید. آن هواپیماها، به همّت شما و با توانستن شما هنوز پرواز می کنند.
ادامه مطلبچند کلمهای نگفته بودم که یکهو یک انفجار تمام سالن را به هم ریخت. یک لحظه به خودم آمدم، دیدم موهای سرم آتش گرفته است.
ادامه مطلب