بعد فراغت از مراسم ازدواج و مرخصی چند روزه دوباره سر کار برگشتم. اواخر سال ۶۱ بچه های بنیاد تعاون سپاه برای عکاسی از پیکرهای شهدا سراغم آمدند. وظیفه مان این بود که روز قبل از تشییع شهدا می رفتیم بهشت رضا و از اجساد مطهر شهدا داخل تابوت عکس می گرفتیم تا عکسی از آنها را به عنوان سند داخل پرونده پرسنلی شان بگذارند.
معمولاً در روزهای قبل از تشییع، خانواده شهید برای اولین بار با پیکر فرزندشان روبه رو می شدند مشاهده این صحنه از قاب دوربین برایم خیلی سخت بود. این سؤال برایم پیش می آمد که این مادر برای بچه اش چه آرزوهایی داشته که برآورده نشده است یا وقتی خانواده و همسر شهید پیکر عزیزشان را می بینند چه اتفاقاتی برایشان می افتد.
معمولاً هم عکس های بعضی از شهدا را که جراحت و زخم زیادی در چهره شان بود به خانواده هایشان نمی دادیم که باعث ناراحتیشان نشود. سعی مان این بود طوری عکس بگیریم که زوایای هنری عکس های شهدا هم دیده شود. خاطرم است که یکی از شهدا خنده ای روی لبش داشت و از چهره خندانش عکس گرفتیم یا موهای بعضی از شهیدان مثل زُلف روی صورتشان ریخته بود و دید هنری ما را برای عکاسی بیشتر می کرد عکسهای این طوری را معمولاً به خانواده ها می دادیم تا در تشییع جنازه شهید استفاده کنند.
تصاویر بعضی از پیکرهای شهدا را نمی شد به دلیل شدت جراحتی که داشتند به خانواده ها داد. یادم است که چند شهید بی سر بودند یا اعضایی از بدنشان قطع شده بود و دست یا پا نداشتند. یکی از شهدا داخل تانک بود و بر اثر انفجار تانک کل بدنش سوخته و چیزی از بدنش باقی نمانده بود. در نظر من که عکاسی می کردم این شهدا مصداق این بیت بودند:
◾️ هر که در این بزم مُقرب تر است
◾️ جام بلا بیشترش می دهند.
با وجود همۀ این جراحت ها ولی برخلاف جنازه انسان های دیگر که چند ساعت بعد از مرگ چهره شان فرو می ریزد و متلاشی می شود، پیکرهای بیشتر شهدا سالم بود و آرامشی در چهره شان بود که در نگاه اول تصور می کردیم این شهید به خواب عمیقی رفته است. هر روز که کار عکاسی مان از شهدا تمام می شد با یکی از بچه های واحد تبلیغات شروع می کردیم به ظاهر کردن عکس ها در اتاقک تاریک لابراتوار.
آن قدر غرق در کار می شدیم که وقتی به خودمان می آمدیم متوجه می شدیم ساعت یازده شب است. کار در لابراتوار در اتاقکی با نور قرمز آن هم روزانه بین هفت تا هشت ساعت باعث شد به مرور زمان حالات روحی من و همکارم عوض شود. دلیلش این بود که برای عکاسی نگاتیو را داخل دوربین می گذاشتیم و عکس می گرفتیم. نگاتیو تصویر را به صورت منفی ثبت می کرد؛ یعنی سطوح روشن را تیره و تیره را روشن می کرد. در نتیجه نگاتیو چون حالت معکوسی داشت، طور دیگری در ذهن آدم جلوه می کرد؛ مخصوصاً اگر تصاویر جراحت یا پیکر داخل تابوت بود. همچنین وقتی کاغذ عکاسی را برای ظاهر شدن داخل مایع ظهور عکس می گذاشتیم در اتاقک تاریک تاریکخانه تصویر آهسته آهسته شکل می گرفت. ظهور تدریجی چهره شهدا که بعضی از پیکرهایشان زخم های زیادی داشتند یا بی سر بودند، بعد از مدتی تأثیر وهم آلود و نامطلوبی روی روحیاتمان گذاشت.
یکی از روزها کاری برایم پیش آمد و کار ظهور عکس را به همکارم سپردم. موقعی که به تاریکخانه برگشتم، دیدم دو نفر در تاریکخانه دست های همکارم را گرفته اند و او را پایین پله ها می برند تا من را دید، شروع کرد به سر و صدا کردن: همین کمالیان من رو زندانی کرده می خواد توی تاریکخونه منو بکُشه.
خرازیان، از بچه های عقیدتی سیاسی سپاه بود از من پرسید: جریان چیه؟ این می گه توی تاریکخونه حسن منو کتک می زنه.
همکارم در کار ظهور عکس روحیه لطیف و شاعرانه ای داشت، تحت تأثیر عکس های شهدا قرار گرفته و از نظر روحی و روانی مشکل پیدا کرده بود. در نهایت او را دو هفته ای به آسایشگاه روانی بردند. بعد هم به روابط عمومی سپاه انتقالش دادند. بعد از آن خودم تنهایی کار عکاسی و ظهور عکس شهدا را انجام می دادم. مدت ها این تصاویر جلوی ذهنم بود. بوی سردخانه در مشامم پیچیده بود. نمی توانستم راحت غذا بخورم، چون مدام تصویر شهدا در ذهنم می آمد. وقتی توی خیابان راه می رفتم طرف مقابلم را به شکل خاصی می دیدم. بسیار لاغر شده بودم و از لحاظ جسمی و روحی مشکل پیدا کرده بودم.
یک روز آقای کیخواه که در بخش تعاون سپاه فعالیت می کرد و عکس های شهدا را تحویلش می دادیم، آمد اتاقم و دوربینی را که تعاون در اختیارمان قرار داده بود از ما گرفت. وضعیت روحی من و همکارم باعث شد بعد از حدود شش ماه فعالیت این مسئولیت را از ما بگیرند و خود بچه های تعاون سپاه کار عکاسی از پیکرهای شهدا را ادامه دهند.
[wpdiscuz-feedback id=”uaejsdbtvv” question=”عکس هایی به خانواده ها می دادیم تا در تشییع جنازه شهید استفاده کنند. تصاویر بعضی از پیکرهای شهدا را نمی شد به خانواده ها داد.” opened=”0″][/wpdiscuz-feedback]











