بچه های سپاه در سه راهی کمیاران اردوگاهی داشتند که نیروهای موجود در منطقه را تامین و تدارکات تسلیحاتی و پشتیبانی در اختیارشان می گذاشت. برخی نیروهای بومی نیز به آنها کمک می کردند که از آن جمله جوانی ۲۵ ساله بود که با اخلاص زیاد و اعتقادی شگرف به بچه ها کمک می کرد و با آنها صمیمی شده بود. که این فعالیت و حضور جوان کُرد خوشایند ضدانقلاب نبود و موجب کینه آنها شده بود، آنها در اقدامی کینه توزانه نزد او می روند و در پیش چشمان زن و بچه هایش او را به بند کشیده با خود می برند، تا انتقامی سخت از او بگیرند.
زن و بچه این جوان، چند روز در خوف و رجا و بی خبری سپری می کنند، تا این که به همسر آن جوان پیغام می رسد که اگر می خواهی شوهرت را ببینی به بالای فلان تپه برو. این خانم جرئت نمی کند که تنهایی به آنجا برود. در نتیجه به نزد بچه های سپاه می آید و ماوقع را باز می گوید. وقتی برادران ما با آن زن به محل رفته بودند، همان صحنه های فجیع و وحشتناک را می بینند.
این جوان بیچاره را به دلخراش ترین شکل ممکن کُشته بودند، بلایی سرش آورده بودند که تعریفش مشمئز کننده است؛ هر دو دست او را از پشت به پاهایش بسته بودند. گوش و دماغ را مُثله کرده و چشم هایش را از حدقه در آورده بودند. سیمی را داخل آلت تناسلی او کرده به گردنش حلقه زده بودند و به طرز وحشیانه ای و در قساوت تمام استخوان هایش را خرد کرده بودند.
بازدیدها: ۰











