مجید به همراه دوازده نفر دیگر شهید میشود. از این سیزده نفر، دو پیکر را ساعت ده صبح فردایش به عقب میآورند. هر دو هم بچهمحل خودمان بودند. یکیشان حسین امیدواری بود و یکی هم علیرضا مرادی. انشاءالله روحشان شاد باشد. ما میگفتیم چرا فقط اینها را آوردند؟ وقتی به محل شهادت رفتیم متوجه موضوع شدیم. جایی که مجید شهید میشود قلهای است که مجید اولین نفر آنجا بوده است؛ یعنی مجید حداقل صد متر از تمام بچهها جلوتر بوده. تنها شهیدی که به مجید نزدیکتر از بقیه بوده محمد آژنگ است. در اثر محاصره، بچهها به همراه آن دو پیکر عقب میکشند و بقیهی پیکرها آنجا میمانند.
مسلحین غروب میآیند و فقط پیکر مجید را میبرند. خبر شهادت مجید را هم در تلویزیون بیگانه با اسم و فامیل و مشخصات همان روز اعلام کردند. خلاصه از این یازده پیکر شهید، فقط مجید را بر میدارند و به شهر ادلب میبرند. بقیهی ماجرا را فیلمش را هم خودم دیدهام. مسلحین مجید را سر و ته از درخت آویزان میکنند، بدنش را گلولهباران میکنند و سرش را میبرند و بدنش را قطعهقطعه خرد میکنند و آتش میزنند. من از این خوشحالم که مجید در راه کسی اینطور شهید شده که عالم به او افتخار میکند؛ برای حضرت زهرا سلاماللهعلیها ، برای حضرت زینب سلاماللهعلیها، برای امام حسین علیهالسلام. من یک مجید داشتم اما اگر ده تا هم مجید داشتم در راه اهلبیت علیهمالسلام با جان و دل هزینه میکردم.
اما چرا میگویند مجید باید میرفت؟ قبل از اینکه آقامجید تشریف ببرند سوریه، شهیدی را بهنام حاج محسن فرامرزی آوردند تا در محلمان دفن کنند. مجید گفت بیایید ما هم برای مراسم برویم. در گلزار شهدا من بودم و خانمم و آقامجید و خواهرم. خانمم نگذاشت من جلو بروم. آقامجید با خواهرم رفتند. موقع دفن آن شهید آقامجید گفته بود «عمهجان من دو هفتهی دیگر میروم سوریه و یک هفته بعد هم شهید میشوم. اگر پیکرم را آوردند همینجا دفن کنید.» خواهرم گفته بود مجید کجا میخواهی بروی و چرا خواهرها و پدرومادرت را ول میکنی. او هم میگوید قید همهچیز را زده است.
خلاصه آقامجید آنجا به خواهرم میگوید باید برود و دیگر آدم اینطرف نیست. عمهاش پرسیده بود آخر چرا این قدر پافشاری میکند. او جواب داده بود که «عمه! حقیقتش حضرت زهرا سلاماللهعلیها آمده در خوابم، گفته اگر بیایی سوریه یک هفتهی دیگر پیش ما خواهی بود.» همینطور هم شد. آقامجید هفت روز در سوریه بود و هشتمین روز به شهادت رسید. نحوهی شهادت آقامجید هم اینگونه بود که چهار تیر به پهلوی او میزنند. درست شبیه ماجرای حضرت زهرا سلاماللهعلیها. همانطور هم که درِ خانهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها را آتش زدند، مجید را هم آتش زدند. آن در تکهتکه و زغال شد و چوبهایش افتاد، مجید هم استخوانهایش عین زغال بود و در دست آدم پودر میشد.
خانمم در معراج شهدا پیکر مجید را باز کرد اما من اصلاً ندیدم، الان هم آن فیلم را نگاه نمیکنم هیچوقت. مجیدی که حدود صد کیلو وزنش بود و نزدیک یک متر و هشتاد قد او بود، موقعی که آمد چند تا استخوان بود که با آن پنبههایی که در تابوتش بود، چهار پنج کیلو هم وزنش نبود. شما فرض بفرمایید کسی از روزی که به دنیا آمده، پیش چشمتان قد بکشد، قد بکشد تا بشود ۲۵ سال و بعد در عرض هفت روز هیچچیز از او وجود نداشته باشد؛ هیجچیز. خب، یکخرده دلتنگی دارد؛ اما افتخار هم دارد.












