تازه انقلاب شده بود و فضا برای اجرای موسیقی خیلی بسته بود یا بهتر بگویم تقریباً وجود نداشت. از طرف دیگر جنگ بود؛ مردم به روستاها یا شهرهای کوچکتر میرفتند یا در پناهگاهها پنهان میشدند. به این دلایل زمینهای برای اجرای موسیقی نداشتیم. به این فکر افتادیم که میشود در جبههها برنامه اجرای موسیقی را ادامه دهیم. هم موسیقیمان را اجرا میکردیم و بچههای گروه دلگرمتر میشدند و هم وظیفهمان را انجام میدادیم. سرباز نبودیم، اما بالاخره دوست داشتیم نقشی در جنگ داشته باشیم. خیلی هم خوشحال بودیم که جزء روحیهدهندگان به رزمندهها هستیم. تماس گرفتیم و پیشنهادمان را در میان گذاشتیم و در نهایت هماهنگ شد. کمکم شروع کردیم در پادگانها و سنگرها به کنسرت دادن.
تمریناتمان را در اداره ارشاد کرمانشاه انجام میدادیم. با مدیریت همان مرکز موضوع را مطرح کردیم و آنها هم تماس گرفتند و با مسئولین وزارت ارشاد در تهران صحبت کردند. فکر میکنم در تهران مسئولان ارشاد با وزارتخانههای مرتبط و ارتش هماهنگ کردند. بعد به ما گفتند که مجوز آماده شده است. مینیبوس و راهنما در اختیارمان قرار دادند و سفرهای ما شروع شد.
چیز عجیبی بود. انگار نه انگار که – رزمندگان – در جبهه و مشغول جنگ هستند. موقع اجرا همینطور مسحور تماشا میکردند. بعد از کنسرت هم حقشناسانه و مشتاق ما را نگاه میکردند و بعضی هم میآمدند صحبت و تشکر میکردند. اصلاً به خواب هم نمیدیدند که یک گروه موسیقی بیاید و در سنگرهای زیرزمین یا در پادگانها برایشان بنوازد.
یک بار در پادگان اسلامآباد غرب، میزبانمان یک روحانی بود. خیلی از ما پذیرایی کرد و وقتی برنامه اجرا میکردیم، خودش هم نشست و گوش داد. در آخر هم از ما به گرمی تشکر و بدرقه کرد. در آن زمان، حتی یک نفر هم به ما اعتراض نکرد. همه از مسئولان پادگانها گرفته تا رزمندهها، خیلی خوب برخورد میکردند.
فضا عجیب و غریب و ترسناک بود. مثلاً یادم هست از سرپل که برگشتیم، همه جا روی در و دیوارها و زمین پر از جای گلوله و انفجار بود. نمیدانم که چطور نمیترسیدیم. شاید جوان بودیم و جراتمان زیاد بود که باز هم میرفتیم.
ما آهسته میرفتیم، در جبهه و سنگری و پادگانی، آرام ساز میزدیم و دوباره آرام و چراغ خاموش برمیگشتیم خانهمان. سفرها معمولاً اینطور بود صبح میرفتیم و شب برمیگشتیم یا نهایت فردا صبحش. جایی هم برای ماندن طولانی ما نبود.
منبع: تاریخ ایرانی، ۱۳۹۶/۱/۶، کد خبر: ۸۰۵۴












