افراد تصمیمگیر در استانها میدانستند آقای هاشمی از ورزش زنان حمایت میکند و نگاهشان تبدیل به نگاهی مثبت میشد.
ادامه مطلبامام فرمودند: شـما پنج هزار تا از کلاه آهنی های خودتان را به ایشان بفروشید و بگویید اینها را به جبهه ببرد و به لشکرش تحویل بدهد. بعد با پولی که از ایشان گرفتید، آنچه لازم دارید بخرید.
ادامه مطلببه امام گفتم: اینها معاویه را محترم میشمارند. امام گفتند: عجب، من نمیدانستم! من بعد از آن یک جملهی طعنآمیز از امام راجع به معاویه نشنیدم.
ادامه مطلبشهید بهشتی گفتند: شما اخلاص را چگونه تعریف می کنید؟ من پاسخ را اخلاص انقلابی دانستم و گفتم: مرگ با بدنامی. گفتند: بله! این بالاترین حد است.
ادامه مطلبگفت: ما عدالت را هم در سایه خدا می خواهیم، اگر بنا باشد خدایی نباشد، نام خدا و خداپرستی نباشد ما از آن عدالت بیزاریم.
ادامه مطلببه امام عرض کردند: آقا! ما کی هستیم. اینها شما را قبول ندارند. امام خیلی عادی فرمود: خوب، قبول نداشته باشند. مگر من جزء اصول دین هستم؟!
ادامه مطلبحاج احمد آقا گفت: دیروز امام مرا خواستند و گفتند این چیست که به من نسبت می دهند؟ کی من این جوری هستم که نسبت به من غلو می کنند.
ادامه مطلبامام گفت: من آخوند هستم، برای مسلمانها باید حرف بزنم، حرف می زنم. تو پست سیاسی قبول کردی، در عرف سیاسی جواب می شنوی اما حق توهین نداری.
ادامه مطلبگفتیم: چیزی نداریم که روی آن بایستید و سخنرانی کنید. بفرمایید روی ماشین که پارک شده است. گفت: ماشین مردم است، حق الناس است، نمی شود.
ادامه مطلببعد از انقلاب صاحبان کابارهها را احضار کردیم و دستور دادیم آن شغل را ترک کرده، به شغل دیگری روی آورند. به زودی در آن مراکز کارهای مفیدی راه اندازی شد.
ادامه مطلبتبریز چند روز در اختیار خلق مسلمانها بود. آنها سعی میکردند جای استاندار و فرماندار را پیدا کنند؛ به همین دلیل ما دائم خانههایمان را عوض میکردیم.
ادامه مطلبمن بعد از فوت مرحوم آیت الله بروجردی برای مرجعیت، نام احدی را به جز امام نیاوردم و گفتم: من غیر از امام کسی را نمی شناسم.
ادامه مطلبتوضیح دادم که آقای مهندس بازرگان و من و بسیاری از اعضای دولت در اینکه مرتکبان این جنایات بایستی محاکمه و مجازات شوند، موافق بودیم.
ادامه مطلباحمد آقا در مذاکره تلفنی گفت: آقا میگویند چرا فلانی اینجا نمیآید؟ من گفتم: اینجا آن قدر کار زیاد است که فرصتی برای آمدن به پاریس نیست.
ادامه مطلبدر مرحله اول قرار بود بیشتر امرای ارتش را که جرمی نداشتند و دستگیر نشده بودند، بازنشسته کنند، چون به هیچ یک از آنان اعتماد نبود.
ادامه مطلبدوستان خواستار هجرت من به عراق شدند. علی الخصوص آقای هاشمی از زندان پیغام دادند که به فلانی بگویید به هر قیمتی که هست از ایران فرار کند.
ادامه مطلبتيمسار را بغل كردم و با ماشين به بيمارستان رساندم. تيمسار بیهوش نشده بودند و با اينكه ناله میكردند، میگفتند: تند نرو، چيزي نيست!
ادامه مطلبکلانترها به خدمت فراخوانده شدند. سلاح به ایشان تحویل و ثبت شد. کلاسهایی هم برایشان برگزار شد و بدین طریق مأموران کلانتری به آغوش جامعه بازگشتند.
ادامه مطلبوقتی آقای صادق خرازی کتاب را خدمت آقای خامنهای میبرد، ایشان میگوید: این کار مهدوی نیست. آقای خرازی هم گفت: آقای مهدوی هم ناراضی است.
ادامه مطلبدیدم دارند یک نفر را به شدت کتک می زنند. جلو رفتم و دیدم آقای رشیدیان است، نماینده مردم آبادان. خیلی ناراحت شدم و با تندی با آنها برخورد کردم.
ادامه مطلبآقای موحدی کرمانی گفتند: می خواهیم امتحان رساله بگیریم، شما موافقت کن. گفتم: ما یک اقلیت مذهبی هم داریم. عده ای اهل تسنن و زرتشتی هستند.
ادامه مطلبشهید بهشتی بعد از نماز و نهار استراحت کردند. زمانی که بیدار شدند، رزمنده به ایشان گفته: بچهها در جنگ میجنگند، بعد شما اینجا خوابیدید؟!
ادامه مطلببه من خبر دادند که بچههای کمیته در رستمکلا رفتند و باغ کاوس را گرفتهاند. کاوس یک زرتشتی بود که در ایام محرم برای حضرت ابوالفضل نذری میداد.
ادامه مطلبیک روز هم مرا بردند به عنوان بازجویی، دیدم محمد هم در آن اتاق است. بازجو شروع کرد به محمد فحش دادن؛ فحشهـای چارواداری و رکیک.
ادامه مطلبافراد خارجی وقتی از نزدیک با امام روبرو میشدند و استدلال ایشان را در مسایل اجتماعی یا عقیدتی میشنیدند، خیلی تعجب میکردند.
ادامه مطلبتشییع جنازه آقای شریعتمداری اگر به گونهای که ضدانقلاب و هواداران ایشان میخواستند انجام میشد، مردم درگیر شده و فاجعهای پیش میآمد.
ادامه مطلبیوسف را در همان محلی كه چند نفر از دموكراتها كشته شده بودند، به شهادت رساندند. سينهاش را شكافته و خنجر داغ بر بدنش گذاشته بودند.
ادامه مطلبامام به آقای ناطقنوری گفتند: شنیدهام که عدهای به نام حزبالله در خیابان ولیعصر تهران پونز روی پیشانی بدحجابها میگذارند. اینها را پیدا کنید و به من بدهید.
ادامه مطلببنیصدر گفت: نگران نباش. چون که چه شما و هیچ کس دیگر نمیتواند کاری را انجام دهد. یک ریال در خزانه نیست، بوی الرحمن این دولت به مشام میرسد.
ادامه مطلبمرا خیلی شوک الکتریکی دادند. تمام بدن به رعشه در آمد. کسان دیگری که زندانی بودند را شکنجه میکردند و ما صدای شکنجه آنها را میشنیدیم.
ادامه مطلب