محمد منتظری که به لبنان رفته و در آنجا «سپاه صلح» را دیده بود، گفت که ما باید سپاه درست کنیم و اسمش را «سپاه پاسداران» بگذاریم.
ادامه مطلبمحمد منتظری گفت: رفتم خدمت امام و از مبارزات و فعالیت دانشجویان خارج کشور گفتم. امام گفت: شما مدتی است که درس را رها کردید، یک مقدار درس بخوان.
ادامه مطلباو را به تخت شکنجه بسته بودند. مأموران ساواک او را شکنجه می کردند، اما جرئت نمی کردند بعضی جسارت ها را به ایشان بکنند.
ادامه مطلببه امام گفتم: ما با دکتر حبیبی در مورد چند مطلب بحث می کردیم به این نتایج رسیدیم که به شما بگوییم. از جمله نیاز به طرحی برای تدوین قانون اساسی است.
ادامه مطلببا این که در دین مسیحیان حجاب نیست، من خواهران و مادران مسیحی را می بینم که به احترام نظام و مسلمانان در محافل عمومی رعایت می کنند.
ادامه مطلبحسن باقری و مجید بقایی به شناسایی میروند و کنار هم شهید میشوند. ما در محضر حضرت امام بودیم که خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
ادامه مطلبخانمی آمد که بد حجاب بود. من به او اعتراض کردم. بازرگان خیلی عصبانی شد و به دکتر حائری که از نهضت آزادی و رفیق ما بود، گفت این ساواکی نباشد!؟
ادامه مطلببرای بازدید جبهه ها و گذراندن ایام نوروز با رزمندگان و بررسی راه های فعال کردن جبهه ها و اطلاع از آخرین وضعیت خطوط جنگی، به جبهه رفتم.
ادامه مطلبسید جلال الدین تهرانی وصیت کرد خانه و وسایل و امکاناتاش وقف استان قدس رضوی علیه السلام باشد. او دو تقاضا از امام داشت که امام ظاهراً پذیرفته بودند.
ادامه مطلبآیت الله طالقانی وقتی فهمیدند، فوراً راه افتادند. به قم رفتیم و با حضرت امام ملاقات کردند. بعد در مدرسه فیضیه سخنرانی کردند.
ادامه مطلبامام گفتند: من شما را خواستم ببینیم چه مشکلی دارید؟ مگر من خدای اینها هستم؟ از هر کسی میخواهند تقلید کنند. اختلاف شما سر این تقلید است؟!
ادامه مطلبدکتر علی شریعتی شروع به سخنرانی نمود و نتیجه گرفت که اسلام امروز یک رقیب و یک دشمن دارد. دشمن اسلام استعمار و رقیب او مارکسیسم است.
ادامه مطلبفکر کردم او می رود مرا لو بدهد و او هم، چنین تصوری را درباره من کرده بود! چند روز بعد از پیروزی انقلاب، همدیگر را دیدیم و بغل کردیم و از ته دل گریه کردیم!
ادامه مطلبگورباچف خطاب به آیتالله جوای گفت ببینید اول من دست دادم تقصیر من بود، رفتید ایران به این خانم گله نکنید، تقصیر من بود و من نمیدانستم.
ادامه مطلباجازه خواستند که به این علم ورود پیدا کنند. رهبری پاسخ جالبی دادند فرمودند: اهداف این علم را پیگیری بکنید و این ثروت را برای کشور بیافرینید.
ادامه مطلبآقای صانعی و انصاری نشسته بودند. دیدم آقای شواردنادزه واقعا رنگش پریده و دارد با لکنت زبان جواب را میخواند، مترجم هم برای امام ترجمه میکرد.
ادامه مطلبمن رفتم و امام با ملاطفت گفتند: درست است، آقا مصطفی حق ندارد به شما چیزی بگوید! من دستپاچه شدم و گفتم: نه؛ البته ایشان قصد بدی نداشتند.
ادامه مطلببه قاتل شهید مفتح گفتم: چرا مفتح را شهید کردید.؟ گفت: شنیده بودیم این آقا آمریکایی است و بر اساس شنیده های خود عمل کردیم.
ادامه مطلبآنها اسم مرا حیوان وحشی گذاشته بودند. مرا لخت آویزان می کردند و گاهی بر آلت تناسلی ام شلاق می زدند که بر اثر همین ضربات باد کرده بود.
ادامه مطلبیک بمب زمانی الکتریکی در ترمینال آزادی تهران در قسمت تعاونی هفت منفجر شد. این بمب دست ساز در یک ساک جاسازی شده و ۱۵ پوند وزن داشت.
ادامه مطلبآقای فروهر گفت: آقای سعيدی، ما هم برای انجام فريضه حاضريم. آقای سعيدی هم معطل نكرد و گفت: البته سبيل بلند هم همان ملاك ريش بلند را دارد.
ادامه مطلبمن هم از پشت بلندگوی مسجد خطاب به سلیمی زاده گفتم: آن چیزی که در دست توست، اگر در دست یک پیرزن هم باشد، جرأت سر و صدا پیدا می کند.
ادامه مطلبامام برای دو کودک گزها را از لای زرورق در آوردند و در دهان آنان گذاردند و به من گفتند: هر چه رسم و متناسب با تعارفات اینجا هست به آنان بگویم.
ادامه مطلبآقای بازرگان با ارسال حکمی دستور آزادی اموال آمریکایی ها را صادر کرد. وی ضمن توبیخ استاندار گفته بود: شما به چه حقی اموال آمریکایی ها را مصادره کرده اید؟
ادامه مطلباعلام کردیم نه فقط مشروب نمی خوریم، بلکه در میهمانی ها شما هم نباید بخورید، چرا که ما اصلا سر میزی که مشروب سرو شود حضور نخواهیم یافت.
ادامه مطلبگفتیم: ما ایرانی هستیم. با این حرف او یک باره گفت: آهان! ایرانی. ایران، خمینی، اعدام. این کلمه آخر چنان روحم را آزرد که سابقه نداشت.
ادامه مطلبخودش را با تمام هیکل روی جنازه انداخت و زانوی او را شکست. صدای شکستن استخوان به آسمان بلند شد. فامیل های شهید نعره زدند و بلند گریه کردند.
ادامه مطلبپنجاه میلیون تومان بودجه تنخواه گردان در اختیار اعضای شورای انقلاب فرهنگی گذاشته بودند و از من خواستند که حساب باز کنم تا آن پول را در آن بریزند.
ادامه مطلبمصدق گفته بود که نه شما از من قویتر هستید و نه شاه از سال ۳۲ ضعیفتر. اگر راه من درست بود من همان زمان شاه را شکست میدادم. راه خود را عوض کنید.
ادامه مطلبآقای سید صادق روحانی از علمایی بود که اتفاقا به مطرح شدن نام آقای منتظری در مقام مرجعیت انتقاد داشت و از ابراز علنی این مسئله هم ابایی نداشت.
ادامه مطلب