جنجالی تازه ای در تبریز به راه افتاد، سبب این جنجال مقاله ای بود به نام: بهانه ها را از دست خائنان باید گرفت، منتسب به آقای خلخالی بود.
ادامه مطلباولین نماز جمعه را در تاریخ ۱۸ فروردین ۷۱ اقامه کردم، در آغاز با مشکلاتی مواجه بودم، ولی با صبر و استعانت از خدا به تدریج برطرف شد.
ادامه مطلببه بهآذین گفتیم: آن متاع گرانبها شما هستید! ولی مشکل این است که شما به دشمنان وطن که شما را از ما دزدیدهاند اعتماد بیشتری دارید.
ادامه مطلببه شهید مدنی گفتیم: شما سالی حداقل سه چهار ماه در همدان هستید، اجازه بدهید، برای شما خانهای تهیه کنیم. فرمود: من خانه نیاز ندارم.
ادامه مطلبکمال یاسینی یک روز به سلول عباس آمد. او چند نفر را ترور کرده بود. با او رو به رو شد و پرسید: عباس ما واقعا اشتباه کردیم؟ عباس گفت: متاسفانه اشتباه کردیم.
ادامه مطلبوقتی شهید رجایی پیکر شهید بهشتی را دید بسیار متأثر شد. دیگر توانایی ایستادن روی پای خودش را هم نداشت. برایش یک صندلی آوردند.
ادامه مطلبدر غروب ۲۲ بهمن ۵۷ فجر انقلاب اسلامی طلوع کرد. قطعاً کمتر کسی از ما این شب را آسوده خوابید؛ نه از بیم و هراس بلکه از اندیشه آنچه روی داده است.
ادامه مطلبآقای سعیدی گفت: چرا دیر آمدی و آقای هاشمی جواب داد: می دانی بد کاری کردی این جلسات را درست کردی. نه تنها تعدیل نمی شود بلکه خصومت را بیشتر می کند.
ادامه مطلبماشین چمران از راه رسید. تا مرا دید، با تعجب گفت: اِ، شما اینجا؟ گفتم: من که به شما گفتم اینجا کار دارم. گفت که من عقل ندارم و از این حرفها.
ادامه مطلبتوهین شد که آخوند نباید باشد. خلاصه تقریباً پذیرفتند که دکتر حبیبی نمی تواند و بنی صدر یک شاخ گاوی است و کاریش هم نمی شود کرد و نفوذ دارد.
ادامه مطلبجوانان به سوی سر در سازمان اطلاعات پیش رفتند و عکس امام را بر بالای در سازمان اطلاعات نصب کردند. جمعیت صلوات می فرستادند.
ادامه مطلبآقای مطهری و آقای بهشتی و آقای انواری وسیلهی ارتباط هیئتهای مؤتلفه با امام و مرحوم آیت الله میلانی بودند. یادم است بعد از کشته شدن منصور آقای انواری را گرفتند. بعدها شنیدم که آقای انواری واسطهی نقل فتوا بودند.
ادامه مطلبوسیلهی نقلیهی ما در این سفر یک ماشین سواری قراضهی قدیمی گازوئیل سوز بود که مال آقای مسعودی بود و رانندگی آن را یکی از مؤمنان علاقهمند به انقلاب بر عهده داشت.
ادامه مطلبآقای خامنهای هم که زیرک؛ حدود ۱۰ متر مانده بود به من برسد، مرا هم همه میدیدند، عصایشان را بلند کردند و گفتند: ببین آقای باهنر! من جزو احسنتیها بودم؛ جزو نه احسنتیها نبودم. یادت باشد.
ادامه مطلبگفتند: آمدهاند با امام بیعت کنند. اجازه نداری عکس بگیری! گفتم: بگذارید یک عکس بگیرم که برای شما سند باشد. طوری میگیرم که صورت کسی دیده نشود!
ادامه مطلبامام بعد از سخنرانی در بهشت زهرا و اعلان تصمیم به تعیین دولت از هنگام ترک آنجا دیگر دیده نشدهاند. این زمانی بود که ما عمیقاً نگران و دلواپس امام شدیم.
ادامه مطلبآقای محتشمی گفت: نقل است که به هنگام دلهره و اضطراب این دعا خوانده شود. امام آن یادداشت را بدون آن که به آن نگاه کنند، تا کرده و زیر پتوی خود گذاشتند.
ادامه مطلببعد از انقلاب در خصوص وضعیت غذای زندانها پرسیدیم. گفتند در غذاهای زندان هر چیزی می ریختیم، از دل و روده گرفته تا گوشت سگ و خر و حتی ادرار انسان.
ادامه مطلبشبلی برای من مانند شهیدان باکری، خرازی و حاج همت عزیز و دوست داشتنی است. آن مردان بزرگ در سخت ترین شرایط از جان و مال خود گذشتند.
ادامه مطلبآرم حسینیه ارشاد را زیرورو کرده و یکسری اسم ازش در آورده بود. میگفت از اسامی عمر و عثمان و ابوبکر استفاده شده! این موضوع را همه جا پخش کرده بود.
ادامه مطلبسلول ها را گذاشتم زیر میکروسکوپ و نگاه کردم. یک دفعه گفتم: خانم طایی ببین یکی دارد می تپد! از هیجان نمی دانستیم چه کار کنیم.
ادامه مطلبگفت: عزت تو سال گذشته دهان مرا سرویس کردی. آبرویم را بردی. حرف نزدی تا اینکه خودت هم به این وضع گرفتار شدی، می بینی اینها تو را می کشند.
ادامه مطلبای ماه زیبا بابایم را ندیدی در راه؟ در حالی که تفنگی بر دوش داشت و به شکار می رفت.
ادامه مطلبشهید بهشتی گفت: ما به خاطر ارزش های اسلام قیام کرده و شعار داده ایم، قرار نیست خودمان به آن شعارها عمل نکنیم و ملتزم نباشیم.
ادامه مطلبدیگران هم رضایت دادند و قرار شد مجلسی از کارشناسان فقهی ـ که نام خبرگان آنجا مطرح شد ـ اسم آن مجلس خبرگان باشد نه مجلس مؤسسان
ادامه مطلبموقع گفتگو متوجه شدم که روی میز آقای اجرتون یک زیرسیگاری است که در کف آن نوشته شده است «محمد رسول الله» گفتم: این کار شما توهین آمیز است.
ادامه مطلبناله و فریاد شکنجه شوندگان روزها گوشهایمان را میآزرد و در برخی شبها نیز تا صبح ادامه مییافت. روش شکنجه آنها هم حساب شده و دقیق بود.
ادامه مطلببه امام گفتم: شما از نظراتتان که برنگشتید و فتاوای شما هست. ما شما را قبول داریم. صـریح بگویید و اگر این راه را می پسندید، به اینها بگویید.
ادامه مطلبگفت به بهشتی بگویید پولهایی که به خارج برده، بدهد به ما برای زن و بچه هایمان خانه بخریم که اگر کُشته شدیم لااقل اینها خانه ای داشته باشند.
ادامه مطلبگفت: دستور داده بر ضد تظاهر کنندگان تیراندازی کردند و چند نفر از آنها کشته و شهید شدند. گفتم: حتما می دانید این به دستور شخصی او بوده؟
ادامه مطلب